پارت ۵۶
کلمههاش تو هوا معلق موند. «یه چیز دیگه.» قلبم ایستاد. تو نور کم اتاق، صورتش انقدر نزدیک بود که میتونستم خطهای تیز فکش رو ببینم.
· ی... یه چیز دیگه؟ یعنی چی؟
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. نگاهش از چشمهام به لبهام رفت و بعد دوباره برگشت. انگار داشت با خودش میجنگید. اون سردی همیشگی یه لحظه ترک برداشت. دستش رو آورد بالا و آروم، خیلی آروم، انگشتش رو روی گردنم کشید
& یعنی اینکه وقتی اون مرد رو کشتی... من فقط یه محافظ نبودم که نگران امنیتش باشه. من... من از این فکر که یه تار موت کم بشه، دیوونه میشم.
قلبم تو سینهم به تپش افتاد و مردمک چشما هام لرزید
· ت... تهیونگ...
انگشتش رو گذاشت روی لبم حرفم رو قط کرد
& هشش!.... من هیچوقت به کسی اجازه ندادم انقدر بهم نزدیک بشه. هیچوقت. ولی تو... تو از روز اول، یه جوری خرابم کردی که نمیتونم درستش کنم. و نمیخوام هم درستش کنم.
نفسم حبس شد. تهیونگ یه قدم دیگه جلو اومد. فاصلهمون صفر شد. پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی من. صداش مثل یه زمزمهی خطرناک بود.
& فردا شب، تو میری اون جشن. و من کنارتم. ولی بدون که بعد از فردا شب... هیچکس، حتی ژان وی، نمیتونه تو رو از من بگیره.
دستش رو از گونهم برداشت. ولی قبل از اینکه عقب بکشه، سرش رو خم کرد. لبهاش رو آروم روی پیشونی من گذاشت. یه بوسهی کوتاه، سرد، ولی پر از یه قولی که هیچوقت به زبون نیاورد.
بعد بلند شد.
& بخواب. فردا شب باید قوی باشی.
از اتاق بیرون رفت در رو بست من روی تخت موندم. دستم رو گذاشتم روی پیشونیم هنوز گرمیِ لبهاش رو حس میکردم و برای اولین بار، از فردا شب نمیترسیدم چون حالا میدونستم که تهیونگ، فقط محافظ من نیست.
(ببخشید کم گذاشتم درس هام خیلی زیاده🥲)
· ی... یه چیز دیگه؟ یعنی چی؟
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. نگاهش از چشمهام به لبهام رفت و بعد دوباره برگشت. انگار داشت با خودش میجنگید. اون سردی همیشگی یه لحظه ترک برداشت. دستش رو آورد بالا و آروم، خیلی آروم، انگشتش رو روی گردنم کشید
& یعنی اینکه وقتی اون مرد رو کشتی... من فقط یه محافظ نبودم که نگران امنیتش باشه. من... من از این فکر که یه تار موت کم بشه، دیوونه میشم.
قلبم تو سینهم به تپش افتاد و مردمک چشما هام لرزید
· ت... تهیونگ...
انگشتش رو گذاشت روی لبم حرفم رو قط کرد
& هشش!.... من هیچوقت به کسی اجازه ندادم انقدر بهم نزدیک بشه. هیچوقت. ولی تو... تو از روز اول، یه جوری خرابم کردی که نمیتونم درستش کنم. و نمیخوام هم درستش کنم.
نفسم حبس شد. تهیونگ یه قدم دیگه جلو اومد. فاصلهمون صفر شد. پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی من. صداش مثل یه زمزمهی خطرناک بود.
& فردا شب، تو میری اون جشن. و من کنارتم. ولی بدون که بعد از فردا شب... هیچکس، حتی ژان وی، نمیتونه تو رو از من بگیره.
دستش رو از گونهم برداشت. ولی قبل از اینکه عقب بکشه، سرش رو خم کرد. لبهاش رو آروم روی پیشونی من گذاشت. یه بوسهی کوتاه، سرد، ولی پر از یه قولی که هیچوقت به زبون نیاورد.
بعد بلند شد.
& بخواب. فردا شب باید قوی باشی.
از اتاق بیرون رفت در رو بست من روی تخت موندم. دستم رو گذاشتم روی پیشونیم هنوز گرمیِ لبهاش رو حس میکردم و برای اولین بار، از فردا شب نمیترسیدم چون حالا میدونستم که تهیونگ، فقط محافظ من نیست.
(ببخشید کم گذاشتم درس هام خیلی زیاده🥲)
- ۷.۱k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط