شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت نهم🔍
این قسمت=[وقتی حقیقت توی دهنت گیر میکنه]
سکوت اتاق اونقدر سنگین بود که صدای وزوز یه مگس هم میتونست تبدیل به فاجعه بشه. تهیونگ همونطور که فنجون قهوه رو توی دستش گرفته بود، با اون چشمهای سیاهش داشت سوراخسوراخم میکرد.
از اون قلبمم داشت بندری میزد.یونسو، نفس بکش. یادت نره، تو یه دختر دستوپانچلفتی بیپولی که فقط به فکر حقوق ماهانشه. اگه بگی باهوشم، یعنی مُردی. اگه بگی خنگم، یعنی شاید زنده بمونی ولی تحقیر میشی.
سرم رو انداختم پایین و با صدای لرزونی که کاملا مصنوعی و ناشیانه درآوردم، گفتم:
+"قربان... من... من فکر نمیکنم هیچکدوم باشم."
تهیونگ یه ابروش رو بالا انداخت:
-"واقعاً؟ پس چی هستی؟"
+"من فقط..."
یه مکث طولانی کردم و با دستام بازی کردم،
+"فقط کسیپ که خیلی میترسه کارش رو از دست بده. آخه میدونید، اجارهخونهام عقب افتاده و اگه اینجا اخراج بشم، مجبورم برم توی پارک بخوابم. پس فکر کنم... فکر کنم فقط دستوپانچلفتی ترسوی بدبختم!"
وقتی این رو گفتم، حس کردم دارم به تمام آموزشهای آکادمیِ پلیس توهین میکنم.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. حس کردم داره توی ذهنش دو دو تا چهار تا میکنه. بعد، ناگهان خندید. یه خندهی کوتاه و خشک که بیشتر شبیه صدای کشیده شدن چاقو روی شیشه بود. فنجون رو گذاشت روی میز و با یه حرکت سریع، پروندهی روی میزش رو باز کرد.
- "ترسوها معمولاً برای من کار نمیکنن یونسو. ولی... شاید هم بد نباشه یه آدم ترسو داشته باشم که حداقل جرات نداره خیانت کنه."
اومد نزدیکتر. نوک انگشتش رو کشید روی لبهی میز، دقیقاً همونجایی که اسناد سری تراکنشهای غیرقانونی دقیقا همونی که دنبالش بودم قرار داشت.
-"از امروز، مسئولیت نظافت این دفتر با توئه. نه فقط قهوه آوردن. باید هر روز، تکتک کاغذها، زومکنها(درست نوشتم؟)و کشوهای این میز رو با دقت یه جراح تمیز کنی. اگه یه تیکه خاک روی این پروندهها ببینم..."
یا خدا! این یعنی دسترسی مستقیم به اطلاعات! اما یعنی هر روز باید جلوی چشم اون، وانمود کنم دارم گردگیری میکنم و همزمان سعی کنم مدارک رو بخونم؟
با یه تعظیم خیلی عمیق که سعی کردم توش ترس واقعی رو نشون بدم، گفتم:
+"بله قربان. چشم. قول میدم... قول میدم هیچ گردی باقی نمونه."
همینطور که داشتم از اتاق خارج میشدم، حس کردم نگاهش هنوز سنگین روی کمرم بود. وقتی در رو بستم، نفسم رو با صدای بلند دادم بیرون.
ماموریت اصلی شروع شد، یونسو. از فردا صبح، تو فقط یه خدمتکار نیستی. تو یه سارق اسناد فوقامنیتی هستی که اگه دستش رو بشه، تهیونگ همونجا با دست خودش چالش میکنه!
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
A_masterpiece_called_a_lie#
پارت نهم🔍
این قسمت=[وقتی حقیقت توی دهنت گیر میکنه]
سکوت اتاق اونقدر سنگین بود که صدای وزوز یه مگس هم میتونست تبدیل به فاجعه بشه. تهیونگ همونطور که فنجون قهوه رو توی دستش گرفته بود، با اون چشمهای سیاهش داشت سوراخسوراخم میکرد.
از اون قلبمم داشت بندری میزد.یونسو، نفس بکش. یادت نره، تو یه دختر دستوپانچلفتی بیپولی که فقط به فکر حقوق ماهانشه. اگه بگی باهوشم، یعنی مُردی. اگه بگی خنگم، یعنی شاید زنده بمونی ولی تحقیر میشی.
سرم رو انداختم پایین و با صدای لرزونی که کاملا مصنوعی و ناشیانه درآوردم، گفتم:
+"قربان... من... من فکر نمیکنم هیچکدوم باشم."
تهیونگ یه ابروش رو بالا انداخت:
-"واقعاً؟ پس چی هستی؟"
+"من فقط..."
یه مکث طولانی کردم و با دستام بازی کردم،
+"فقط کسیپ که خیلی میترسه کارش رو از دست بده. آخه میدونید، اجارهخونهام عقب افتاده و اگه اینجا اخراج بشم، مجبورم برم توی پارک بخوابم. پس فکر کنم... فکر کنم فقط دستوپانچلفتی ترسوی بدبختم!"
وقتی این رو گفتم، حس کردم دارم به تمام آموزشهای آکادمیِ پلیس توهین میکنم.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. حس کردم داره توی ذهنش دو دو تا چهار تا میکنه. بعد، ناگهان خندید. یه خندهی کوتاه و خشک که بیشتر شبیه صدای کشیده شدن چاقو روی شیشه بود. فنجون رو گذاشت روی میز و با یه حرکت سریع، پروندهی روی میزش رو باز کرد.
- "ترسوها معمولاً برای من کار نمیکنن یونسو. ولی... شاید هم بد نباشه یه آدم ترسو داشته باشم که حداقل جرات نداره خیانت کنه."
اومد نزدیکتر. نوک انگشتش رو کشید روی لبهی میز، دقیقاً همونجایی که اسناد سری تراکنشهای غیرقانونی دقیقا همونی که دنبالش بودم قرار داشت.
-"از امروز، مسئولیت نظافت این دفتر با توئه. نه فقط قهوه آوردن. باید هر روز، تکتک کاغذها، زومکنها(درست نوشتم؟)و کشوهای این میز رو با دقت یه جراح تمیز کنی. اگه یه تیکه خاک روی این پروندهها ببینم..."
یا خدا! این یعنی دسترسی مستقیم به اطلاعات! اما یعنی هر روز باید جلوی چشم اون، وانمود کنم دارم گردگیری میکنم و همزمان سعی کنم مدارک رو بخونم؟
با یه تعظیم خیلی عمیق که سعی کردم توش ترس واقعی رو نشون بدم، گفتم:
+"بله قربان. چشم. قول میدم... قول میدم هیچ گردی باقی نمونه."
همینطور که داشتم از اتاق خارج میشدم، حس کردم نگاهش هنوز سنگین روی کمرم بود. وقتی در رو بستم، نفسم رو با صدای بلند دادم بیرون.
ماموریت اصلی شروع شد، یونسو. از فردا صبح، تو فقط یه خدمتکار نیستی. تو یه سارق اسناد فوقامنیتی هستی که اگه دستش رو بشه، تهیونگ همونجا با دست خودش چالش میکنه!
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
A_masterpiece_called_a_lie#
- ۲۰.۴k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط