..My evil angel..
..My evil angel..
پارت¹
.
🪽 فصل اول: فرشتهای که کسی حرفش را باور نکرد
بهشت...
سرزمینی از نور.
جایی که فرشتهها بدون غم زندگی میکردند.
یا حداقل...
همه اینطور فکر میکردند.
...
ا.ت روی شاخهای از درخت نقرهای نشسته بود و پاهای کوچکش را تکان میداد.
موهای سفید و بلندش تا روی ابرها ریخته بود.
چشمان عسلیاش از کنجکاوی برق میزد.
...
+«واقعاً پایین ابرها چی هست؟»
...
دوستش آهی کشید.
=«دوباره شروع کردی؟»
...
+«خب کنجکاوم دیگه.»
...
=«یه روز همین کنجکاوی کارت دستت میده.»
...
ا.ت خندید.
+«محاله.»
...
اما سرنوشت انگار منتظر همین جمله بود.
...
چند روز بعد...
صدای ناقوسهای هشدار سراسر بهشت را لرزاند.
...
فرشتهها با وحشت به سمت مرکز بهشت دویدند.
جایی که مقدسترین درخت بهشت قرار داشت.
درخت آرزوها.
...
وقتی ا.ت رسید...
همه در شوک بودند.
...
یکی از شاخههای مقدس درخت بریده شده بود.
...
فرشته اعظم با خشم فریاد زد:
^«چه کسی این کار را کرده؟!»
...
سکوت.
...
و ناگهان...
دوست ا.ت جلو آمد.
...
اشک در چشمانش جمع شده بود.
...
=«من دیدم چه کسی این کار رو کرد.»
...
ا.ت با خیال راحت نفس کشید.
...
+«پس بگو.»
...
اما لحظه بعد...
دنیا روی سرش خراب شد.
...
=«کار ا.ت بود.»
...
سکوت.
...
ا.ت خشکش زد.
...
+«چی؟»
...
=«من دیدمش.»
...
+«دروغ میگی!»
...
=«خودش شاخه رو برید.»
...
همهمه میان فرشتهها پیچید.
...
در همان لحظه...
نگهبانها چیزی پیدا کردند.
...
چاقوی نقرهای ا.ت.
...
دقیقاً کنار درخت.
...
ا.ت رنگش پرید.
...
+«این... اینجا چیکار میکنه؟»
...
چاقو چند روز قبل گم شده بود.
...
اما حالا...
بزرگترین مدرک علیه او بود.
...
فرشته اعظم با ناامیدی نگاهش کرد.
...
"«برای دفاع از خودت چیزی داری بگی؟»
...
+«من بیگناهم!»
...
"«مدرکی داری؟»
...
ا.ت سکوت کرد.
...
نداشت.
...
و همین سکوت...
همه چیز را نابود کرد.
...
ساعتی بعد...
حکم صادر شد.
...
تبعید ابدی.
...
اشک روی گونههای ا.ت جاری شد.
...
+«من این کار رو نکردم...»
...
اما هیچکس گوش نداد.
...
حتی کسانی که سالها دوستش بودند.
...
حتی کسانی که با او بزرگ شده بودند.
...
دروازه تبعید باز شد.
...
گردابی عظیم از تاریکی.
...
دنیای زیرین.
...
ا.ت آخرین نگاهش را به بهشت انداخت.
...
به خانهاش.
...
به آسمان سفید.
...
به زندگیای که از او گرفته شده بود.
...
و زمزمه کرد:
+«یه روز حقیقت رو پیدا میکنم...»
...
+«و اون روز...»
...
اشک از چشمانش چکید.
...
+«همهتون پشیمون میشین.»
...
و لحظه بعد...
در تاریکی سقوط کرد.
...
سقوطی که قرار بود زندگی یک فرشته را برای همیشه تغییر دهد.
...
بیآنکه بداند...
در اعماق دنیای زیرین...
موجودی با چشمان قرمز درخشان...
سالها منتظر آمدن او بوده است.
...
نام آن موجود...
جونگکوک بود.
🪽🖤🔥
ادامه دارد...
پارت¹
.
🪽 فصل اول: فرشتهای که کسی حرفش را باور نکرد
بهشت...
سرزمینی از نور.
جایی که فرشتهها بدون غم زندگی میکردند.
یا حداقل...
همه اینطور فکر میکردند.
...
ا.ت روی شاخهای از درخت نقرهای نشسته بود و پاهای کوچکش را تکان میداد.
موهای سفید و بلندش تا روی ابرها ریخته بود.
چشمان عسلیاش از کنجکاوی برق میزد.
...
+«واقعاً پایین ابرها چی هست؟»
...
دوستش آهی کشید.
=«دوباره شروع کردی؟»
...
+«خب کنجکاوم دیگه.»
...
=«یه روز همین کنجکاوی کارت دستت میده.»
...
ا.ت خندید.
+«محاله.»
...
اما سرنوشت انگار منتظر همین جمله بود.
...
چند روز بعد...
صدای ناقوسهای هشدار سراسر بهشت را لرزاند.
...
فرشتهها با وحشت به سمت مرکز بهشت دویدند.
جایی که مقدسترین درخت بهشت قرار داشت.
درخت آرزوها.
...
وقتی ا.ت رسید...
همه در شوک بودند.
...
یکی از شاخههای مقدس درخت بریده شده بود.
...
فرشته اعظم با خشم فریاد زد:
^«چه کسی این کار را کرده؟!»
...
سکوت.
...
و ناگهان...
دوست ا.ت جلو آمد.
...
اشک در چشمانش جمع شده بود.
...
=«من دیدم چه کسی این کار رو کرد.»
...
ا.ت با خیال راحت نفس کشید.
...
+«پس بگو.»
...
اما لحظه بعد...
دنیا روی سرش خراب شد.
...
=«کار ا.ت بود.»
...
سکوت.
...
ا.ت خشکش زد.
...
+«چی؟»
...
=«من دیدمش.»
...
+«دروغ میگی!»
...
=«خودش شاخه رو برید.»
...
همهمه میان فرشتهها پیچید.
...
در همان لحظه...
نگهبانها چیزی پیدا کردند.
...
چاقوی نقرهای ا.ت.
...
دقیقاً کنار درخت.
...
ا.ت رنگش پرید.
...
+«این... اینجا چیکار میکنه؟»
...
چاقو چند روز قبل گم شده بود.
...
اما حالا...
بزرگترین مدرک علیه او بود.
...
فرشته اعظم با ناامیدی نگاهش کرد.
...
"«برای دفاع از خودت چیزی داری بگی؟»
...
+«من بیگناهم!»
...
"«مدرکی داری؟»
...
ا.ت سکوت کرد.
...
نداشت.
...
و همین سکوت...
همه چیز را نابود کرد.
...
ساعتی بعد...
حکم صادر شد.
...
تبعید ابدی.
...
اشک روی گونههای ا.ت جاری شد.
...
+«من این کار رو نکردم...»
...
اما هیچکس گوش نداد.
...
حتی کسانی که سالها دوستش بودند.
...
حتی کسانی که با او بزرگ شده بودند.
...
دروازه تبعید باز شد.
...
گردابی عظیم از تاریکی.
...
دنیای زیرین.
...
ا.ت آخرین نگاهش را به بهشت انداخت.
...
به خانهاش.
...
به آسمان سفید.
...
به زندگیای که از او گرفته شده بود.
...
و زمزمه کرد:
+«یه روز حقیقت رو پیدا میکنم...»
...
+«و اون روز...»
...
اشک از چشمانش چکید.
...
+«همهتون پشیمون میشین.»
...
و لحظه بعد...
در تاریکی سقوط کرد.
...
سقوطی که قرار بود زندگی یک فرشته را برای همیشه تغییر دهد.
...
بیآنکه بداند...
در اعماق دنیای زیرین...
موجودی با چشمان قرمز درخشان...
سالها منتظر آمدن او بوده است.
...
نام آن موجود...
جونگکوک بود.
🪽🖤🔥
ادامه دارد...
- ۱۶۸
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط