Enemys Embrsce [ part ۲۸ ]
صدای بلندی از انتهای انبار اومد.
یکی از مردها فریاد زد:
& فرناندو فرار کرده!
لیام حالت صورتش هیچ تغییری نکرد.
انگار انتظارش رو داشت.
- سریع محمولههای اسلحه رو از اینجا خارج کنین.
باید تا قبل از برگشتنشون اینجا رو ترک کنیم.
افراد سریع شروع کردن به بیرون بردن جعبه ها..
که از گفتهی لیام توشون اسلحه بود.
فکر کنم همون اسلحه هایی که اون روز توی بندرِ فرناندو سرش بحثشون شد.
کای به سمت لیام اومد.
کای: قربان! افرادی که باقی موندن رو جمع کردیم و بردیم گوشهی انبار. چیکارشون کنیم؟
لیام چند ثانیه فکر کرد..
- بزار همونجا بمونن تا فرناندو پیداشون کنه.
از اولم برای اسلحهها اومدیم نه چیز دیگه.
کای : چشم قربان.
لیام رفت تا به حمل جعبه ها رسیدگی کنه.
منم شروع کردم به گشتن اطراف.
نگاهمو بین جعبه ها میچرخوندم.
که ناگهان چشمم خورد به یه جعبه...
روی یکی از جعبههای نزدیک دیوار، یک برچسب سفید چسبونده شده بود.
اسم روی برچسب رو میتونستم کامل ببینم...
" اسناد ربوده شدگان "
یعنی ممکنه....
به سمته جعبه رفتم.
درش میخکوب شده بود.
از گوشه دیوار یه میله پیدا کردم و گذاشتم زیر در جعبه، اما وزنم برای فشار اوردن به میله زیاد نبود.
همینطور درگیر باز کردن جعبه بودم که دستی از پشت سرم میله رو گرفت و با یه فشار درِ جعبه رو باز کرد.
به پشت سرم نگاه کردم.
باز ، لیام جانسون ...
نگاهی کوتاه بهش انداختم..
بعد در رو برداشتم و شروع کردم به گشتنِ جعبه.
پروندههای مختلفی از آدم های مختلف بود.
افرادی که به فرناندو بدهکار بودن ، جاسوس بودن ،یا قصد پایین کشیدن فرناندو رو داشتن.
هر کدوم از این آدم هارو به نحوی دزدیده بودن.
بعد کشته بودنشون یا زندانیشون کرده بودن.
با ترس بین پرونده هارو میگشتم.
به امید اینکه پیداش کنم. حداقل یه سرنخ برای زنده بودنش..
بلاخره پیداش کردم..
روش نوشته بود "رزالین برونو"
جرعتِ باز کردنش رو نداشتم.
اما باید میدونستم چه بلایی سرش اومده..
پرونده رو اروم باز کردم.
صفحه اول اصلاعات رزالین بود.
اسم ، سن ،شغل و ...
همه چیز درست و دقیق بود.
آروم ورق زدم ، صحفه دوم..
دلیل دزدیده شدن :
۱– بدهی ۱۵ میلیون دلار و ناتوانی در پرداخت.
۲– داشتن اطلاعاتی محرمانه.
چشمام گرد شد ...
چه اطلاعاتی؟ رزالین چی میدونه؟
ادامه متن رو خوندم.
وضعیت : ... زنده .
نا خوداگاه لبخندی کمرنگ روی لبم نشست.
هیچ وقت فکر نمیکردم یه کلمه انقدر باعث بشه خوشحال شم.
بلاخره تونستم نفس راحت بکشم.
اون زندس ...
یکی از مردها فریاد زد:
& فرناندو فرار کرده!
لیام حالت صورتش هیچ تغییری نکرد.
انگار انتظارش رو داشت.
- سریع محمولههای اسلحه رو از اینجا خارج کنین.
باید تا قبل از برگشتنشون اینجا رو ترک کنیم.
افراد سریع شروع کردن به بیرون بردن جعبه ها..
که از گفتهی لیام توشون اسلحه بود.
فکر کنم همون اسلحه هایی که اون روز توی بندرِ فرناندو سرش بحثشون شد.
کای به سمت لیام اومد.
کای: قربان! افرادی که باقی موندن رو جمع کردیم و بردیم گوشهی انبار. چیکارشون کنیم؟
لیام چند ثانیه فکر کرد..
- بزار همونجا بمونن تا فرناندو پیداشون کنه.
از اولم برای اسلحهها اومدیم نه چیز دیگه.
کای : چشم قربان.
لیام رفت تا به حمل جعبه ها رسیدگی کنه.
منم شروع کردم به گشتن اطراف.
نگاهمو بین جعبه ها میچرخوندم.
که ناگهان چشمم خورد به یه جعبه...
روی یکی از جعبههای نزدیک دیوار، یک برچسب سفید چسبونده شده بود.
اسم روی برچسب رو میتونستم کامل ببینم...
" اسناد ربوده شدگان "
یعنی ممکنه....
به سمته جعبه رفتم.
درش میخکوب شده بود.
از گوشه دیوار یه میله پیدا کردم و گذاشتم زیر در جعبه، اما وزنم برای فشار اوردن به میله زیاد نبود.
همینطور درگیر باز کردن جعبه بودم که دستی از پشت سرم میله رو گرفت و با یه فشار درِ جعبه رو باز کرد.
به پشت سرم نگاه کردم.
باز ، لیام جانسون ...
نگاهی کوتاه بهش انداختم..
بعد در رو برداشتم و شروع کردم به گشتنِ جعبه.
پروندههای مختلفی از آدم های مختلف بود.
افرادی که به فرناندو بدهکار بودن ، جاسوس بودن ،یا قصد پایین کشیدن فرناندو رو داشتن.
هر کدوم از این آدم هارو به نحوی دزدیده بودن.
بعد کشته بودنشون یا زندانیشون کرده بودن.
با ترس بین پرونده هارو میگشتم.
به امید اینکه پیداش کنم. حداقل یه سرنخ برای زنده بودنش..
بلاخره پیداش کردم..
روش نوشته بود "رزالین برونو"
جرعتِ باز کردنش رو نداشتم.
اما باید میدونستم چه بلایی سرش اومده..
پرونده رو اروم باز کردم.
صفحه اول اصلاعات رزالین بود.
اسم ، سن ،شغل و ...
همه چیز درست و دقیق بود.
آروم ورق زدم ، صحفه دوم..
دلیل دزدیده شدن :
۱– بدهی ۱۵ میلیون دلار و ناتوانی در پرداخت.
۲– داشتن اطلاعاتی محرمانه.
چشمام گرد شد ...
چه اطلاعاتی؟ رزالین چی میدونه؟
ادامه متن رو خوندم.
وضعیت : ... زنده .
نا خوداگاه لبخندی کمرنگ روی لبم نشست.
هیچ وقت فکر نمیکردم یه کلمه انقدر باعث بشه خوشحال شم.
بلاخره تونستم نفس راحت بکشم.
اون زندس ...
- ۱۰.۶k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط