{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک : بین راندها

پارت ۴۶

صبح دوشنبه...

به محض اینکه آنا وارد باشگاه شد، تهیونگ از دور گفت:

ـ «صبر کن... بذار خودم بگم.»

آنا با خنده ایستاد.

تهیونگ با لحن مجری‌ها گفت:

ـ «خانم‌ها و آقایان... فقط...»

هر دو با هم گفتند:

ـ «پنج روز مونده!»

تمام باشگاه از خنده منفجر شد.

کوک که تازه وارد شده بود، زیر لب گفت:

ـ «فکر کنم تا جیمین بیاد، ما دیوونه می‌شیم.»

آنا با شیطنت جواب داد:

ـ «نه، فقط تو دیوونه می‌شی، نردبون.»

...

تمرین آن روز روی دفاع و سرعت بود.

کوک مثل همیشه بین شاگردها می‌چرخید.

وقتی نوبت آنا شد، چند حرکت جدید یادش داد.

ـ «ببین، بعد از جاخالی، مستقیم ضدحمله نزن.»

ـ «چرا؟»

ـ «اول یه قدم برو کنار، بعد ضربه.»

آنا امتحان کرد.

دفعه‌ی اول...

اشتباه.

دفعه‌ی دوم...

بهتر.

دفعه‌ی سوم...

ضربه دقیق روی هدف نشست.

کوک ناخودآگاه لبخند زد.

ـ «آفرین، بچه.»

آنا با ذوق گفت:

ـ «واقعاً خوب بود؟»

ـ «خیلی بهتر از چیزی که انتظار داشتم.»

آنا با افتخار رو به تهیونگ گفت:

ـ «شنیدی؟ تعریف کرد!»

تهیونگ با خنده گفت:

ـ «امروز رو باید توی تقویم ثبت کنیم.»

کوک حوله‌اش را سمت او پرت کرد.

ـ «ساکت.»

...

همان موقع چند دختر باشگاه نزدیک شدند.

آرین با لبخند گفت:

ـ «مربی کوک، میشه همین حرکت رو به ما هم یاد بدین؟»

کوک خیلی مؤدب جواب داد:

ـ «حتماً. همه با هم تمرین می‌کنیم.»

اما وقتی یکی از دخترها خواست بیش از حد به او نزدیک شود و با خنده بازویش را بگیرد، کوک خیلی آرام دستش را عقب کشید.

ـ «لطفاً فاصله رو رعایت کنین تا بهتر بتونم آموزش بدم.»

لحنش مؤدب بود...

اما آن‌قدر سرد که دخترها فقط به هم نگاه کردند.

...

آنا از دور این صحنه را دید.

لبخند کمرنگی روی لبش نشست.

تهیونگ که کنار او ایستاده بود، آرام گفت:

ـ «چی شد؟»

ـ «هیچی.»

ـ «از چی خوشحال شدی؟»

ـ «گفتم هیچی.»

تهیونگ ریز خندید.

ـ «باشه...»

...

چند دقیقه بعد...

نوبت مسابقه‌ی تمرینی آنا و مین‌جائه شد.

هر دو دستکش پوشیدند و وارد رینگ شدند.

مسابقه دوستانه بود، اما هر دو جدی مبارزه می‌کردند.

در راند آخر...

آنا با همان ضدحمله‌ای که کوک چند دقیقه قبل یادش داده بود، امتیاز آخر را گرفت.

سوت پایان.

استاد کانگ دست آنا را بالا برد.

ـ «برنده... آنا!»

آنا از خوشحالی بالا و پایین پرید.

ـ «بردم!»

مین‌جائه با لبخند دستش را دراز کرد.

ـ «تبریک.»

ـ «مرسی.»

...

کوک کنار رینگ آمد.

با لبخند گفت:

ـ «دیدی؟ همون حرکتی که یاد گرفتی.»

آنا با ذوق گفت:

ـ «یعنی با همون بردم؟!»

ـ «آره.»

آنا بی‌اختیار از خوشحالی بازوی کوک را گرفت و تکان داد.

ـ «دیدییی؟ جواب داد!»

کوک فقط به ذوقش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

تهیونگ از آن طرف سالن با صدای بلند گفت:

ـ «داداش! اگه بیشتر این‌جوری قربون‌صدقه‌ش بری، دیگه از غرور چیزی برات نمی‌مونه!»

آنا خندید.

کوک همان‌طور که نگاهش به آنا بود، گفت:

ـ «وقتی خوب تمرین می‌کنه، باید تشویقش کرد.»

تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:

ـ «فقط وقتی آنا خوب تمرین می‌کنه...»

...

آخر تمرین...

همه در حال رفتن بودند که گوشی آنا دوباره زنگ خورد.

پیام از خاله‌اش بود.

آنا پیام را خواند...

و از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید.

ـ «وای!»

کوک و تهیونگ همزمان پرسیدند:

ـ «چی شده؟»

آنا گوشی را جلویشان گرفت.

روی صفحه نوشته بود:

"پرواز جیمین قطعی شد؛ شنبه ساعت ۱۰ صبح، فرودگاه اینچئون."

آنا آن‌قدر ذوق کرده بود که تقریباً دور خودش چرخید.

ـ «بالاخره... تاریخش قطعی شد!»

تهیونگ هم لبخند زد.

ـ «پس شنبه میریم استقبالش.»

کوک آرام سر تکان داد.

ـ «قول داده بودیم.»

آنا با هیجان گفت:

ـ «از الان نمی‌تونم صبر کنم!»

کوک با خنده گفت:

ـ «می‌دونیم... چون از امروز احتمالاً هر ساعت می‌پرسی چند روز مونده.»

آنا با شیطنت خندید.

ـ «درسته!»

هر سه نفر کنار هم از باشگاه بیرون رفتند...


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۲)

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

P : 23

چند پارتی

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

چندپارتی یونگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط