شکاف p20
_خیلی خب...میام حالا حرف میزنیم مراقب خودت باش خدافظ
_خدافظ
رفتم تو پذیرایی و مامان رو درحال بافتن کاموای سبزی دیدم کنارش نشستم:
_برای کی میبافی؟...تازه سپتامبره هنوز چند ماهی تا زمستون مونده
گفت:
_برای لئو میبافم گفتم از الان شروع کنم که تا روز تولدش تموم بشه ... میخوام براش پاپوش هم ببافم که پاهاش یخ نکنه تو زمستون ... لبه های ژاکتش رو زرد می بافم که با پامو های زردش هم رنگ بشه
لبخندی روی لبم جای گرفت....دغدغه های آدما گاهی قد یه دنیا باهم فرق داره...دیر یا زود میرسه روزی که منم بشینم برای نوهام بافتنی ببافم...هر چند بافتنی بلد نیستم و فکر کنم باید براش بافتنی بخرم!
_راستی پیتر امشب میاد....شام به اندازه داریم؟؟
_ععع خب زودتر میگفتی یه چیز دیگه هم درست میکردم....غذای ظهر به اندازه اونم هست ولی بده جلوش غذای ظهر رو بزاریم
یه بادوم زمینی از ظرف آجیل برداشتم:
_ول کن بابا....پیتر در بند این حرفا نیست...تازه از الانم باید عادت کنه توقعش رو بیاره پایین ...من دستپخت خوبی ندارم که هر روز براش خوراک های متنوع و خوشمزه بپزم
مامان خنده ای کرد و گفت:
_فردای عروسی تورو کادو پیچ میکنه میزاره دم در خونه و میگه مال بد بیخ ریش صاحابش
میخوام منم بخندم و بحث رو ادامه بدم ولی لبخند روی لبم می ماسه و به عروسی ای فکر میکنم که شاید حتی فرصت نشه برگزار بشه...چه برسه به بعدش
خوش بینانه ترین حالت اینه ک فرض کنم قراره تا عروسیمون همه چیز اوکی بشه و بتونیم به راحتی ازدواج کنیم ...اما چه حیف که من هیچ وقت آدم خوش بینی نبودم
پیتر که اومد همگی شام خوردیم و بعد از اون سمت اتاقم کشیدمش ....گفتنش سخت بود ولی چاره دیگه ای نداشتم
به محض اینکه در اتاق رو بستم تو بغلش کشیدتم...در حالی که دستش روی موهام بود گفت:
_نمیدونی چقدر خداروشکر کردم که حالت خوبه
چیزی نگفتم و از آرامش آغوشش استفاده کردم .... بعد از جدا شدن روی تخت نشستیم
_میدونم این چیزی که میخوام بهت بگم برات راحت نیست ولی اینو بدون که صد برابر سخت ترش برای منه
همه ماجرا رو براش تعریف کردم و بعد منتظر به چهره اخم آلودش خیره شدم سعی کردم حرفام رو به قانع کننده ترین حالت ممکن بزنم و بهش بفهمونم که اگه قبول نکنم میکشنم . بعد از چند دقیقه سکوتش رو شکست:
_پس ینی عروسی کنسله .... عشقم رو باید بعد از ۲ سال باهم بودن ول کنم بین یه گله قاچاقچی قاتل که هر لحظه ممکنه بکشنش
عصبی خندید و به موهاش چنگ زد ، همچنان ترجیح میدادم چیزی نگم
_جالبه ...واقعا جالبه...ینی دیوید اینقدر ارزش داره که بخاطرش جونت رو به خطر بندازی ..عروسیت رو بهم بزنی و ۳ ماه برای قاتلا کار کنی؟
اخم کردم:
_من برای دیوید هر کاری میکنم ...حق نداری طوری حرف بزنی انگار برای یه غریبه تو پیاده رو دارم خودمو به آب و آتیش میزنم تا جونش رو نجات بدن....همه چیز بر علیه دیویده و اگه کاری نکنم اعدامش میکنن یا خیلی شانس بیاریم حبس ابد بهش بدن که اون موقع هم صد در صد مامان بابا دق میکنن
_این ینی رسما داری دیوید رو به من ترجیح میدی دیگه ادلیک
_خدافظ
رفتم تو پذیرایی و مامان رو درحال بافتن کاموای سبزی دیدم کنارش نشستم:
_برای کی میبافی؟...تازه سپتامبره هنوز چند ماهی تا زمستون مونده
گفت:
_برای لئو میبافم گفتم از الان شروع کنم که تا روز تولدش تموم بشه ... میخوام براش پاپوش هم ببافم که پاهاش یخ نکنه تو زمستون ... لبه های ژاکتش رو زرد می بافم که با پامو های زردش هم رنگ بشه
لبخندی روی لبم جای گرفت....دغدغه های آدما گاهی قد یه دنیا باهم فرق داره...دیر یا زود میرسه روزی که منم بشینم برای نوهام بافتنی ببافم...هر چند بافتنی بلد نیستم و فکر کنم باید براش بافتنی بخرم!
_راستی پیتر امشب میاد....شام به اندازه داریم؟؟
_ععع خب زودتر میگفتی یه چیز دیگه هم درست میکردم....غذای ظهر به اندازه اونم هست ولی بده جلوش غذای ظهر رو بزاریم
یه بادوم زمینی از ظرف آجیل برداشتم:
_ول کن بابا....پیتر در بند این حرفا نیست...تازه از الانم باید عادت کنه توقعش رو بیاره پایین ...من دستپخت خوبی ندارم که هر روز براش خوراک های متنوع و خوشمزه بپزم
مامان خنده ای کرد و گفت:
_فردای عروسی تورو کادو پیچ میکنه میزاره دم در خونه و میگه مال بد بیخ ریش صاحابش
میخوام منم بخندم و بحث رو ادامه بدم ولی لبخند روی لبم می ماسه و به عروسی ای فکر میکنم که شاید حتی فرصت نشه برگزار بشه...چه برسه به بعدش
خوش بینانه ترین حالت اینه ک فرض کنم قراره تا عروسیمون همه چیز اوکی بشه و بتونیم به راحتی ازدواج کنیم ...اما چه حیف که من هیچ وقت آدم خوش بینی نبودم
پیتر که اومد همگی شام خوردیم و بعد از اون سمت اتاقم کشیدمش ....گفتنش سخت بود ولی چاره دیگه ای نداشتم
به محض اینکه در اتاق رو بستم تو بغلش کشیدتم...در حالی که دستش روی موهام بود گفت:
_نمیدونی چقدر خداروشکر کردم که حالت خوبه
چیزی نگفتم و از آرامش آغوشش استفاده کردم .... بعد از جدا شدن روی تخت نشستیم
_میدونم این چیزی که میخوام بهت بگم برات راحت نیست ولی اینو بدون که صد برابر سخت ترش برای منه
همه ماجرا رو براش تعریف کردم و بعد منتظر به چهره اخم آلودش خیره شدم سعی کردم حرفام رو به قانع کننده ترین حالت ممکن بزنم و بهش بفهمونم که اگه قبول نکنم میکشنم . بعد از چند دقیقه سکوتش رو شکست:
_پس ینی عروسی کنسله .... عشقم رو باید بعد از ۲ سال باهم بودن ول کنم بین یه گله قاچاقچی قاتل که هر لحظه ممکنه بکشنش
عصبی خندید و به موهاش چنگ زد ، همچنان ترجیح میدادم چیزی نگم
_جالبه ...واقعا جالبه...ینی دیوید اینقدر ارزش داره که بخاطرش جونت رو به خطر بندازی ..عروسیت رو بهم بزنی و ۳ ماه برای قاتلا کار کنی؟
اخم کردم:
_من برای دیوید هر کاری میکنم ...حق نداری طوری حرف بزنی انگار برای یه غریبه تو پیاده رو دارم خودمو به آب و آتیش میزنم تا جونش رو نجات بدن....همه چیز بر علیه دیویده و اگه کاری نکنم اعدامش میکنن یا خیلی شانس بیاریم حبس ابد بهش بدن که اون موقع هم صد در صد مامان بابا دق میکنن
_این ینی رسما داری دیوید رو به من ترجیح میدی دیگه ادلیک
- ۱۳.۲k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط