پدرت کاخ نشین تو ویرانه نشین
پدرت کاخ نشین تو ویرانه نشین
پسر هارون ارشید قاسم مو تمن از جلوی پدر رد شد..وزیره لبخند میزنه ..هارون الرشید میگه چیه چرا پسرم رو دیدی لبخند زدی ؟؟ گفت اقا این پسرتون شما رو سرشکسته کرد هارون .گفت برای چی ؟؟ گفت : این آقا هارون زادست ولی همش میره تو مسجد این آقا باید بره مجالس رقص و عیش و نوش ..هارون گفت راست میگی اگه حکومت شهری رو بهش می دادم اخلاقش عوض میشد چون ریاست نداره ..
.مشورت کرد قاسم رو آورد کلی موعظه ش کرد تو فرزند هارون الرشیدی تو بزرگی و...گفت حکومت مصر رو میدم به تو..گفت پدر من قبول نمیکنم ..بابا مزاق من چیز دیگه ست..
..برای فرار از مسئولیت رفت بصره
عبدالله بصری دید گوشه مسجد یه جوون خوش سیما با یه زنبیل یه بیل و یه قرآن نشسته قران میخونه ..بهش گفت کار میکنی دیوارها ریخته..یک روز کار کرد بعد اون دوباره رفت دنبال جوونه ..به سرایدار مسجد گفت این جوون کجاست ؟؟ گفت این جوون خیلی اهل دل یک روز از هفته رو کار میکنه بقیه هفته رو خرج مصارف دینی و فرهنگیش میکنه
هفته سوم شد رفت دنبال جوونه ..دید جوون طفلکی مریض شده .. گفت شما کی هستی ؟ گفت من عبدالله بصری هستم همونی که برام کار کردی ..گفت منو از مسجد ببرید بیرون نمیخوام تو مسجد جون بدم ..عبدالله بصری گفت مریض شدی خوب میبریمت پیش طببب خوب میشی ..گفت طبیب بیمارم کرده
گفت 2 تا وصیت دارم یه وصیت اینکه قران و زنبیل و بیلم واسه کسی باشه که منو غسل و کفن میکنه .یه وصیت دیگه هم دارم میخوام این انگشتری رو ببرید پیش هارو ن ارشید ..گفت برای چی اونجا ؟؟ گفت اخه من پسر هارو ن الرشیدم ..بابات کاخ نشین تو ویرانه نشین ؟؟
گفت یه خواهش دیگه دارم میخوام پاهامو جمع کنی دو زانو بنشینم ..گفت بابا راحت باش تو مریضی..گفت مگه نمیبنی علی داره میاد .. مگه نمیبنی علی داره میاد
علی همه جا میاد سر بالین یکی میاد سفارش میکنه به عزرائیل که یک عمر منو تنها نگذاشته ..تو بالین یکی دیگه هم میاد میگه یه عمره جگرم رو خون کرده هر چی ازت برمیاد جبران کن ..
برگرفته از سخنان مرحوم حاج احمد کافی
پسر هارون ارشید قاسم مو تمن از جلوی پدر رد شد..وزیره لبخند میزنه ..هارون الرشید میگه چیه چرا پسرم رو دیدی لبخند زدی ؟؟ گفت اقا این پسرتون شما رو سرشکسته کرد هارون .گفت برای چی ؟؟ گفت : این آقا هارون زادست ولی همش میره تو مسجد این آقا باید بره مجالس رقص و عیش و نوش ..هارون گفت راست میگی اگه حکومت شهری رو بهش می دادم اخلاقش عوض میشد چون ریاست نداره ..
.مشورت کرد قاسم رو آورد کلی موعظه ش کرد تو فرزند هارون الرشیدی تو بزرگی و...گفت حکومت مصر رو میدم به تو..گفت پدر من قبول نمیکنم ..بابا مزاق من چیز دیگه ست..
..برای فرار از مسئولیت رفت بصره
عبدالله بصری دید گوشه مسجد یه جوون خوش سیما با یه زنبیل یه بیل و یه قرآن نشسته قران میخونه ..بهش گفت کار میکنی دیوارها ریخته..یک روز کار کرد بعد اون دوباره رفت دنبال جوونه ..به سرایدار مسجد گفت این جوون کجاست ؟؟ گفت این جوون خیلی اهل دل یک روز از هفته رو کار میکنه بقیه هفته رو خرج مصارف دینی و فرهنگیش میکنه
هفته سوم شد رفت دنبال جوونه ..دید جوون طفلکی مریض شده .. گفت شما کی هستی ؟ گفت من عبدالله بصری هستم همونی که برام کار کردی ..گفت منو از مسجد ببرید بیرون نمیخوام تو مسجد جون بدم ..عبدالله بصری گفت مریض شدی خوب میبریمت پیش طببب خوب میشی ..گفت طبیب بیمارم کرده
گفت 2 تا وصیت دارم یه وصیت اینکه قران و زنبیل و بیلم واسه کسی باشه که منو غسل و کفن میکنه .یه وصیت دیگه هم دارم میخوام این انگشتری رو ببرید پیش هارو ن ارشید ..گفت برای چی اونجا ؟؟ گفت اخه من پسر هارو ن الرشیدم ..بابات کاخ نشین تو ویرانه نشین ؟؟
گفت یه خواهش دیگه دارم میخوام پاهامو جمع کنی دو زانو بنشینم ..گفت بابا راحت باش تو مریضی..گفت مگه نمیبنی علی داره میاد .. مگه نمیبنی علی داره میاد
علی همه جا میاد سر بالین یکی میاد سفارش میکنه به عزرائیل که یک عمر منو تنها نگذاشته ..تو بالین یکی دیگه هم میاد میگه یه عمره جگرم رو خون کرده هر چی ازت برمیاد جبران کن ..
برگرفته از سخنان مرحوم حاج احمد کافی
- ۳.۵k
- ۱۳ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط