ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهم
ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهم
بعد از مسابقه...
آرا هنوز از خوشحالی لبخند میزد.
جایزهاش رو روی میز گذاشته بود و هر چند دقیقه یکبار دوباره نگاهش میکرد.
جونگکوک که از کنار اتاق رد میشد، متوجه شد.
ـ هنوز باور نکردی؟
آرا برگشت.
ـ راستش نه...
لبخند زد.
ـ همیشه فکر میکردم آدمایی مثل من فقط باید خوشحال باشن که یه فرصت پیدا کردن. فکر نمیکردم بتونم توی چیزی موفق بشم.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ چرا فکر میکردی؟
آرا شونه بالا انداخت.
ـ چون قبلاً کسی نبود که بهم بگه میتونم.
جونگکوک به حرفش فکر کرد.
بعد آروم گفت:
ـ از این به بعد، خودت باید اولین کسی باشی که به خودت ایمان داره.
آرا لبخند زد.
ـ دارم تلاش میکنم.
...
همون شب، تهیونگ و جیمین به خونه اومدن.
تهیونگ همین که جایزه رو دید گفت:
ـ وای! پس خانم طراح موفق شده!
آرا خندید.
ـ هنوز خیلی مونده تا طراح بشم.
جیمین گفت:
ـ همه از یه قدم کوچیک شروع میکنن.
تهیونگ رو به جونگکوک نگاه کرد.
ـ یادته چند وقت پیش حتی لبخند نمیزدی؟
جونگکوک اخم کرد.
ـ دوباره شروع کردی؟
جیمین خندید.
ـ ولی راست میگه.
آرا با کنجکاوی پرسید:
ـ واقعاً اینقدر جدی بودی؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ خیلی!
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ تهیونگ...
ـ باشه باشه، چیزی نمیگم!
همه خندیدن.
آرا به این سه نفر نگاه کرد.
برای اولین بار حس میکرد جایی دارد که به آن تعلق دارد.
جایی که فقط یک اتاق یا یک خانه نبود...
بلکه جایی بود که آدمها منتظر برگشتنش بودند.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
بعد از مسابقه...
آرا هنوز از خوشحالی لبخند میزد.
جایزهاش رو روی میز گذاشته بود و هر چند دقیقه یکبار دوباره نگاهش میکرد.
جونگکوک که از کنار اتاق رد میشد، متوجه شد.
ـ هنوز باور نکردی؟
آرا برگشت.
ـ راستش نه...
لبخند زد.
ـ همیشه فکر میکردم آدمایی مثل من فقط باید خوشحال باشن که یه فرصت پیدا کردن. فکر نمیکردم بتونم توی چیزی موفق بشم.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ چرا فکر میکردی؟
آرا شونه بالا انداخت.
ـ چون قبلاً کسی نبود که بهم بگه میتونم.
جونگکوک به حرفش فکر کرد.
بعد آروم گفت:
ـ از این به بعد، خودت باید اولین کسی باشی که به خودت ایمان داره.
آرا لبخند زد.
ـ دارم تلاش میکنم.
...
همون شب، تهیونگ و جیمین به خونه اومدن.
تهیونگ همین که جایزه رو دید گفت:
ـ وای! پس خانم طراح موفق شده!
آرا خندید.
ـ هنوز خیلی مونده تا طراح بشم.
جیمین گفت:
ـ همه از یه قدم کوچیک شروع میکنن.
تهیونگ رو به جونگکوک نگاه کرد.
ـ یادته چند وقت پیش حتی لبخند نمیزدی؟
جونگکوک اخم کرد.
ـ دوباره شروع کردی؟
جیمین خندید.
ـ ولی راست میگه.
آرا با کنجکاوی پرسید:
ـ واقعاً اینقدر جدی بودی؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ خیلی!
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ تهیونگ...
ـ باشه باشه، چیزی نمیگم!
همه خندیدن.
آرا به این سه نفر نگاه کرد.
برای اولین بار حس میکرد جایی دارد که به آن تعلق دارد.
جایی که فقط یک اتاق یا یک خانه نبود...
بلکه جایی بود که آدمها منتظر برگشتنش بودند.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۴.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط