{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو مایکی

سناریو مایکی
{جنگل چشمات}

+ مگه یادت رفته تو اتاق بهت چی گفتم؟ ما قرار نیتس تا آخرش از هم جدا باشیم باشه؟ حالاهم برو دیگه من حالم خوبه نگران نباش. من مراقب خودم هستم. خانوادت ناراحت میکنی ها
شیسه اروم. با آستین های قهوه ای و کهن‌ش اشکای یونارو از رو گونش پاک کرد و بخاطر دودی بودن لباس لکه ای سیاه روی صورت یونا جا موند
مادر یونا سریع اومد و با دستمال سفید لکه رو پاک کرد. شیسه اونجا فهمید که چیزی جز به اکه ی سیاه توی زندگی یونا نبوده که قراره بزودی توسط خانوادش از زندگی یونا پاک بشه. یونا آروم با چشمای مظلومش به شیسه نگاه کرد و بعد سوار ماشین شد. ماشین داشت حرکت می‌کرد و یونا هنوزم. نگاش روی شیسه بود. آخرین جمله ای که از دهن یونا شنید این بود :( شیسه مراقب خودت باش من میام با دیدنت قول میدم آبجی بزرگه )
شیسه اما چیزی نگفت. آخه یونا نمیتونست دیگه اونو ببینه. داشت به این چیزها فکر می‌کرد.
حالا دیگه ماشین یونا رفته بود و نیم ساعت تقریبا گذشته بود.
چیزی که قلب شیسه رو از درد ترکوند این بود که حالا دقیقا جایی ایستاده بود که برای اولین بار با مایکی دیدار کرد. دیگه باید باهاش خدافظی می‌کرد اما دیگه مایکی درکار نبود. اون اینجا نبود. چرا ترکش کرد؟! شیسه این سوالو هزار بار از خودش پرسیده بود اما حالا بازم همراه اشکای ارومی که از گوشه ی چشمش میریختن تو. ذهنش تکرار میشد.
تنها کاری که میتونست برای خدافظی باهاش بکنه این بود که بغل در یتیم خونه زیر یه سنگ یا نامه بزاره. نامه ای که مطمئن بود هیچوقت به دست مایکی نمیرسه. مطمئن بود آخرش نامه بدست چندتا بچه ی درحال بازی میفته یا گم میشه با بدست بارون خیس میشه و میفته تو جوب اما بازم اونو اونجا گذاشت.
کنار خیابون صاف وایساده بود منتظر ماشین خودش بود.
بلاخره اومد. مدل ماشین خیلی لوکس تر از مدل ماشین یونا و خانوادش بود. شیسه خیلی ترسیده بود. یه همچین آدمای پولداری نیاز به یه دختربچه تویکی از منطقه های بد شهر نداشتن پس چرا.....
یه مرد کت و شلوار پوشیده از ماشین پیاده شد. موهای زرد و چشمای توسی داشت.
پیاده شد و به دختر کوچولو نگاه کرد. نگاهش بیش از حد سرد بود جوری که دختر سر جاش خشکش زد. بعد یه مکث طولانی مرد پوزخندی زد. پوزخندی ترسناک که خیلی مشخص بود. مدیر زد تو کمر شیسه به معنای اینکه برو جلو. هر هفت نفرشون نیومده بودن فقط دونفر بودن. یکی پشت فرمون بود یکیم همین آقا بود. مرد صواب خیلی خشن و دورگه ای داشت
مرد : سوار شو. راه میفتیم باربی کوچولو
این کلمات مو با تن ریزه میزه ی شیسه سیخ کرد. متنفر بود وقتی یکی اینجوری خطابش می‌کرد. میدونست قصد اون مرد از اینجور صحبت کردن چی بود. دختر زرنگی بود بدون هیچ حرفی به سمت جلو حرکت کرد. سرشو برگردوند و چیزی که دید باعت شد پاهاش شل بشه و روی زمین بیفته و از شدت حال بهم خوردگی روی زمین عق بزنه.
مرد به دسته پول از زیر کتش درآورد و به دست مدیر داد. واقعا داشتن اونو مثل یه اشیا می‌فروختن؟! انگار نه انگار که اون یه انسانه!
دختر روی زمین افتاد و زانوهای قرمزش حالا روی سنگهای سفت و تیز زمین سابیده میشدن. خون میومدن اما نه مرد نه مدیر توجهی نکرد. مدیر لبخندی زد و به سمت یتیم خونه رفت. مرد هم با همون نگاه سردش به شیسه نگاه کرد و از بازوی لاغر و کوچولوی شیسه جوری محکم گرفت که جای اون کبودی ها حالا بیشتر میسوخت. مثل یه عروسک وگسبم و بی جون خودشو رو هوا دید و بلافاصله با سرعت پرت شد توی ماشین جوری که کمرش خورد به در اونطرف ماشین. مرد با خشم و سردی تمام در رو روش بست. از جاش بلند شد و دید که مرد هم سوار شد و به راننده اشاره کرد که برن
شیسه طولی نکشید که از جاش بلند شد و خودشو رو صندلی جاساز کرد تا بتونه دقیق تر ببینه.
نگاه و پوزخند سنگین اون مرد رو روی خودش احساس می‌کرد اما کاری از دستش برنمیومد. ماشین خیلی سریع حرکت می‌کرد و شیسه یه گوشه چشمش خورد با این محله. به سرعت به کنار پنجره خیز برداشت. 12 سال تو این منطقه زندگی می‌کرد اما هیچوقت از یتیم خونه بیرون نیومده بود برای همین اینجارو نمیشناخت و خیلی دوست داشت قبل رفتنش حداقل یه بار این محله رو خوب ببینه. سرش به شیشه پنجره چسبوند و با دقت به بیرون نگاه می‌کرد
مرد : اوه نگاه کن انگار باربی چقد ذوق و شوق داره. اینطوری خیلی بانمک تر میشی.
شیسه این کلمات رو شنید و سیخ شدن تک. تک موهای بدنشو حس کرد اما حتی رو برنگوند تا به اون مرد نگاه کنه
کوچه های قدیمی رو یکی یکی رد میکردن و چشمای شیسه دونه دونه دنبال کوچه ها جابه جا میشد.
دیدگاه ها (۱۳)

این فکرا داشت تو ذهنش پررنگ و پررنگ تر میشد تا جایی که یهو ق...

اوو حاجی اینو از تیکتاک پیدا کردم من اصن اینجاهاشو ندیده بود...

به قول یاشار :کلی حرف پشت سرمه ولی من به کتفمهسر فامیل تو کو...

واو بنازم کاسپلی صدا و چهره 🎀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط