خونهی سه شیطون
خونهی سه شیطون
پارت ۱۲ — لو رفتی رها!
جونگکوک از وقتی تهیونگ وارد خونه شده بود، یک لحظه هم رها رو زیر نظر داشت.
رها روی مبل نشسته بود و سعی میکرد کاملاً عادی رفتار کنه.
اما هر چند ثانیه یکبار، یواشکی به تهیونگ نگاه میکرد.
جونگکوک بالاخره گفت:
ـ رها.
ـ هان؟
ـ چرا هی به تهیونگ نگاه میکنی؟
رها تقریباً از جا پرید.
ـ من؟! نگاه نمیکنم!
تهیونگ برگشت سمتش.
ـ اتفاقاً چند بار دیدمت.
رها سریع صورتش رو با دست پوشوند.
ـ وای...
آ.ت خندهش گرفت.
ـ رها، چرا خجالت میکشی؟
ـ خجالت نمیکشم!
جونگکوک با شیطنت گفت:
ـ پس یعنی از تهیونگ خوشت نمیاد؟
رها سریع گفت:
ـ نگفتم!
همه ساکت شدن.
رها تازه فهمید چی گفته.
ـ یعنی... منظورم این نبود!
جونگکوک زد زیر خنده.
ـ گرفتمت!
رها بالش رو برداشت و محکم سمتش پرت کرد.
ـ جونگکوک خفه شو!
جونگکوک بالش رو گرفت.
ـ خواهر کوچولوی من کراش زده!
ـ داد نزن!
تهیونگ خندید و گفت:
ـ لازم نیست اینقدر خجالت بکشی.
رها آرام نگاهش کرد.
ـ یعنی... ناراحت نشدی؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا باید ناراحت بشم؟
رها لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک از کنارشان گفت:
ـ خب، حالا که همهچی مشخص شد...
رها با نگرانی نگاهش کرد.
ـ چی میخوای؟
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ هیچی.
آ.ت گفت:
ـ این «هیچی» از اون هیچیهاست.
جونگکوک:
ـ فردا صبح، یه برنامهی کوچیک داریم.
رها:
ـ چه برنامهای؟
ـ نمیگم.
تهیونگ خندید.
ـ منم باید بترسم؟
جونگکوک:
ـ نه، تو قراره کمکم کنی.
رها فوری گفت:
ـ نه!
جونگکوک:
ـ چرا؟
ـ چون تو وقتی میگی «کمک»، یعنی میخوای یکی رو بدبخت کنی.
آ.ت خندید.
ـ اینو درست گفت.
جونگکوک دستهاش رو بالا برد.
ـ خیلی خب، پس فردا خودتون میفهمین.
رها به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم لبخند زد.
و جونگکوک همان لحظه تصمیم گرفت:
فردا اولین نقشهی واقعیاش را اجرا کند؛ نقشهای که قرار بود رها را حسابی دستپاچه کند.
پارت ۱۲ — لو رفتی رها!
جونگکوک از وقتی تهیونگ وارد خونه شده بود، یک لحظه هم رها رو زیر نظر داشت.
رها روی مبل نشسته بود و سعی میکرد کاملاً عادی رفتار کنه.
اما هر چند ثانیه یکبار، یواشکی به تهیونگ نگاه میکرد.
جونگکوک بالاخره گفت:
ـ رها.
ـ هان؟
ـ چرا هی به تهیونگ نگاه میکنی؟
رها تقریباً از جا پرید.
ـ من؟! نگاه نمیکنم!
تهیونگ برگشت سمتش.
ـ اتفاقاً چند بار دیدمت.
رها سریع صورتش رو با دست پوشوند.
ـ وای...
آ.ت خندهش گرفت.
ـ رها، چرا خجالت میکشی؟
ـ خجالت نمیکشم!
جونگکوک با شیطنت گفت:
ـ پس یعنی از تهیونگ خوشت نمیاد؟
رها سریع گفت:
ـ نگفتم!
همه ساکت شدن.
رها تازه فهمید چی گفته.
ـ یعنی... منظورم این نبود!
جونگکوک زد زیر خنده.
ـ گرفتمت!
رها بالش رو برداشت و محکم سمتش پرت کرد.
ـ جونگکوک خفه شو!
جونگکوک بالش رو گرفت.
ـ خواهر کوچولوی من کراش زده!
ـ داد نزن!
تهیونگ خندید و گفت:
ـ لازم نیست اینقدر خجالت بکشی.
رها آرام نگاهش کرد.
ـ یعنی... ناراحت نشدی؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا باید ناراحت بشم؟
رها لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک از کنارشان گفت:
ـ خب، حالا که همهچی مشخص شد...
رها با نگرانی نگاهش کرد.
ـ چی میخوای؟
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ هیچی.
آ.ت گفت:
ـ این «هیچی» از اون هیچیهاست.
جونگکوک:
ـ فردا صبح، یه برنامهی کوچیک داریم.
رها:
ـ چه برنامهای؟
ـ نمیگم.
تهیونگ خندید.
ـ منم باید بترسم؟
جونگکوک:
ـ نه، تو قراره کمکم کنی.
رها فوری گفت:
ـ نه!
جونگکوک:
ـ چرا؟
ـ چون تو وقتی میگی «کمک»، یعنی میخوای یکی رو بدبخت کنی.
آ.ت خندید.
ـ اینو درست گفت.
جونگکوک دستهاش رو بالا برد.
ـ خیلی خب، پس فردا خودتون میفهمین.
رها به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم لبخند زد.
و جونگکوک همان لحظه تصمیم گرفت:
فردا اولین نقشهی واقعیاش را اجرا کند؛ نقشهای که قرار بود رها را حسابی دستپاچه کند.
- ۱۲۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط