برادر ناتنی
[Step brother]
پارت ۱۶
آقای پارک (با صدایی که سعی میکنه لرزشش رو کنترل کنه، سرد و تحقیرآمیز): فکر کردید با جمع کردنِ چندتا کاغذِ پاره و عکسِ قدیمیِ نامربوط میتونید خانوادهتون رو متهم کنید؟ اینها سوءتفاهمه! شما بچهاید... هنوز خیلی چیزها رو دربارهیِ دنیایِ بزرگترها نمیدونید. اینها فقط یه سری خاطرهست که دارید اشتباه تفسیرش میکنید.
(مادر سرش رو پایین میندازه، مشخصه که داره از شدتِ فشارِ روانی میلرزه.)
جیمین (با پوزخندی تلخ، یک قدم میره جلو، طوری که سایهاش روی پدر میافته): سوءتفاهم؟ بابا، این چیزی که داری بهش میگی سوءتفاهم، دقیقاً همون چیزیه که باعث شده من و ا.ت اینقدر زجر بکشیم! اگه اینقدر بیاهمیته، چرا اینقدر پنهانش کردید؟ چرا وقتی ازتون پرسیدیم، سکوت کردید؟
ا.ت (چشمهات رو میدوزی به چشمهای پدر، سرد و قاطع): دیگه فایده نداره. انکار کردن فقط حقیقت رو زشتتر میکنه. اگر اینها واقعاً نامربوط هستن، پس چرا دستهات داره میلرزه؟ چرا حتی جرأت نمیکنی دوباره به این عکسها نگاه کنی؟
پدر لحظهای مات میمونه. چهرهاش برافروخته میشه. سعی میکنه لرزشِ دستش رو با سفت کردنِ مشتش پنهان کنه. یه خندهیِ عصبی و مصنوعی میزنه و نیمنگاهی به عکسها میندازه، انگار که داره اونا رو میسوزونه.)
..........
(جیمین با چشمهایِ خشمگین، نگاهش رو روی صورتِ پدرش قفل میکنه و با صدایی که از شدتِ فشار، دورگه شده، میگه:)
جیمین: انکار نکنید...انکار کردنِ این حقیقت، فقط نشون میده چقدر از روی ترس، دارید فرار میکنید. ما از این بازیِ پنهانکاری خسته شدیم!
(در این لحظه، ا.ت که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود، یه قدم جلوتر میاد. نگاهش دیگه اون نگاهِ دخترِ نوجوونِ معمولی نیست؛ نگاهش نگاهِ کسیه که به حقیقتِ بزرگتری رسیده. ا.ت با صدایی که خیلی آروم اما واضح بود، سوالِ اصلی رو میپرسه:)
ا.ت: خیلی خب... اگر اینها فقط سوءتفاهم هستن و ما واقعاً با هم نسبتِ فامیلی نداریم... پس چرا اینقدر از ما میترسید؟ چرا اینقدر تلاش میکنید ما رو از هم دور نگه دارید؟
(مکث میکند و با نگاهی نافذ ادامه میدهه:)
ا.ت: از کجا مطمئنید که ما واقعاً خواهر و برادر هستیم؟ چون اگر ما خواهر و برادر نباشیم، تمامِ این ترسها و تمامِ این دردها... فقط یه دروغِ بزرگ بوده که شما ساختید تا ما رو کنترل کنید......
ادامه دارد....
~•~•~
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
پارت ۱۶
آقای پارک (با صدایی که سعی میکنه لرزشش رو کنترل کنه، سرد و تحقیرآمیز): فکر کردید با جمع کردنِ چندتا کاغذِ پاره و عکسِ قدیمیِ نامربوط میتونید خانوادهتون رو متهم کنید؟ اینها سوءتفاهمه! شما بچهاید... هنوز خیلی چیزها رو دربارهیِ دنیایِ بزرگترها نمیدونید. اینها فقط یه سری خاطرهست که دارید اشتباه تفسیرش میکنید.
(مادر سرش رو پایین میندازه، مشخصه که داره از شدتِ فشارِ روانی میلرزه.)
جیمین (با پوزخندی تلخ، یک قدم میره جلو، طوری که سایهاش روی پدر میافته): سوءتفاهم؟ بابا، این چیزی که داری بهش میگی سوءتفاهم، دقیقاً همون چیزیه که باعث شده من و ا.ت اینقدر زجر بکشیم! اگه اینقدر بیاهمیته، چرا اینقدر پنهانش کردید؟ چرا وقتی ازتون پرسیدیم، سکوت کردید؟
ا.ت (چشمهات رو میدوزی به چشمهای پدر، سرد و قاطع): دیگه فایده نداره. انکار کردن فقط حقیقت رو زشتتر میکنه. اگر اینها واقعاً نامربوط هستن، پس چرا دستهات داره میلرزه؟ چرا حتی جرأت نمیکنی دوباره به این عکسها نگاه کنی؟
پدر لحظهای مات میمونه. چهرهاش برافروخته میشه. سعی میکنه لرزشِ دستش رو با سفت کردنِ مشتش پنهان کنه. یه خندهیِ عصبی و مصنوعی میزنه و نیمنگاهی به عکسها میندازه، انگار که داره اونا رو میسوزونه.)
..........
(جیمین با چشمهایِ خشمگین، نگاهش رو روی صورتِ پدرش قفل میکنه و با صدایی که از شدتِ فشار، دورگه شده، میگه:)
جیمین: انکار نکنید...انکار کردنِ این حقیقت، فقط نشون میده چقدر از روی ترس، دارید فرار میکنید. ما از این بازیِ پنهانکاری خسته شدیم!
(در این لحظه، ا.ت که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود، یه قدم جلوتر میاد. نگاهش دیگه اون نگاهِ دخترِ نوجوونِ معمولی نیست؛ نگاهش نگاهِ کسیه که به حقیقتِ بزرگتری رسیده. ا.ت با صدایی که خیلی آروم اما واضح بود، سوالِ اصلی رو میپرسه:)
ا.ت: خیلی خب... اگر اینها فقط سوءتفاهم هستن و ما واقعاً با هم نسبتِ فامیلی نداریم... پس چرا اینقدر از ما میترسید؟ چرا اینقدر تلاش میکنید ما رو از هم دور نگه دارید؟
(مکث میکند و با نگاهی نافذ ادامه میدهه:)
ا.ت: از کجا مطمئنید که ما واقعاً خواهر و برادر هستیم؟ چون اگر ما خواهر و برادر نباشیم، تمامِ این ترسها و تمامِ این دردها... فقط یه دروغِ بزرگ بوده که شما ساختید تا ما رو کنترل کنید......
ادامه دارد....
~•~•~
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
- ۱۰.۳k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط