(:♡ رز ابی من
(:♡ رز ابی من
part .2.
اول عکسارو بخونید بعد متنو
بخش دوم ♡~~
جلوی گاراژی که آدرسش توی کارت بود ایستاد.
نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
_من جدی دارم به خاطر یه تعمیرکار…؟
جملهش رو نصفه رها کرد.
نه… موضوع فقط اون تعمیرکار نبود.
اون حس…اون آرامشی که توی اون پسر بود.
اون کششی که از سمتش احساس میکرد و اون سادگیای که هیچکدوم از آدمهای اطراف تهیونگ نداشتن.
بدنش رو کمی جلو کشید، آرنجهاشو روی فرمون گذاشت و سرش رو توی جفت دست هاش نگهداشت.
_آه واقعا خسته ام دیگه.
مکث کرد و ادامه داد:
_گور باباش، فقط یکباره.
نزدیک گاراژ شد، بوی روغن ماشین، بنزین و فلز توی منافذ بینیش پیچید و باعث شد چینی به بینیش بده.
نگاهی به داخل گاراژ انداخت اما پسر رو ندید، نزدیکتر شد، نگاهی به مردی که زیر ماشین بود انداخت و گفت:
_ببخشید؟
مرد خودش رو جلو کشید و ایستاد و بعد بلند شد.
_بفرمایید؟
تهیونگ گلوش رو صاف کرد و خواست چیزی بگه که صدای نفر سومی بلند شد.
_با من کار داره آپا
نگاه تهیونگ به سمت پسر کشیده شد.
یه بیلرسوت روغنی تنش بود و آستین های بالا زده اش تتو ها و دست های روغنیش رو به نمایش میزاشت.
موهاش کمی بلندتر شده بود و با کش بسته بودشون.پسر لبخند دلنشینی زد و گفت:
_ماشینتون رو بیارید داخل تا ببینم چه کمکی میتونم بکنم.
تهیونگ هم تحت تاثیر پسر لبخندی زد و خیره داخل چشم های تیره و گرد پسر گفت:
_چشم
جونگکوک تک خندی زد و منتظر موند تا مرد ماشینس رو داخل بیاره.ماشین روی جک بود، جونگ کوک زیر پاشین دراز کشیده بود و داشت کارش رو میکرد
تهیونگ روی صندلی نشسته بود، پاهاش رو روی هم انداخته بود و به جونگکوک نگاه میکرد.
قطره ی عرق از گردنش پایین میومد و نگاه تهیونگ رو با خودش میکشید روی گردن و ترقوه های مشخص پسر.
احساس میکرد هوای اطرافش خفه و گرمتر شده.
نفسش سنگین شده بود.
دستش رو به کراواتش رسوند، کمی شلش کرد و زیر لب گفت:
_دیوونه شدی تهیونگ...
_چیزی گفتی؟
نگاهش تهیونگ دوباره برگشت سمت جونگکوکی که حالا از زیر ماشین دراومده بود و دست هاش رو پاک میکرد.
تهیونگی دستی به پشت گردنش کشید و گفت:
_با تو نبودم، حل شد مشکلش؟
کوک نیشخندی زد و گفت:
_خودت سوراخش کرده بودی؟
_چی؟
تهیونگ متعجب گفت و هول شده از فهمیدن پسر دست و پاش رو گم کرد.
کوک با دیدن حالت مرد تک خندی زد و گفت:
_انگار با یه چاقویی چیزی سوراخ شده بود، وگرنه مشکل دیگه ای نداشت.
نیشخندی زد و سرش رو بالا آورد، کمی نزدیک تهیونگ شد و ادامه داد:
_یا شاید مشکلش اینبوده که صاحبش خواسته بیاد اینجا، هوم؟
تهیونگ نفسش رو تیکه تیکه بیرون داد و ضربان قلبش بالاتر رفت.
_خیلی خودت رو دست بالا گرفتی.
جونگ کوک قدم جلو اومده رو عقب رفت و شونه ای بالا انداخت.
_فقط حدس زدم.
بعد سرش رو بالا آورد و تای ابروش رو بالا داد و ادامه داد.
_اشتباه بود؟
تهیونگ هم نیشخندی زد و گفت:
_شاید
جونگ کوک نگاهی به مرد کرد و بلند خندید.
نیشخند تهیونگ کم کم تبدیل به لبخند شد و غرق شد توی صدای خنده های زیبای پسر.
_زیبا میخندی.
جونگکوک متعجب کم کم خنده اش قطع شد.
_آم...آه...نظر لطفته.
تهیونگ لبخندی زد و سری تکون داد.
_ممنون از کمکت، بعدا میبینمت.
جونگکوک سری تکون داد و بعد از خداحافظی مرد گاراژ رو با ماشین ترک کرد.
_اون عجیبه...و جذاب.
ادامه دارد ......
part .2.
اول عکسارو بخونید بعد متنو
بخش دوم ♡~~
جلوی گاراژی که آدرسش توی کارت بود ایستاد.
نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
_من جدی دارم به خاطر یه تعمیرکار…؟
جملهش رو نصفه رها کرد.
نه… موضوع فقط اون تعمیرکار نبود.
اون حس…اون آرامشی که توی اون پسر بود.
اون کششی که از سمتش احساس میکرد و اون سادگیای که هیچکدوم از آدمهای اطراف تهیونگ نداشتن.
بدنش رو کمی جلو کشید، آرنجهاشو روی فرمون گذاشت و سرش رو توی جفت دست هاش نگهداشت.
_آه واقعا خسته ام دیگه.
مکث کرد و ادامه داد:
_گور باباش، فقط یکباره.
نزدیک گاراژ شد، بوی روغن ماشین، بنزین و فلز توی منافذ بینیش پیچید و باعث شد چینی به بینیش بده.
نگاهی به داخل گاراژ انداخت اما پسر رو ندید، نزدیکتر شد، نگاهی به مردی که زیر ماشین بود انداخت و گفت:
_ببخشید؟
مرد خودش رو جلو کشید و ایستاد و بعد بلند شد.
_بفرمایید؟
تهیونگ گلوش رو صاف کرد و خواست چیزی بگه که صدای نفر سومی بلند شد.
_با من کار داره آپا
نگاه تهیونگ به سمت پسر کشیده شد.
یه بیلرسوت روغنی تنش بود و آستین های بالا زده اش تتو ها و دست های روغنیش رو به نمایش میزاشت.
موهاش کمی بلندتر شده بود و با کش بسته بودشون.پسر لبخند دلنشینی زد و گفت:
_ماشینتون رو بیارید داخل تا ببینم چه کمکی میتونم بکنم.
تهیونگ هم تحت تاثیر پسر لبخندی زد و خیره داخل چشم های تیره و گرد پسر گفت:
_چشم
جونگکوک تک خندی زد و منتظر موند تا مرد ماشینس رو داخل بیاره.ماشین روی جک بود، جونگ کوک زیر پاشین دراز کشیده بود و داشت کارش رو میکرد
تهیونگ روی صندلی نشسته بود، پاهاش رو روی هم انداخته بود و به جونگکوک نگاه میکرد.
قطره ی عرق از گردنش پایین میومد و نگاه تهیونگ رو با خودش میکشید روی گردن و ترقوه های مشخص پسر.
احساس میکرد هوای اطرافش خفه و گرمتر شده.
نفسش سنگین شده بود.
دستش رو به کراواتش رسوند، کمی شلش کرد و زیر لب گفت:
_دیوونه شدی تهیونگ...
_چیزی گفتی؟
نگاهش تهیونگ دوباره برگشت سمت جونگکوکی که حالا از زیر ماشین دراومده بود و دست هاش رو پاک میکرد.
تهیونگی دستی به پشت گردنش کشید و گفت:
_با تو نبودم، حل شد مشکلش؟
کوک نیشخندی زد و گفت:
_خودت سوراخش کرده بودی؟
_چی؟
تهیونگ متعجب گفت و هول شده از فهمیدن پسر دست و پاش رو گم کرد.
کوک با دیدن حالت مرد تک خندی زد و گفت:
_انگار با یه چاقویی چیزی سوراخ شده بود، وگرنه مشکل دیگه ای نداشت.
نیشخندی زد و سرش رو بالا آورد، کمی نزدیک تهیونگ شد و ادامه داد:
_یا شاید مشکلش اینبوده که صاحبش خواسته بیاد اینجا، هوم؟
تهیونگ نفسش رو تیکه تیکه بیرون داد و ضربان قلبش بالاتر رفت.
_خیلی خودت رو دست بالا گرفتی.
جونگ کوک قدم جلو اومده رو عقب رفت و شونه ای بالا انداخت.
_فقط حدس زدم.
بعد سرش رو بالا آورد و تای ابروش رو بالا داد و ادامه داد.
_اشتباه بود؟
تهیونگ هم نیشخندی زد و گفت:
_شاید
جونگ کوک نگاهی به مرد کرد و بلند خندید.
نیشخند تهیونگ کم کم تبدیل به لبخند شد و غرق شد توی صدای خنده های زیبای پسر.
_زیبا میخندی.
جونگکوک متعجب کم کم خنده اش قطع شد.
_آم...آه...نظر لطفته.
تهیونگ لبخندی زد و سری تکون داد.
_ممنون از کمکت، بعدا میبینمت.
جونگکوک سری تکون داد و بعد از خداحافظی مرد گاراژ رو با ماشین ترک کرد.
_اون عجیبه...و جذاب.
ادامه دارد ......
- ۱۲۵
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط