پارت ۳۸

صبح روز بعد، با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف اتاق نگاه می‌کردم پنت‌هاوس. قصر شیشه‌ای. زندان جدید من.

از اتاق بیرون اومدم. سالن بزرگ و روشن بود. تهیونگ پشت میز غذاخوری نشسته بود. با یه لپ‌تاپ و یه فنجون قهوه. وقتی منو دید، سرش رو بلند کرد. سرد. مثل همیشه.

& بیدار شدی.

· ب... بله.

& بشین. صبحانه.

روی صندلی نشستم. یه بشقاب تخم‌مرغ و نون جلوم بود. خودش درست کرده بود؟ تهیونگ؟ یه لحظه فکر کردم شاید دارم خواب می‌بینم.

· م... ممنون.

سکوت. تهیونگ به لپ‌تاپش نگاه کرد. من آروم شروع کردم به خوردن. یهو، سرش رو بلند کرد.
& امروز می‌خوام یه چیزهایی رو بهت بگم. درباره‌ی اینجا.

· چ... چی؟

& اینجا قوانینی داره. اولیش اینه که از این پنت‌هاوس بیرون نمی‌ری. حتی برای خرید. هر چیزی که لازم داری، نگهبان‌ها میارن.

· ب... بله.

& دومیش اینه که وقتی من نیستم، حق نداری در اتاقت رو باز بذاری. دوربین‌ها همه‌جا هستن. ولی اتاقت تنها جای امنه.

قلبم فشرده شد. یعنی حتی اینجا هم نمی‌تونستم آزاد باشم.

& و سومیش...

مکث کرد و سرشو جلو آورد
& سومیش اینه که به هیچ‌کس، حتی به نگهبان‌ها، اعتماد نکنی. کای یا دشمن‌های من، ممکنه هر کدوم از این آدم‌ها رو خریده باشن. تنها کسی که می‌تونی بهش اعتماد کنی، منم.

سرم رو بلند کردم. بهش نگاه کردم.

· چ... چرا باید به تو اعتماد کنم؟ تو هم منو شکنجه می‌کردی.

تهیونگ یه لحظه مکث کرد
& من صاحبتم

و رفت. سمت اتاقش. در رو بست. من پشت میز موندم. بشقاب صبحانه‌م سرد شده بود.

ظهر. تهیونگ رفته بود. من تو اتاقم نشسته بودم. گوشیم روی میز بود. یهو، یه صدای ویبره اومد. یه پیامک از یه شماره‌ی ناشناس.

گوشی رو برداشتم. پیام رو باز کردم.

« چه جای امنی. ولی شیشه‌ها شکننده‌ن. به زودی می‌بینمت.»

قلبم ایستاد. دستم لرزید. گوشی از دستم افتاد روی زمین. کی بود؟ کی می‌دونست من اینجام؟ کای؟ یا یکی دیگه؟ به در اتاقم نگاه کردم. بسته بود. ولی حس کردم یکی داره نگاهم می‌کنه. از پشت دیوارها. از پشت دوربین‌ها
دیدگاه ها (۲)

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

فاصله یک لبخند تا جنون

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

فاصله یک لبخند تا جنون

تکپارتی تهیونگ

فیک

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیرهبا آرامشی که مدت‌ها بو...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط