{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Cruel Love

Cruel Love
پارت ۷
#:باشه حالا خانم کوچولو قهر نکن بیا بازی
+:اه من خانم کوچولو نیستم
#:فعلا که از هممون کوچیکتری
ویو آنجلینا
چشم غره ای واسشون رفتم از اتاق بیرون رفتم مامان اینا هم داشتن درباره‌ی چیزی حرف میزدن که تا منو دیدن چیزی نگفتن منم برای اینکه مزاحمشون نشم رفتم تو حیاط عمارت ،حیاط عمارت بابا بزرگ یه جایه مخفی داشت که فقط من و جونگکوک راهشو میدونستیم حتی تهیونگ هم نمیدونست و هنوزم نمیدونه از وقتی جونگکوک رفته آمریکا اصلا اینجا نیومد م گفتم حالا بزار از فرصت استفاده کنم هم فیلم ترسناک نبینم هم قایم شم که جامو ندونن رفتم حیاط پشتی چون جای از هونجا بود بعد راه یه پیچ میخورد و پشت یه دیوار تنگ پشت یه درخت بزرگ و پیر درخت مجنون یه راه بود که می‌رفت به بالای بید منم همون راه و رفتم انگار بعد ما هیچکس اونجا نرفته بود نقاشی های که رو پله کشیدیم هنوز مونده بود حتی بوی همیشگی خودشو میداد و هیچ تغییر ی نکرده بود ،از پله ها رفتم بالا و رسیدم به جایه مخفی مون که کلا یه چیزی شبیه بالکن بود که چوبی بود و وسط درخت بید مجنون بودوایسادم اونجا و داشتم ستاره هارو نگاه میکردم که صدای پا شنیدم چرخیدم که با صورت جونگکوک مواجه شدم .
ویو جونگکوک
بعد از اینکه آنجلینا تو جرعت و حقیقت منو بوسید قهر کرد و رفت بقیه هم نشستن فیلم ترسناک ببینن من دنبال بهونه بودم که آنجلینا رو به خودم جذب کنم تصمیم گرفتم برم دنبالش رفتم حیاط ولی اونجا نبود حیاط پشتی هم نبود داشتم می‌گشتم که چشمم خورد به جای مخفمیون که فقط آنجلینا و من راهشو بلد بودیم گفتم شاید اونجا باشه از پله ها بالا رفتم و رسیدم که دیدم اونجاس اونم چرخید طرف و دید من اونجام رفتم کنارش وایسادم و داشتم ستاره هارو تماشا میکردم که خاطرات پچگیم اومد جلو چشمم اون موقع چقد خوشحال بودم ولی الان چی! تصمیم گرفتم سر صحبت رو باز کنم پس ازش پرسیدم
-:رشتتو چی برداشتی
+؛راستش رویام این بود که فضانورد شم ولی بابا بزرگ نمی‌ذاره میگه که برای خاندان کیم بده که نوه ش فضانورد شه
-:بابا بزرگم که فقط بلده گیر بده
+:آره والا ،معلوم نیست چه کارست تو زندگی مردم فوضولی می‌کنه فک میکنم چون تنها رئیس خاندان کیم اونه باید به همه دستور بده
-: خدارو شکر لارا و تهیونگ میخوان ازدواج کنم وارث اونا جای بابا بزرگو میگیره
+:آره ولی اگه پسر باشه
-:دختر باشه چیکار میکنن ،شاید بچه تو وارث شه!
+:چی میگی بابا من اصلاً ازدواج نمیکنم که بخوام بچه دار شم حالا هم معلوم نیست بچه لارا و ته دختر میشه یا پسر(آره تا چند دقیقه معلوم میشه کی ازدواج نمی‌کنه )
سرمون گرم صحبت بود که ......

~(خب گفته بودم از پارت بعد شرایط می‌زارم ، امروز هم دو پارت دادم چون دیروز پارت نذاشتم )
~شرایط:۳تا لایک، ۹تا کامنت(چون اولاشه وفالور ندارم شرطان اینجوریه ها )
دیدگاه ها (۰)

part 39بعد از صبحانه//بعد از صبحونه همه نشسته بودن تو سالن و...

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط