اعتماد
P7
دستم کشیده میشه و به سمتش برمیگردم.. عربده اش گوشم رو کرد میکنه: مگه احمقی اینطوری با این لباسا و این سر و وضع میای زیر بارون؟ دیوونه ای مگه ؟ چه غلطی داری میکنی..
دستم رو محکم از دستش میکشم بیرون و راهم رو ادامه میدم. ولی خیلی زمان نمیبره که دوباره منو به سمت خودش میکشه و باز هم داد میزنه: لشتو سوار ماشین شو..
توی چشمهاش خیره میشم و با سیاست میگم: سوار نمیشم.. اصن تو از کدوم گوری پیدات شد؟ من باهات هیچ گوری نمیاممم!
سعی میکنم دستم رو از دستهای گرمش بیرون بکشم اما اجازه نمیده: قرار نیست هیچ گوری بریم.. میرسونمت خونه و بعدش گورم و کم میکنم. منو سگ نکن.. سوار شو!
جیغ میزنم : ولم کن! من باهات هیچ جایی نمیام!
منو روی کولش میندازه و به سمت ماشین میره.. در سمت شاگرد رو باز میکنه و منو پرتاب میکنه تو ماشین. تا میام در رو باز کنم میبینم که نشسته و قفل کودک زده: در و باز کن! کری مگه؟؟؟
پوزخندی میزنه و سیگاری از توی جیبش در میاره و با فندک روشن میکنه: اینجا تو دستور نمیدی بچه! مثل موش آبکشیده شدی، فک کردی میزارم اینطوری بری بیرون تا سرما بخوری؟ نوچ.. از این خبرا نیست.
صدام و پایین میارم و همونطور که با ناخونام ور میرم میگم: فقط زود برسونم خونه..
نمیدونم چند دقیقه از حرکت ماشین گذشت، اما مطمئنم خیلی طول نکشید که خوابم برد.
* خواستم یه توضیح کوچیک راجب مدله نوشتاری فیک بهتون بدم، تا ببینم نظرتون راجبش چیه. من تا اینجا، خیلی سعی کردم که جوری ننویسم که حس و حال خاطره تعریف کردن بده. برعکس، بیشتر سعی کردم حال و هوای لحظه رو به خواننده بده. خوشحال میشم نظرتون رو درمورد این مدل نوشتاری توی کامنت ها بهم بگید.
دستم کشیده میشه و به سمتش برمیگردم.. عربده اش گوشم رو کرد میکنه: مگه احمقی اینطوری با این لباسا و این سر و وضع میای زیر بارون؟ دیوونه ای مگه ؟ چه غلطی داری میکنی..
دستم رو محکم از دستش میکشم بیرون و راهم رو ادامه میدم. ولی خیلی زمان نمیبره که دوباره منو به سمت خودش میکشه و باز هم داد میزنه: لشتو سوار ماشین شو..
توی چشمهاش خیره میشم و با سیاست میگم: سوار نمیشم.. اصن تو از کدوم گوری پیدات شد؟ من باهات هیچ گوری نمیاممم!
سعی میکنم دستم رو از دستهای گرمش بیرون بکشم اما اجازه نمیده: قرار نیست هیچ گوری بریم.. میرسونمت خونه و بعدش گورم و کم میکنم. منو سگ نکن.. سوار شو!
جیغ میزنم : ولم کن! من باهات هیچ جایی نمیام!
منو روی کولش میندازه و به سمت ماشین میره.. در سمت شاگرد رو باز میکنه و منو پرتاب میکنه تو ماشین. تا میام در رو باز کنم میبینم که نشسته و قفل کودک زده: در و باز کن! کری مگه؟؟؟
پوزخندی میزنه و سیگاری از توی جیبش در میاره و با فندک روشن میکنه: اینجا تو دستور نمیدی بچه! مثل موش آبکشیده شدی، فک کردی میزارم اینطوری بری بیرون تا سرما بخوری؟ نوچ.. از این خبرا نیست.
صدام و پایین میارم و همونطور که با ناخونام ور میرم میگم: فقط زود برسونم خونه..
نمیدونم چند دقیقه از حرکت ماشین گذشت، اما مطمئنم خیلی طول نکشید که خوابم برد.
* خواستم یه توضیح کوچیک راجب مدله نوشتاری فیک بهتون بدم، تا ببینم نظرتون راجبش چیه. من تا اینجا، خیلی سعی کردم که جوری ننویسم که حس و حال خاطره تعریف کردن بده. برعکس، بیشتر سعی کردم حال و هوای لحظه رو به خواننده بده. خوشحال میشم نظرتون رو درمورد این مدل نوشتاری توی کامنت ها بهم بگید.
- ۲۳۷
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط