{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.

صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی بود که سکوتِ آپارتمانِ دنجِ آن‌ها را می‌شکست.
چان، کلافه از ساعت‌ها خیره ماندن به مانیتورِ لپ‌تاپ و حلِ صورت‌مسئله‌هایِ پیچیده‌یِ پروژه‌اش، عینکِ طبی‌اش را از روی چشم برداشت و با انگشتانش پلک‌هایش را فشرد. خستگی‌های شبانه تحملش رو طاق کرده بود.
مینهو از آشپزخانه بیرون آمد. صدایِ ملایمِ برخوردِ قاشق با لبه‌یِ ماگ، سکوت را کمی شکست.
او بدون اینکه حرفی بزند، روی صندلی مقابلِ چان نشست و ماگِ گرم را روی میزِ جلو صندلی گذاشت.
مینهو نگاهش را به چان دوخت. چهره‌یِ چان در نورِ ملایمِ آباژور، خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ خطوطِ صورتش از فشارهایِ کاریِ این هفته، عمیق‌تر شده بودند.
مینهو هیچ‌گاه بلد نبود با کلماتِ بزرگ، احساساتش را بیان کند، اما بلد بود چطور با جزئیاتِ کوچک، امنیت را به فضایِ بین‌شان برگرداند.
او بلند شد، آرام به سمتِ چان رفت و دستش را رویِ شانه‌هایِ افتاده‌یِ او گذاشت.
چان، که از تماسِ ناگهانیِ دستِ مینهو کمی جا خورده بود، سرش را بلند کرد. نگاهش به مینهو گره خورد؛ نگاهی که در آن هم خستگی بود و هم یک‌جور تسلیمِ شیرین.
مینهو به آرامی گفت: «بسه دیگه. بیشتر از این خیره موندن به اون صفحه، چیزی رو حل نمی‌کنه.»
چان لبخندِ کوتاهی زد؛ لبخندی که فقط برایِ مینهو بود. «باید تمومش کنم، مینهو. فردا صبح جلسه دارم.»
مینهو دستش را از روی شانه‌یِ چان برداشت، اما بلافاصله با دستِ دیگرش، لپ‌تاپ را آرام بست. «جلسه مهم‌تره یا سلامتیِ خودت؟ قهوه رو بخور، بعدش هم برو سراغِ تخت. بقیه رو فردا صبح زودتر بیدار می‌شی و انجام می‌دی.»
چان به پشتیِ صندلی تکیه داد و نفسِ عمیقی کشید. او همیشه عاشقِ این قاطعیتِ مینهو بود؛ اینکه مینهو همیشه حواسش به چیزی بود که خودش فراموشش می‌کرد.
چان دستش را دراز کرد و انگشتانِ مینهو را که هنوز روی لبه‌یِ میز بود، در دست گرفت. پوستِ سردِ انگشتانِ مینهو، تضادِ لذت‌بخشی با گرمایِ دستِ خودش داشت.
چان زیرِ لب زمزمه کرد: «تو همیشه می‌دونی کِی باید جلوی من رو بگیری.»
مینهو نشست، این بار کنارِ چان روی صندلیِ گردانِ پشتِ میز، طوری که فاصله‌شان کمتر از بیست‌سانت بود. «کسی باید حواسش بهت باشه، مگه نه؟»
در آن لحظه، هیچ کارِ ناتمامی وجود نداشت. فقط آن دو نفر بودند، یک آپارتمانِ کوچک در میانِ شلوغیِ شهر، و آرامشی که با حضورِ یکدیگر پیدا می‌کردند.
چان سرش را به شانه‌یِ مینهو تکیه داد و چشمانش را بست. این، امن‌ترین جایِ دنیا برای او بود؛ نه پشتِ میزِ کار، نه در جمع‌های شلوغ زندگیش، بلکه همین‌جا، جایی که مینهو حضور داشت و کنارش بود.
مینهو دستش را لایِ موهایِ چان برد و خیلی آرام نوازش کرد.
سکوت دوباره برگشت، نه از نوع سنگین ؛ بلکه ، سکوتی از جنسِ حرف‌هایِ ناگفته‌ایِ که نیازی به گفتنشان نبود چون این لحظات درکنار هم بودن و نگاهای خاصشان تمام ناگفته هارا بیان می‌کرد.
شب، همچنان پیشِ رو بود، اما آن‌ها دیگر عجله‌ای برای تمام کردنش نداشتند.
دیدگاه ها (۲)

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐صبح، نور خورشید از میان پرده‌...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

سورا و رین

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

برادر ناتنی

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

p24

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط