جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت نوزده
اسنیپ گفت دوشیزه بلک ....اون دو تا از هم گروهی هاش رو زد قربان هر دو الان درمانگاه هستن
دامبلدور چشماش گشاد شد ولی بعد عادی گفت سوروس من میخوام با دوشیزه بلک حرف بزنم
اسنیپ گفت ولی قربان ..
دامبلدور گفت دوشیزه بلک ؟(دنبالش رفتم و او به بیرون محوطه ی رفت و گفت )دوشیزه بلک ؟گفتم بله قربان
گفت میدونم مالفوی و ریدل چه چیز هایی به شما گفتن و همچنین اقای رونالد ویزلی چی گفت ولی باید اونا رو درک کنی همون طور که میدونی پدر تو خیلی از خانواده ها رو نابود کرده پدر من .....هیچی قربان ازت میخوام دیگه به حرف هاشون واکنش نشون ندی ولی قربان دوشیزه بلک چشم قربان حالا خواهش برگردید به سالن امشب دانش آموزان اونجا میمونن با عصبانیت به سالن برگشتم ولی قبل از واردن مکث کردم و به سمت بیرون محوطه رفتم و از شانسم کچ پا اونجا بود کچ پا در رو باز کرد و من سریع وارد شدم و از پله ها پایین رفتم و گفتم بابا! همون لحظه سیریوس رو دیدم که به دیوار تکیه داده و ابروش رو بالا برده گفت بله ؟با عصبانیت گفتم چیکار کردی ؟با بی خیالی ایی که خیلی اعصاب خورد کن بود گفت چیه؟ من فقط میخواستم پتیگرو رو بکشم با عصبانیت گفتم بابا ! کم مونده بود دستگیر بشی و تو هم کم مونده بودکاری کنی که زرزروس خفتت کنه با کلافگی سرم رو گرفتم و گفتم باورم نمیشه سیریوس گفت چرا ؟ عزیزم خودت میدونی زندگی بدون ریسک کردن معنی نداره الان برگرد به هاگوارتز قبل از اینکه کسی بفهمه ولی من با لجبازی کامل و ادای اون رو دراورم و گفتم عزیزم خودت گفتی که زندگی بدون خطر معنی نداره و بعد گفتم:.......................................
پارت نوزده
اسنیپ گفت دوشیزه بلک ....اون دو تا از هم گروهی هاش رو زد قربان هر دو الان درمانگاه هستن
دامبلدور چشماش گشاد شد ولی بعد عادی گفت سوروس من میخوام با دوشیزه بلک حرف بزنم
اسنیپ گفت ولی قربان ..
دامبلدور گفت دوشیزه بلک ؟(دنبالش رفتم و او به بیرون محوطه ی رفت و گفت )دوشیزه بلک ؟گفتم بله قربان
گفت میدونم مالفوی و ریدل چه چیز هایی به شما گفتن و همچنین اقای رونالد ویزلی چی گفت ولی باید اونا رو درک کنی همون طور که میدونی پدر تو خیلی از خانواده ها رو نابود کرده پدر من .....هیچی قربان ازت میخوام دیگه به حرف هاشون واکنش نشون ندی ولی قربان دوشیزه بلک چشم قربان حالا خواهش برگردید به سالن امشب دانش آموزان اونجا میمونن با عصبانیت به سالن برگشتم ولی قبل از واردن مکث کردم و به سمت بیرون محوطه رفتم و از شانسم کچ پا اونجا بود کچ پا در رو باز کرد و من سریع وارد شدم و از پله ها پایین رفتم و گفتم بابا! همون لحظه سیریوس رو دیدم که به دیوار تکیه داده و ابروش رو بالا برده گفت بله ؟با عصبانیت گفتم چیکار کردی ؟با بی خیالی ایی که خیلی اعصاب خورد کن بود گفت چیه؟ من فقط میخواستم پتیگرو رو بکشم با عصبانیت گفتم بابا ! کم مونده بود دستگیر بشی و تو هم کم مونده بودکاری کنی که زرزروس خفتت کنه با کلافگی سرم رو گرفتم و گفتم باورم نمیشه سیریوس گفت چرا ؟ عزیزم خودت میدونی زندگی بدون ریسک کردن معنی نداره الان برگرد به هاگوارتز قبل از اینکه کسی بفهمه ولی من با لجبازی کامل و ادای اون رو دراورم و گفتم عزیزم خودت گفتی که زندگی بدون خطر معنی نداره و بعد گفتم:.......................................
- ۳.۳k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط