رمان عاشقم باش☺💜
Part 44
بعد یه ربع ارایش دیانا تموم شد اومد پایین راه افتادیم ساعت 20:10 رسیدیم
ارسلان:همش تقصیر توعه 10 دقیقه هم دیر شد
من:تقصیر توعه که سه ساعت با خواهر درودونت زر زدی
پانیذ:اهان چه جالب
من:وایی ترسیدم یاخدا
پانیذ:تقصیر من چیه ارسلان بدبخ خو منم ارایش کردم و کارمو کردم چرا من دیرم نشد هان؟
من:این بحث به جایی نمیرسه خسته شدم بای😂
اون طرف عسلو دیدم رفتم سمتش
عسل:عه دیانا تو اینجا چیکار میکنیییی
من:من باید بپرسممممم عرررررر خدااااااا عسلممممممممممم
همو بغل کردیم
پانیذ:اهم اهم
عسل:عه وا پانیذ توهم اینجایی اخی
پانیذ:این همه ذوقت برای من کورم کرد
عسل:خب حالا بیایید ببینم جریان چیه اینجا چیکار میکنین
رفتیم یه گوشه
منو پانیذ از اول تا اخرشو گفتیم
از اینکه پانیذ خواهر ارسلانه تاااا اینجا و این ماجرا ها و عسلم گفت که تازگی ها با رضا رل زده و اونم به عنوان شریک اینجاس
عسل:واقعا نمیدونستم شریک رضا پانیذه
پانیذ:مام نمیدونستیم رل توعه
رفتیم پیش ارسلان و رضا همچی رو براشون گفتیم
ارسلان:عجب پس نتیجه میگیریم اون روز که اومدی عمارت یکی زنگ زد بت اون خانم ایشون بود رفیق فاب خانم من و تو و خانم من همو میشناختین و به من چیزی نمیگفتین ای دیانای خائن
رضا:کجا همو میشناختیم ما فقط اون روزی همو دیدیم که با بچه ها اومدیم خونتون که امیرم بود
ارسلان:اون روز کثیفو یادم نیار
من:بله سر اون اینقدر منو سایید که نه پوست بران موند نه مو/:
#رمان
#اردیا
#عشق
#عاشقانه
#رمان_اردیا
بعد یه ربع ارایش دیانا تموم شد اومد پایین راه افتادیم ساعت 20:10 رسیدیم
ارسلان:همش تقصیر توعه 10 دقیقه هم دیر شد
من:تقصیر توعه که سه ساعت با خواهر درودونت زر زدی
پانیذ:اهان چه جالب
من:وایی ترسیدم یاخدا
پانیذ:تقصیر من چیه ارسلان بدبخ خو منم ارایش کردم و کارمو کردم چرا من دیرم نشد هان؟
من:این بحث به جایی نمیرسه خسته شدم بای😂
اون طرف عسلو دیدم رفتم سمتش
عسل:عه دیانا تو اینجا چیکار میکنیییی
من:من باید بپرسممممم عرررررر خدااااااا عسلممممممممممم
همو بغل کردیم
پانیذ:اهم اهم
عسل:عه وا پانیذ توهم اینجایی اخی
پانیذ:این همه ذوقت برای من کورم کرد
عسل:خب حالا بیایید ببینم جریان چیه اینجا چیکار میکنین
رفتیم یه گوشه
منو پانیذ از اول تا اخرشو گفتیم
از اینکه پانیذ خواهر ارسلانه تاااا اینجا و این ماجرا ها و عسلم گفت که تازگی ها با رضا رل زده و اونم به عنوان شریک اینجاس
عسل:واقعا نمیدونستم شریک رضا پانیذه
پانیذ:مام نمیدونستیم رل توعه
رفتیم پیش ارسلان و رضا همچی رو براشون گفتیم
ارسلان:عجب پس نتیجه میگیریم اون روز که اومدی عمارت یکی زنگ زد بت اون خانم ایشون بود رفیق فاب خانم من و تو و خانم من همو میشناختین و به من چیزی نمیگفتین ای دیانای خائن
رضا:کجا همو میشناختیم ما فقط اون روزی همو دیدیم که با بچه ها اومدیم خونتون که امیرم بود
ارسلان:اون روز کثیفو یادم نیار
من:بله سر اون اینقدر منو سایید که نه پوست بران موند نه مو/:
#رمان
#اردیا
#عشق
#عاشقانه
#رمان_اردیا
- ۲۵.۱k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط