وقتی ایدلی و میدزدنت p⅔
وقتی ایدلی و میدزدنت p⅔
چشماتو بستی و به سقف دادی نفسی کشیدی و به سرعت به خواب فرو رفتی
صبح با پتویی که لینو روت انداخت بود بلند شدی لبخندی زدی
اطراف رو نگاه کردی ولی خبری از لینو نبود
*اخه اول صبحی کجا رفته
بلند شدی و به سمت سرویس رفتی تو اینه نگاهی به خودت تو اینه کردی و صبحتو با صبحونه و ورزش شروع کردی
و نفس عمیقی کشیدی فکرت درگیر لینو کنسرت امروز حس شوم و بدی که داشتی و.. بود
بلند شدی و لباستو پوشیدی که به کمپانی بری بادیگارد هایی که پشت دروایساده بودن دیگه خبری ازشون نبود تعجب کرده بودی و یه ترسی تو وجودت موج زد و اما سعی کردی خودتو خونسرد نشون بدی و اما مردی که همیشه میرسونت نبود مرد بلندی بود که کلاهی سرش بود..
*ببخشید من فکر نمیکنم
که شمارو قبلاً دیده باشم
مرد اول ساکت بود و کلمه ای از بین لباش بیرون نیومد و اما شروع به حرف زدن کرد
=من تازه استخدام شدم
با این حرفش شکی داشتی و همینجور ادامه دادی
*آقای کیم که منو میرسونت چرا اون نیست و بادیگارد هایی که دم در بودن کجان؟
مرد روبه روت با خونسردی ادامه داد
=اقای کیم استعفا داد و من از بقیه بادیگارد ها خبری ندارم
اخمی روی صورتت اومد حرفاش اصلا جوردرنمیومد چرا آقای کیم باید استعفا بده؟ میخواستی همینجور بازجوییش کنی که با صدای لینو به خودت اومدی و نگاهی به لینو کردی که داشت با خوشحالی به سمتت میومد
که یدفعه مرد عجیبی که جلوت بود
و ادعا میکرد تازه استخدام شده اخمی کرد و دندون قوروچه ای کرد و هلت داد تو ماشین و سوار ماشین شد ماشین رو روشن کرد و پاشو روی پدال گذاشت و با سرعت رانندگی میکرد شوکه شده بودی تو هپروت بودی پات بخاطر اینکه به لبه ماشین خورده بود داشت ازش خون میومد سوال هایی از خودت میکردی چرا؟ چه اتفاقی داره میوفته؟ چیشده؟ چه خبره؟ و ترسیده بودی و با اشک های یهویی که توی چشمات جمع شده با دیدن توی پنجره لینویی که چشماش گشاد شده بود و و شوک ترس توی نگاهش بود رو دیدی و داشت به دنبال ماشین میدوید که اشکات سرازیر شد همینجورکه ماشین بیشتر حرکت میکرد به سختی لینو رو میدیدی و هیچی به فکرت نمیرسید حس وحشتناکی که اصلا قابل توصسف نبود بدنتو احاطه کرده بود و شروع کردی به داد هوا راه انداختی سعی کردی درو باز کنی و خودتو بندازی بیرون که مردی که داشت رانندگی میکرد ماشین رو برد تویه کوچه خلوت و و وارد کوچه شد یه کلبه بود ماشین رو نگه داشت و ترس کل وجودت رو داشت قورت میداد با وحشت نگاهش کردی کرد لبخند وحشتناکی زد و با صدای منزجر کننده اش لب زد و قهقه ای زد
= بلخر.. بلخر به دستت اوردم..مال من شدی.. ات من طرفدارتم.. من عاشقتمم.. من همه جا دنبالت میگشتم.. تو خیلی کیوتی.. ولی اون مرد.. خیانت تو داری بهم خیانت میکنی؟
چشماتو بستی و به سقف دادی نفسی کشیدی و به سرعت به خواب فرو رفتی
صبح با پتویی که لینو روت انداخت بود بلند شدی لبخندی زدی
اطراف رو نگاه کردی ولی خبری از لینو نبود
*اخه اول صبحی کجا رفته
بلند شدی و به سمت سرویس رفتی تو اینه نگاهی به خودت تو اینه کردی و صبحتو با صبحونه و ورزش شروع کردی
و نفس عمیقی کشیدی فکرت درگیر لینو کنسرت امروز حس شوم و بدی که داشتی و.. بود
بلند شدی و لباستو پوشیدی که به کمپانی بری بادیگارد هایی که پشت دروایساده بودن دیگه خبری ازشون نبود تعجب کرده بودی و یه ترسی تو وجودت موج زد و اما سعی کردی خودتو خونسرد نشون بدی و اما مردی که همیشه میرسونت نبود مرد بلندی بود که کلاهی سرش بود..
*ببخشید من فکر نمیکنم
که شمارو قبلاً دیده باشم
مرد اول ساکت بود و کلمه ای از بین لباش بیرون نیومد و اما شروع به حرف زدن کرد
=من تازه استخدام شدم
با این حرفش شکی داشتی و همینجور ادامه دادی
*آقای کیم که منو میرسونت چرا اون نیست و بادیگارد هایی که دم در بودن کجان؟
مرد روبه روت با خونسردی ادامه داد
=اقای کیم استعفا داد و من از بقیه بادیگارد ها خبری ندارم
اخمی روی صورتت اومد حرفاش اصلا جوردرنمیومد چرا آقای کیم باید استعفا بده؟ میخواستی همینجور بازجوییش کنی که با صدای لینو به خودت اومدی و نگاهی به لینو کردی که داشت با خوشحالی به سمتت میومد
که یدفعه مرد عجیبی که جلوت بود
و ادعا میکرد تازه استخدام شده اخمی کرد و دندون قوروچه ای کرد و هلت داد تو ماشین و سوار ماشین شد ماشین رو روشن کرد و پاشو روی پدال گذاشت و با سرعت رانندگی میکرد شوکه شده بودی تو هپروت بودی پات بخاطر اینکه به لبه ماشین خورده بود داشت ازش خون میومد سوال هایی از خودت میکردی چرا؟ چه اتفاقی داره میوفته؟ چیشده؟ چه خبره؟ و ترسیده بودی و با اشک های یهویی که توی چشمات جمع شده با دیدن توی پنجره لینویی که چشماش گشاد شده بود و و شوک ترس توی نگاهش بود رو دیدی و داشت به دنبال ماشین میدوید که اشکات سرازیر شد همینجورکه ماشین بیشتر حرکت میکرد به سختی لینو رو میدیدی و هیچی به فکرت نمیرسید حس وحشتناکی که اصلا قابل توصسف نبود بدنتو احاطه کرده بود و شروع کردی به داد هوا راه انداختی سعی کردی درو باز کنی و خودتو بندازی بیرون که مردی که داشت رانندگی میکرد ماشین رو برد تویه کوچه خلوت و و وارد کوچه شد یه کلبه بود ماشین رو نگه داشت و ترس کل وجودت رو داشت قورت میداد با وحشت نگاهش کردی کرد لبخند وحشتناکی زد و با صدای منزجر کننده اش لب زد و قهقه ای زد
= بلخر.. بلخر به دستت اوردم..مال من شدی.. ات من طرفدارتم.. من عاشقتمم.. من همه جا دنبالت میگشتم.. تو خیلی کیوتی.. ولی اون مرد.. خیانت تو داری بهم خیانت میکنی؟
- ۸.۲k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط