رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

Part:22

𐙚 ویو صبح ا/ت 𐙚

«با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.»

«چند لحظه به سقف خیره موندم، بعد از تخت بلند شدم و رفتم دستشویی. کارهای لازمم رو انجام دادم و برگشتم.»

«لباسم رو عوض کردم، موهام رو به حالت گوجه‌ای بستم و به سمت پایین رفتم.»

«وقتی از پله‌ها پایین می‌اومدم، صدای خنده‌های تهیونگ توجهم رو به خودش جلب کرد.»

«داشتم به خنده‌های شیرینش نگاه می‌کردم که چند لحظه بعد به خودم اومدم. 𓂃»

«تازه فهمیدم هر بار تهیونگ می‌خنده، منم ناخودآگاه لبخند می‌زنم. ♡»

«همه داشتن صبحونه می‌خوردن و منم به جمعشون اضافه شدم.»

×: صبح بخیر.

«تهیونگ لبخند کمرنگی زد. 𐙚»

&: صبح بخیر.

«بعد از صحبت کوتاه‌مون، مشغول خوردن شدم.»

×: وای، این پنکیک چقدر خوشمزست! کی درستش کرده؟ 🌼

«تهیونگ می‌خواست جواب بده، اما کوک فرصت حرف زدن رو بهش نداد.»

کوک: تهیونگ مخصوصاً برای تو درست کرده.

«از حرف کوک تعجب کردم. ✦»

×: چی؟

&: من برای همه درست کردم، کوک.

کوک: بله... بله! فقط تو برای ا/ت توی پنکیک شکلات ریختی، ولی برای ما نه.

«تهیونگ ساکت موند.»

«چون ظاهراً جوابی برای این حرف نداشت.»

«فضای آشپزخونه برای چند لحظه سنگین شد که رینا متوجه شد.»

$: خب حالا کوک، ول کن. بخورید دیگه.

«جیمین از اون طرف یه پیشنهاد داد.»

جیمین: بچه‌ها، نظرتون چیه وقتی برگشتیم سئول، بریم باشگاه تیراندازی و ثبت‌نام کنیم؟

&: فکر خوبیه. من میام.

«منم بدون فکر کردن جواب دادم.»

×: منم میام. 𐙚

جیمین: خوبه، پس همه میایم.

«همه همزمان گفتن:»

همه: آرههههه!

جیمین: خوبه.

𓂃 ویو بعد از صبحونه 𓂃

«بعد از صبحونه، میز رو جمع کردیم.»

«خونه خیلی کثیف شده بود، برای همین تهیونگ تصمیم گرفت وظایف رو بین همه تقسیم کنه.»

&: خب، ا/ت...

«چند ثانیه هم نکشید که جواب دادم.»

×: بله!

&: تو ظرف‌ها رو بشور، آشغال‌ها رو جمع کن و بعد اتاقت رو تمیز کن.

«کارها زیاد بود، ولی چون وظیفه‌م بود، قبول کردم.»

×: قبول. ୨୧

&: و میرا...

«میرا با عشوه جواب داد.»

÷: جان دلم؟

«همین یه کلمه کافی بود تا نگاهم برای لحظه‌ای به سمت تهیونگ بره.»

«منتظر واکنشش بودم، اما دیدم حتی نگاهش هم به میرا نکرد.»

«وقتی دیدم تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد، لبخند کمرنگی روی صورتم نشست. 𐙚»

&: تو اتاقت رو جمع کن، جارو بکش و متکاها رو مرتب کن.

«میرا اخم‌هاش رو درهم کشید.»

÷: ددی، این خیلی زیاده!

&: هرکس بالاخره یه وظیفه‌ای داره.

÷: اه... باشه.

&: خب، پسرا اتاقشون رو مرتب کنن و بعد بریم خرید خوراکی.

«جیمین و کوک همزمان گفتن:»

جیمین و کوک: باشه. 🐥

«رینا از اون طرف گفت:»

$: پس من چی؟

&: آه، تو رو یادم رفت.

$: آبشش!

&: تو نظافت کن، جارو بکش و اتاقت رو جمع کن.

$: باشه.

«همه رفتن سراغ کار خودشون.»

«منم رفتم سراغ کار خودم. اول اتاقم رو جمع کردم، بعد آشغال‌های روی میز رو جمع کردم و در آخر ظرف‌ها رو شستم.»

«میرا هم متکاها رو مرتب کرد، جارو کشید و اتاقش رو جمع کرد.»

«رینا هم نظافت کرد و اتاقش رو مرتب کرد.»

«پسرا هم اتاقشون رو جمع کردن و بعد برای خرید رفتن.»

«من یه نگاه کلی به خونه انداختم.»

×: خب... بالاخره تمیز شد. ✦

$: آره... بالاخره.

«میرا رفته بود توی اتاقش تا بخوابه.»

«من و رینا هم رفتیم تا ناهار درست کنیم.»

«امروز تصمیم گرفته بودیم پیتزا درست کنیم، پس دست‌به‌کار شدیم. 🍕»

𐙚 ویو غذا درست کردن 𐙚

«رینا خمیرهای آماده رو آورد.»

«هرکدوم یه خمیر برداشتیم و شروع کردیم.»

«مرحله اول: سس رو روی خمیر پخش کردم.»

«مرحله دوم: ذرت رو روی خمیر ریختم و بعد گوشت ریش‌ریش‌شده رو اضافه کردم.»

«مرحله سوم: قارچ‌ها رو ریختم و در آخر پنیر پیتزا رو روی مواد پخش کردم.»

«من و رینا تقریباً همزمان کارمون تموم شد.»

«پیتزاها رو داخل فر گذاشتیم و بعد آشپزخونه رو مرتب کردیم. 𓂃»

«بعد از اون، سیب‌زمینی هم از بیرون سفارش دادم.»

زینگ...

زینگ...

×: من می‌رم.

«به سمت در رفتم.»

پیک: سلام، سفارشتونه.

×: سلام، ممنون.

«سفارش رو گرفتم، در رو بستم و سیب‌زمینی رو گذاشتم توی آشپزخونه.»

«حدود یک ساعت بعد، پسرا برگشتن.»

«کلی خرید کرده بودن.»

&: سلام! ما اومدیم.

«برگشتم و به تهیونگ نگاه کردم.»

×: سلام، خوش اومدید. 𐙚

«تهیونگ با بینی‌اش یه نفس عمیق کشید.»

&: چه بوی خوشمزه‌ای!

«از حرکتش خنده‌م گرفت.»

&: چرا می‌خندی؟

×: هیچی... هیچی.

«سریع خودمو جمع کردم.»

×: رینا، خریدها رو ببر.

$: باشه.

«منم غذاها رو آماده کردم و روی میز چیدم.»

«بعد از چیدن غذاها، بچه‌ها رو صدا کردم.»

«چند لحظه بعد، همه دور میز جمع شدن و شروع به خوردن کردن. 🌼»


𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪

ادامه دارد...

𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۲۵)

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🚗 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🚗╰─━━━...

Forbidden love⑤دو ماه بعدرینا: ا/تا/ت: جانمرینا: امروز با اس...

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

شاگرد لوس من

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

پارت ۳۸

مافیای من

سناریو

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط