{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 مافیای من

🖤 مافیای من

قسمت نهم | چیزی که نباید می‌دید

ماشین همچنان در خیابان حرکت می‌کرد.

ات که هنوز از تصمیم خودش برای «خنداندن جونگکوک» منصرف نشده بود، هر چند لحظه یک‌بار به او نگاه می‌کرد.

جونگکوک بدون توجه به او به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره بود.

ات بالاخره گفت:

— یه سؤال.

— بپرس.

— شما همیشه همین‌قدر خشکید؟

جونگکوک حتی سرش را بلند نکرد.

— بله.

— یعنی از بچگی همین بودید؟

— نمی‌دونم.

ات ابروهایش را بالا برد.

— نمی‌دونید؟

جونگکوک گوشی را کنار گذاشت.

— سؤال دیگه‌ای داری؟

— بله.

— چی؟

— چرا این‌قدر جواب کوتاه می‌دید؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— چون سؤال‌هات طولانی نیست.

ات چند ثانیه مات ماند.

بعد خنده‌اش گرفت.

— این جواب بود؟

— بله.

ات سرش را تکان داد.

— شما واقعاً عجیبی.

جونگکوک دوباره به بیرون نگاه کرد.

— شنیدم.

ات لبخند زد.

— پس حداقل گوش می‌کنید.

جونگکوک پاسخی نداد.

چند دقیقه بعد ماشین جلوی خانه‌ی ات توقف کرد.

ات کمربندش را باز کرد.

— ممنون که رسوندید.

جونگکوک فقط گفت:

— فردا سر وقت شرکت باش.

ات دستگیره‌ی در را گرفت.

— چشم، مدیرعامل.

قبل از پیاده شدن برگشت.

— راستی...

جونگکوک نگاهش کرد.

— فردا هنوز قراره پرونده رو خودم بررسی کنم؟

— بله.

— پس فردا می‌بینمتون.

— برو.

ات پیاده شد.

ماشین حرکت کرد.

جونگکوک چند لحظه به آینه‌ی بغل نگاه کرد تا مطمئن شود ات وارد ساختمان شده.

سپس تلفنش زنگ خورد.

— بگو.

صدای فردی از پشت خط آمد:

— رئیس، چیزی پیدا کردیم.

جونگکوک نگاهش سرد شد.

— چی؟

— دوربین‌های شرکت رو بررسی کردیم.

مکث.

— کسی که به پرونده‌ها دسترسی پیدا کرده، قبل از ورود ات به شرکت هم اونجا بوده.

جونگکوک آرام پرسید:

— اسم؟

— هنوز قطعی نیست.

— پس وقتی قطعی شد تماس بگیر.

تماس قطع شد.

اما چند ثانیه بعد پیام دیگری رسید.

یک عکس.

جونگکوک عکس را باز کرد.

تصویر یکی از راهروهای شرکت بود.

در گوشه‌ی تصویر، مردی ایستاده بود که ظاهراً داشت چیزی را از داخل یک پوشه خارج می‌کرد.

جونگکوک تصویر را بزرگ کرد.

چشم‌هایش سردتر شد.

چهره‌ی مرد را شناخت.

— غیرممکن...


---

صبح روز بعد، ات وارد شرکت شد.

هنوز کیفش را زمین نگذاشته بود که همکارش با عجله جلو آمد.

— ات!

— چی شده؟

— آقای جئون از صبح توی دفترشه.

— خب؟

— هیچ‌کس اجازه نداره وارد بشه.

ات با تعجب پرسید:

— حتی مدیرها؟

— حتی اون‌ها.

ات به سمت آسانسور رفت.

— پس حتماً اتفاقی افتاده.

همکارش بازوی او را گرفت.

— تو کجا میری؟

— دفترش.

— دیوونه‌ای؟!

ات دستش را آزاد کرد.

— خودش دیروز گفت روی پرونده کار کنم.

— ولی...

ات وارد آسانسور شد.

درها بسته شدند.

چند دقیقه بعد، جلوی دفتر جونگکوک ایستاد.

تق تق.

جوابی نیامد.

دوباره زد.

این بار صدای جونگکوک آمد:

— بیا.

ات وارد شد.

جونگکوک پشت میز نبود.

کنار پنجره ایستاده بود.

— صبح بخیر.

— بشین.

ات نشست.

جونگکوک یک پوشه روی میز گذاشت.

— اینو بخون.

ات پوشه را باز کرد.

چند صفحه را ورق زد.

بعد ناگهان متوقف شد.

— این...

نگاهش را بالا آورد.

— این اسم رو می‌شناسم.

جونگکوک آرام پرسید:

— از کجا؟

ات به صفحه خیره شد.

— این همون مردیه که هفته‌ی پیش اومده بود بخش مالی.

جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.

بعد گفت:

— خوب نگاه کن.

ات دوباره عکس را دید.

این همان مرد بود.

اما چیزی که ات نمی‌دانست این بود که مرد فقط یک کارمند ساده نبود.

او یکی از افراد نزدیک به دشمن قدیمی جونگکوک بود.

و حالا...

رد پای او مستقیماً به داخل شرکت رسیده بود.


مرسی بابت حمایت هااا🥲🙂
ولی میتونین بیشتر حمایت کنیددددد
دیدگاه ها (۳)

🖤 مافیای منقسمت دهم | پشت پردهات هنوز به عکس خیره شده بود.— ...

🖤 مافیای منقسمت یازدهم | حقیقتی که نباید می‌فهمیدات تمام روز...

🖤 مافیای منقسمت هشتم | قانون جونگکوکساعت شش عصر بود.ات لپ‌تا...

🖤 مافیای منقسمت هفتم | یک دستور عجیبات با پرونده وارد دفتر ج...

🖤 مافیای منقسمت دوم | دفتر مدیرعاملصبح روز بعد، ات از وقتی و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط