رمان اجبار تا عشق
اجبار تا عشق
پارت دوم
پرش ب ی سال بعد...
ی سال از اومدنمون ب کره جنوبی میگذره و هرروز شاد تر از دیروزم الان سه ماهی هس ک منو یوری توی ی کافه کوچیک کار میکنیم و برای استخدام توی ی شرکت معروف مصاحبه دادیم و منتظر جوابیم دوستای جدیدی هم داریم (یونا و هه سوک رو میگه) و ی موتور و ی ماشین خریدیم(دوهی پولداره) امروز جواب مصاحبه یوری اومد و توی بخش سرمایه گذاری شرکت قبول شده بود اما پیامی برای من نیومده هنوز،احتمالا فردا میاد...
پرش ب فردا عصر...
دوهی: واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...
یوری و یونا و هه سوک با چهره ترسیده وارد اتاق شدن
یوری:چیه؟ چی شده؟ کی مرده؟
یونا:وایییی خاک ب سرم چی شده بگو دیگه
هه سوک:.......
دوهی:م.م من من من ب عنوان مدیر بخش سرمایه گذاری توی شرکت استخدام شدممممممم
یوری:زهر ماررررر بیشعور ریدم ب خودم...مبارک باشههههههههههه
یونا:اوهههه خانم مدیر مبارک باشهههههه
هه سوک: کله شق ب خاطر تو، توی راه دوبار خوردم زمین نمیشد حالا اینجوری جیغ نزنی خانم مدیر (با خنده) پس امشب مهمون من بریم ک ی استیک و سوجو بزنیم بر بدننننن
دوهی: آخیش بعد اون اتفاق کوفتی یکم حالم بهتر شد
فلش بک ب ی ساعت پیش
دوهی با موتورش داشت توی خیابونای کره چرخ میزد ک یهو ی ماشین پیچید جلوش و دوهی مجبور شد ک ترمز بگیره و بیوفته دوهی دستاش روی زمین بود و داشت زمینو نگاه میکرد مرد با عجله بیرون اومد و حال دوهی رو پرسید. دوهی هم فقط سرشو چرخوند و یکی از اون نگاه های مخصوصش تحویل مرد داد بعد بلند شد و شروع کرد دعوا با مرد...
دوهی: آیششششش مرتیکه کجا رانندگی یاد گرفتی ک یادت ندادن اینجوری نپیچی تو خیابون هاااااا؟(با داد)
مرد:میخواستی این همه سرعت نداشته باشی ک موقع ترمز اینجوری بهت بیاد توهم سرعتت زیاد بود و مقصر بودی
دوهی:هه مث اینک قوانین هم بلد نیستی اگ اتفاقی میوفتاد تو مقصر بودیی کله شق
مرد: هی من هیچی نمیگم این هی ادامه میده بسههه دیگه هیچیت ک نیس برو دیگه دیرمه(با داد)
دوهی:ب چ حقی سر من دادمیزنی عوضیییییییییییییییـ.....
پایان فلش بک
شب توی دلم خیلی خوشحال بودم و همینطور ک به خودم پشت میزی ک جلوش نوشته مدیر بخش سرمایه گذاری کیم دوهی فکر میکردم بلند بلند میخندیدم
یوری گفت: ای بابا دیوانه شدی چرا انقد بلند میخندی بگیر بخواب فردا زود باید پاشیما🙄
بعد این حرف یوری پتو رو روی خودم گذاشتم و نمیدونم ک چطور خوابم برد…
صبح ساعت ۶ پاشدم و رفتم دوش گرفتم بعد یوری بیدار کردم ک اونم ی دوش بگیره بعد صبحونه خوردیم و آماده شدیم یوری ی کت و دامن پوشید و منم ی...
پارت دوم
پرش ب ی سال بعد...
ی سال از اومدنمون ب کره جنوبی میگذره و هرروز شاد تر از دیروزم الان سه ماهی هس ک منو یوری توی ی کافه کوچیک کار میکنیم و برای استخدام توی ی شرکت معروف مصاحبه دادیم و منتظر جوابیم دوستای جدیدی هم داریم (یونا و هه سوک رو میگه) و ی موتور و ی ماشین خریدیم(دوهی پولداره) امروز جواب مصاحبه یوری اومد و توی بخش سرمایه گذاری شرکت قبول شده بود اما پیامی برای من نیومده هنوز،احتمالا فردا میاد...
پرش ب فردا عصر...
دوهی: واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...
یوری و یونا و هه سوک با چهره ترسیده وارد اتاق شدن
یوری:چیه؟ چی شده؟ کی مرده؟
یونا:وایییی خاک ب سرم چی شده بگو دیگه
هه سوک:.......
دوهی:م.م من من من ب عنوان مدیر بخش سرمایه گذاری توی شرکت استخدام شدممممممم
یوری:زهر ماررررر بیشعور ریدم ب خودم...مبارک باشههههههههههه
یونا:اوهههه خانم مدیر مبارک باشهههههه
هه سوک: کله شق ب خاطر تو، توی راه دوبار خوردم زمین نمیشد حالا اینجوری جیغ نزنی خانم مدیر (با خنده) پس امشب مهمون من بریم ک ی استیک و سوجو بزنیم بر بدننننن
دوهی: آخیش بعد اون اتفاق کوفتی یکم حالم بهتر شد
فلش بک ب ی ساعت پیش
دوهی با موتورش داشت توی خیابونای کره چرخ میزد ک یهو ی ماشین پیچید جلوش و دوهی مجبور شد ک ترمز بگیره و بیوفته دوهی دستاش روی زمین بود و داشت زمینو نگاه میکرد مرد با عجله بیرون اومد و حال دوهی رو پرسید. دوهی هم فقط سرشو چرخوند و یکی از اون نگاه های مخصوصش تحویل مرد داد بعد بلند شد و شروع کرد دعوا با مرد...
دوهی: آیششششش مرتیکه کجا رانندگی یاد گرفتی ک یادت ندادن اینجوری نپیچی تو خیابون هاااااا؟(با داد)
مرد:میخواستی این همه سرعت نداشته باشی ک موقع ترمز اینجوری بهت بیاد توهم سرعتت زیاد بود و مقصر بودی
دوهی:هه مث اینک قوانین هم بلد نیستی اگ اتفاقی میوفتاد تو مقصر بودیی کله شق
مرد: هی من هیچی نمیگم این هی ادامه میده بسههه دیگه هیچیت ک نیس برو دیگه دیرمه(با داد)
دوهی:ب چ حقی سر من دادمیزنی عوضیییییییییییییییـ.....
پایان فلش بک
شب توی دلم خیلی خوشحال بودم و همینطور ک به خودم پشت میزی ک جلوش نوشته مدیر بخش سرمایه گذاری کیم دوهی فکر میکردم بلند بلند میخندیدم
یوری گفت: ای بابا دیوانه شدی چرا انقد بلند میخندی بگیر بخواب فردا زود باید پاشیما🙄
بعد این حرف یوری پتو رو روی خودم گذاشتم و نمیدونم ک چطور خوابم برد…
صبح ساعت ۶ پاشدم و رفتم دوش گرفتم بعد یوری بیدار کردم ک اونم ی دوش بگیره بعد صبحونه خوردیم و آماده شدیم یوری ی کت و دامن پوشید و منم ی...
- ۱۲.۷k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط