🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — مقدمه
🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — مقدمه
عصر یک روز بهاری بود.
خیابان شلوغ بود؛ صدای ماشینها، قدمهای آدمها و موسیقیای که از کافههای اطراف میآمد، همه با هم قاطی شده بودند.
کیم ا/ت با یک لیوان نوشیدنی صورتیرنگ در دستش، آرام در پیادهرو قدم میزد. امروز قرار بود روز معمولیای باشد؛ نه اتفاق خاصی، نه آدم جدیدی، نه ماجرایی که ارزش تعریف کردن داشته باشد.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
چند قدم جلوتر، پسری کنار یک فروشگاه ایستاده بود و به چیزی در دستش نگاه میکرد. موهای تیره، لباس ساده و حالتی آرام که باعث میشد برخلاف شلوغی خیابان، انگار در دنیای خودش باشد.
ا/ت بیتوجه از کنارش رد شد.
اما درست همان لحظه، یک نفر از پشت سر با عجله به او برخورد کرد.
لیوان از دست ا/ت رها شد.
— «وای—!»
اما قبل از اینکه لیوان روی زمین بیفتد، دستی آن را گرفت.
ا/ت با تعجب سرش را بالا آورد.
همان پسر بود.
چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردند.
پسر لبخند کوچکی زد و لیوان را به سمتش گرفت.
— «فکر کنم این مال شماست.»
ا/ت لیوان را گرفت و با خجالت گفت:
— «آره... ممنون.»
— «خواهش میکنم.»
پسر خواست برود، اما ا/ت ناگهان متوجه شد که روی دست او کمی از نوشیدنی ریخته.
— «صبر کن! دستت...»
پسر نگاهی به دستش انداخت و خندید.
— «چیزی نیست.»
ا/ت دستمالی از کیفش بیرون آورد و به طرفش گرفت.
— «حداقل اینو بگیر.»
پسر دستمال را گرفت.
— «کیم تهیونگ.»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
— «چی؟»
لبخندش کمی عمیقتر شد.
— «اسمم کیم تهیونگه.»
ا/ت هم لبخند زد.
— «کیم ا/ت.»
و هیچکدام نمیدانستند همین آشنایی کاملاً اتفاقی، قرار است زندگی هر دویشان را آرامآرام تغییر بدهد... 🩷🌸
عصر یک روز بهاری بود.
خیابان شلوغ بود؛ صدای ماشینها، قدمهای آدمها و موسیقیای که از کافههای اطراف میآمد، همه با هم قاطی شده بودند.
کیم ا/ت با یک لیوان نوشیدنی صورتیرنگ در دستش، آرام در پیادهرو قدم میزد. امروز قرار بود روز معمولیای باشد؛ نه اتفاق خاصی، نه آدم جدیدی، نه ماجرایی که ارزش تعریف کردن داشته باشد.
حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
چند قدم جلوتر، پسری کنار یک فروشگاه ایستاده بود و به چیزی در دستش نگاه میکرد. موهای تیره، لباس ساده و حالتی آرام که باعث میشد برخلاف شلوغی خیابان، انگار در دنیای خودش باشد.
ا/ت بیتوجه از کنارش رد شد.
اما درست همان لحظه، یک نفر از پشت سر با عجله به او برخورد کرد.
لیوان از دست ا/ت رها شد.
— «وای—!»
اما قبل از اینکه لیوان روی زمین بیفتد، دستی آن را گرفت.
ا/ت با تعجب سرش را بالا آورد.
همان پسر بود.
چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردند.
پسر لبخند کوچکی زد و لیوان را به سمتش گرفت.
— «فکر کنم این مال شماست.»
ا/ت لیوان را گرفت و با خجالت گفت:
— «آره... ممنون.»
— «خواهش میکنم.»
پسر خواست برود، اما ا/ت ناگهان متوجه شد که روی دست او کمی از نوشیدنی ریخته.
— «صبر کن! دستت...»
پسر نگاهی به دستش انداخت و خندید.
— «چیزی نیست.»
ا/ت دستمالی از کیفش بیرون آورد و به طرفش گرفت.
— «حداقل اینو بگیر.»
پسر دستمال را گرفت.
— «کیم تهیونگ.»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
— «چی؟»
لبخندش کمی عمیقتر شد.
— «اسمم کیم تهیونگه.»
ا/ت هم لبخند زد.
— «کیم ا/ت.»
و هیچکدام نمیدانستند همین آشنایی کاملاً اتفاقی، قرار است زندگی هر دویشان را آرامآرام تغییر بدهد... 🩷🌸
- ۶۵۸
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط