{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان 😛زندگی من😛 پارت 4

رمان 😛زندگی من😛 پارت 4
ارسلان : دیانا
دیانا : بلع
ارسلان : من میخوام یچیزی بگم
دیانا : بگو
ارسلان : راستش م....من عاشقت شدم
دیانا : خوب راستش من عاشقت شدم
ارسلان : حیح:)
دیانا : خیییلی دوست دارم عشقم😘
ارسلان : منم دوست دارم عشقم😍
دیانا : خوب من به دخترا زنگ میزنن تو هم به پسرا زنگ بزن بیان اینجا این خبر خوب رو بهشون بدیم
ارسی : باشه
نویسنده خیلی بزرگوار( کلا من گشادم این ارسی هم که نوشتم از گسادیم بود دستم به فاک رفت)
اردیا : زنگ زدیم به بچه ها تا بیان اینجا گفتن تا 20 مین دیگه اینجاییم
اردیا : باشه دیگه خدافظ........

20 مین دیگه
......
بچه ها اومدن سلام کردن
محراب : بازی ج ح بکنیم؟
بچه ها : عاره
دیانا : من برم بطری بیارم.... بطری اوردم دایره ای نشستیم محراب بطری رو چرخوند افتاد به منو خودش
محراب : ج یا ح ؟
دیانا : ح
محراب : تا حالا عاشق شدی و هستی؟
دیانا تو ذهنش : عاره عاشق اون چشمای مشکیش شدم عاشق مو های فر فریش شدم عاشق.....
محراب : دیانا دیانااااااا
دیانا : ها چیز یعنی بلع اها نه تا حالا عاشق نشدم ولی الان عاشقم
محراب : اون کیه ؟
دیانا : اول اسمش ار هست
محراب : ارسلان؟
دیانا : عاره
نیکا : هوراااااااااا پس باید جشن بگیریم
مهشاد : عاره
نیکا : پس بریم کافه متین جشن بگیریم
بچه ها : باشه


خوب خوب خوب همینم از سرتون زیادیه
ایششششش😐
فردا ساعت 6 یا 7 اگه بودم براتون پارت بعدی رو میزارم😂
دیدگاه ها (۲۵)

p12بچه ها بهونه دست شویی برای دامیان بود و کتاب خونه هم برای...

پارت هشتمحدود ۲۰ مین بعد زنگ خونه به صدا در اومد جیمین رفت د...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p3بعد از اون حرف ...

P3 .PRISON MAFIA.

رمان تو خود منی

#رد_خون_و_بوسه8لارا:از کافه زدم بیرون....و به داهیون زنگ زدم...

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 22...........گارسون=بله بفرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط