🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
بخش دوم | چیزی که دیگر نمیشود پنهانش کرد
چند هفته از آخرین اتفاقات گذشته بود.
رابطهی ا/ت و سوکجین دیگر شبیه روزهای اول نبود.
هنوز سر چیزهای کوچک بحث میکردند.
هنوز سوکجین گاهی او را «دختر عصبانی» صدا میزد.
و هنوز ا/ت هر وقت میدیدش، اولین واکنشش این بود که:
— باز تو؟
اما حالا پشت این جمله، لبخند کوچکی هم بود.
چیزی که هر دو متوجهش شده بودند.
فقط هیچکدام دربارهاش حرف نمیزدند.
---
یک عصر، ا/ت در محوطهی دانشگاه منتظر بود.
قرار بود برای پروژه با یکی از همکلاسیهایش ملاقات کند.
چند دقیقه بعد، آن پسر از راه رسید و کنار ا/ت نشست.
آنها شروع کردند به صحبت دربارهی پروژه.
سوکجین که از دور میآمد، برای لحظهای مکث کرد.
نگاهش روی آن دو افتاد.
بعد بدون هیچ حرفی مسیرش را ادامه داد.
اما چند قدم بعد دوباره ایستاد.
زیرلب گفت:
— چرا وایسادم؟
چند ثانیه بعد برگشت.
---
ا/ت وقتی او را دید، گفت:
— سوکجین!
— هوم؟
— نمیری؟
— کجا؟
— خب... داشتی میرفتی.
سوکجین به پسر کنار ا/ت نگاه کوتاهی کرد.
— کار دارم.
ا/ت پرسید:
— چه کاری؟
سوکجین چند لحظه سکوت کرد.
— همینجا.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
— این که جواب نیست.
— الان هست.
و روی نیمکت روبهرو نشست.
ا/ت خندهاش گرفت.
— تو خیلی عجیبی.
سوکجین چیزی نگفت.
فقط به حرفهایشان گوش داد.
---
بعد از تمام شدن پروژه، ا/ت کیفش را برداشت.
— خب، من میرم.
سوکجین هم بلند شد.
— منم.
پسر هم خداحافظی کرد و رفت.
ا/ت چند قدم کنار سوکجین راه رفت.
بعد گفت:
— امروز خیلی ساکت بودی.
— خسته بودم.
— مطمئنی؟
— آره.
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
— یه چیزی شده؟
سوکجین دستهایش را داخل جیبش برد.
— نه.
چند قدم دیگر سکوت کردند.
بعد ا/ت ناگهان گفت:
— تو از اون پسره خوشت نیومد؟
سوکجین ایستاد.
— چی؟
— هیچی.
— نه، بگو.
ا/ت خندید.
— قیافت عجیب شده بود.
سوکجین نگاهش را از او گرفت.
— فقط...
مکث کرد.
— فقط چی؟
— نمیدونم.
ا/ت منتظر ماند.
سوکجین نفس آرامی کشید.
— خوشم نمیاد وقتی یکی دیگه بیشتر از من وقتت رو میگیره.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
این بار سوکجین جواب نداد.
چند ثانیه گذشت.
بعد گفت:
— چون...
نگاهش را به ا/ت برگرداند.
— چون دوست دارم بیشتر وقتت رو با من بگذرونی.
ا/ت کاملاً ساکت شد.
سوکجین هم انگار تازه فهمیده بود جملهاش را با صدای بلند گفته.
اما این بار عقب نکشید.
فقط آرامتر ادامه داد:
— فکر کنم دیگه نمیتونم وانمود کنم همهی این کارایی که برات میکنم، فقط از روی عادت یا اتفاقه.
ا/ت آرام پرسید:
— پس از روی چیه؟
سوکجین لبخند خیلی کوچکی زد.
— خودت نمیفهمی؟
ا/ت چیزی نگفت.
سوکجین نگاهش کرد.
— من از بودن کنارت خوشم میاد.
مکث.
— بیشتر از چیزی که باید.
قلب ا/ت برای لحظهای تندتر زد.
— سوکجین...
— نمیخوام الان جوابت رو بدونم.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون خودمم تازه دارم میفهمم این حس دقیقاً از کی شروع شد.
لبخند کوتاهی زد.
— فقط میخواستم بدونی که... این مدت، برای من هم معمولی نبوده.
ا/ت سرش را پایین انداخت.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
— من فکر میکردم فقط خودم عجیب شدم.
سوکجین با تعجب گفت:
— تو؟
ا/ت به آرامی خندید.
— از وقتی یه روز نیومدی دانشگاه، جای خالیت خیلی توی چشمم بود.
سوکجین لبخند زد.
— پس تنها من نیستم.
ا/ت سرش را بالا آورد.
— شاید.
سوکجین چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— همین «شاید» فعلاً کافیه.
و هر دو دوباره شروع به راه رفتن کردند.
این بار اما فاصلهی بینشان کمتر از همیشه بود.
و برای اولین بار، هیچکدام سعی نکردند وانمود کنند این نزدیکی کاملاً اتفاقی است.
🌷 ادامه دارد...
بخش دوم | چیزی که دیگر نمیشود پنهانش کرد
چند هفته از آخرین اتفاقات گذشته بود.
رابطهی ا/ت و سوکجین دیگر شبیه روزهای اول نبود.
هنوز سر چیزهای کوچک بحث میکردند.
هنوز سوکجین گاهی او را «دختر عصبانی» صدا میزد.
و هنوز ا/ت هر وقت میدیدش، اولین واکنشش این بود که:
— باز تو؟
اما حالا پشت این جمله، لبخند کوچکی هم بود.
چیزی که هر دو متوجهش شده بودند.
فقط هیچکدام دربارهاش حرف نمیزدند.
---
یک عصر، ا/ت در محوطهی دانشگاه منتظر بود.
قرار بود برای پروژه با یکی از همکلاسیهایش ملاقات کند.
چند دقیقه بعد، آن پسر از راه رسید و کنار ا/ت نشست.
آنها شروع کردند به صحبت دربارهی پروژه.
سوکجین که از دور میآمد، برای لحظهای مکث کرد.
نگاهش روی آن دو افتاد.
بعد بدون هیچ حرفی مسیرش را ادامه داد.
اما چند قدم بعد دوباره ایستاد.
زیرلب گفت:
— چرا وایسادم؟
چند ثانیه بعد برگشت.
---
ا/ت وقتی او را دید، گفت:
— سوکجین!
— هوم؟
— نمیری؟
— کجا؟
— خب... داشتی میرفتی.
سوکجین به پسر کنار ا/ت نگاه کوتاهی کرد.
— کار دارم.
ا/ت پرسید:
— چه کاری؟
سوکجین چند لحظه سکوت کرد.
— همینجا.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
— این که جواب نیست.
— الان هست.
و روی نیمکت روبهرو نشست.
ا/ت خندهاش گرفت.
— تو خیلی عجیبی.
سوکجین چیزی نگفت.
فقط به حرفهایشان گوش داد.
---
بعد از تمام شدن پروژه، ا/ت کیفش را برداشت.
— خب، من میرم.
سوکجین هم بلند شد.
— منم.
پسر هم خداحافظی کرد و رفت.
ا/ت چند قدم کنار سوکجین راه رفت.
بعد گفت:
— امروز خیلی ساکت بودی.
— خسته بودم.
— مطمئنی؟
— آره.
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
— یه چیزی شده؟
سوکجین دستهایش را داخل جیبش برد.
— نه.
چند قدم دیگر سکوت کردند.
بعد ا/ت ناگهان گفت:
— تو از اون پسره خوشت نیومد؟
سوکجین ایستاد.
— چی؟
— هیچی.
— نه، بگو.
ا/ت خندید.
— قیافت عجیب شده بود.
سوکجین نگاهش را از او گرفت.
— فقط...
مکث کرد.
— فقط چی؟
— نمیدونم.
ا/ت منتظر ماند.
سوکجین نفس آرامی کشید.
— خوشم نمیاد وقتی یکی دیگه بیشتر از من وقتت رو میگیره.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
این بار سوکجین جواب نداد.
چند ثانیه گذشت.
بعد گفت:
— چون...
نگاهش را به ا/ت برگرداند.
— چون دوست دارم بیشتر وقتت رو با من بگذرونی.
ا/ت کاملاً ساکت شد.
سوکجین هم انگار تازه فهمیده بود جملهاش را با صدای بلند گفته.
اما این بار عقب نکشید.
فقط آرامتر ادامه داد:
— فکر کنم دیگه نمیتونم وانمود کنم همهی این کارایی که برات میکنم، فقط از روی عادت یا اتفاقه.
ا/ت آرام پرسید:
— پس از روی چیه؟
سوکجین لبخند خیلی کوچکی زد.
— خودت نمیفهمی؟
ا/ت چیزی نگفت.
سوکجین نگاهش کرد.
— من از بودن کنارت خوشم میاد.
مکث.
— بیشتر از چیزی که باید.
قلب ا/ت برای لحظهای تندتر زد.
— سوکجین...
— نمیخوام الان جوابت رو بدونم.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون خودمم تازه دارم میفهمم این حس دقیقاً از کی شروع شد.
لبخند کوتاهی زد.
— فقط میخواستم بدونی که... این مدت، برای من هم معمولی نبوده.
ا/ت سرش را پایین انداخت.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
— من فکر میکردم فقط خودم عجیب شدم.
سوکجین با تعجب گفت:
— تو؟
ا/ت به آرامی خندید.
— از وقتی یه روز نیومدی دانشگاه، جای خالیت خیلی توی چشمم بود.
سوکجین لبخند زد.
— پس تنها من نیستم.
ا/ت سرش را بالا آورد.
— شاید.
سوکجین چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— همین «شاید» فعلاً کافیه.
و هر دو دوباره شروع به راه رفتن کردند.
این بار اما فاصلهی بینشان کمتر از همیشه بود.
و برای اولین بار، هیچکدام سعی نکردند وانمود کنند این نزدیکی کاملاً اتفاقی است.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۸۵
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط