میگفت : یه روز دَم ِ صبح وقتی که هنوز آفتاب نزده میام دس
میگفت : یه روز دَم ِ صبح وقتی که هنوز آفتاب نزده میام دستِت ُ میگیرم میبرم پیش ِ خودم .
دلم میخواد عطر ِ تو ، توی ِ خونهم بپیچه .
تا یکماه تمام ِ کارام ُ بخاطرِت کنسل میکنم .
بهش میگفتم : خب کارات ُ کنسل نکن !
من که هستم ، بهتر به کارات میرسی .
میگفت : نه دیگه نشد ، میخوام همیشه پیشت باشم .
وقتی که میتونم کنارِت باشم ُ اگه کارام ُ کنسل نکنم مجبورم بجا چشمات ، معادلاتِ ریاضی جلو چشمام دهن کَج میکنن ، و میگن محبوبت دو متر فاصله داره باهات ، تو اومدی اینجا داری معادل ِ حل میکنی ؟!
پاشو مَـرد خجالت بکش ، پاشو برو ببین خونهت بوی ِ زندگی میده !
البته محبوبت خودِش زندگی ِ ، و به همه موجودات زندگی میبخش ِ .
انگار معجزه داره ^^
خودشم میگفت : تو دختره چشم مشکی ، قلم ِ منا آتیش زدی .
چه کردی دختر ؟
با اون خنده هایی که قلب ِ ضعیف ِ منا تو سینهم به سر و صدا درمیآورد .
میگفت :
اولین کاری که میکنم تو این مدتی که پیشمی ، اولش میبرمت دریا !
میدونم دریا دوست داری ، دریا شباهت ِ زیادی به قلب ِ تو داره بزرگ و بخشندهس ... خیلی بزرگ ِ .
آب ِ دریا رو دیدی چه نرم و لطیف ِ !
قلبتم مهربون ِ ، خیلی باارزش ِ خیلی .
مواظبِش باش هیچوقت نذار اذیت بشه .
اصلا دلبر اومدی ُ برا همیشه موندیم شمال ، درسته وطن نیست .
ولی هرجا که نفس ِ تو ، تو اون هوا باشه وطن ِ من !
وقتایی که حس میکردم کلافهس
آروم دستاش ُ میآورد نزدیک ُ موهایی که اومده بودن تو صورَتم ُ میداد پشت ِ گوشم .
همیشه که حالم بد بود ، میگفت بیا بغلم ، بیا ؛
موهام ُ نوازش میکرد تا حالم بهتر شه ، گاهی بوسه های ِ ریزیم میزد رو موهام :)
منم که انگار تو حالت ِ خلسهم و خودم ُ بیشتر غرق ِ بغلش میکردم .
منم میفهمیدم خوب نیست ، دستام ُ باز میکردم و میگفتم حالا درسته آغوش ِ ما بزرگ نیست ، ولی این میتونه این مَـرد ُ آروم کنه ، بیا بغلم :)
دستاش ُ باز میکرد ُ محکم منا تو آغوش ِ خودش جوری که میخواد انگار منا حل کنه بغلم میکرد .
و انگار داره غُر میزنه میگفت :
بغلت بزرگ نیست ، ولی من هرجایی جز آغوشِ تو احساس ِ غربت میکنم .
و این یعنی آغوش ِ تو، وطن ِ من ِ :)
کاش زمان همون لحظه هایی که پیش ِ هم بودیم از کار میافتاد .
و دنیا تموم میشد .
و هیچوقت این روزا رو نمیدیدم :)
دلم میخواد عطر ِ تو ، توی ِ خونهم بپیچه .
تا یکماه تمام ِ کارام ُ بخاطرِت کنسل میکنم .
بهش میگفتم : خب کارات ُ کنسل نکن !
من که هستم ، بهتر به کارات میرسی .
میگفت : نه دیگه نشد ، میخوام همیشه پیشت باشم .
وقتی که میتونم کنارِت باشم ُ اگه کارام ُ کنسل نکنم مجبورم بجا چشمات ، معادلاتِ ریاضی جلو چشمام دهن کَج میکنن ، و میگن محبوبت دو متر فاصله داره باهات ، تو اومدی اینجا داری معادل ِ حل میکنی ؟!
پاشو مَـرد خجالت بکش ، پاشو برو ببین خونهت بوی ِ زندگی میده !
البته محبوبت خودِش زندگی ِ ، و به همه موجودات زندگی میبخش ِ .
انگار معجزه داره ^^
خودشم میگفت : تو دختره چشم مشکی ، قلم ِ منا آتیش زدی .
چه کردی دختر ؟
با اون خنده هایی که قلب ِ ضعیف ِ منا تو سینهم به سر و صدا درمیآورد .
میگفت :
اولین کاری که میکنم تو این مدتی که پیشمی ، اولش میبرمت دریا !
میدونم دریا دوست داری ، دریا شباهت ِ زیادی به قلب ِ تو داره بزرگ و بخشندهس ... خیلی بزرگ ِ .
آب ِ دریا رو دیدی چه نرم و لطیف ِ !
قلبتم مهربون ِ ، خیلی باارزش ِ خیلی .
مواظبِش باش هیچوقت نذار اذیت بشه .
اصلا دلبر اومدی ُ برا همیشه موندیم شمال ، درسته وطن نیست .
ولی هرجا که نفس ِ تو ، تو اون هوا باشه وطن ِ من !
وقتایی که حس میکردم کلافهس
آروم دستاش ُ میآورد نزدیک ُ موهایی که اومده بودن تو صورَتم ُ میداد پشت ِ گوشم .
همیشه که حالم بد بود ، میگفت بیا بغلم ، بیا ؛
موهام ُ نوازش میکرد تا حالم بهتر شه ، گاهی بوسه های ِ ریزیم میزد رو موهام :)
منم که انگار تو حالت ِ خلسهم و خودم ُ بیشتر غرق ِ بغلش میکردم .
منم میفهمیدم خوب نیست ، دستام ُ باز میکردم و میگفتم حالا درسته آغوش ِ ما بزرگ نیست ، ولی این میتونه این مَـرد ُ آروم کنه ، بیا بغلم :)
دستاش ُ باز میکرد ُ محکم منا تو آغوش ِ خودش جوری که میخواد انگار منا حل کنه بغلم میکرد .
و انگار داره غُر میزنه میگفت :
بغلت بزرگ نیست ، ولی من هرجایی جز آغوشِ تو احساس ِ غربت میکنم .
و این یعنی آغوش ِ تو، وطن ِ من ِ :)
کاش زمان همون لحظه هایی که پیش ِ هم بودیم از کار میافتاد .
و دنیا تموم میشد .
و هیچوقت این روزا رو نمیدیدم :)
- ۸.۰k
- ۰۸ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط