🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

فصل دوم | پارت ۵ | «انگار همیشه همین‌طور بوده» 🖤

بعد از ناهار، جیا روی مبل دراز کشیده بود و تهیونگ کنارش نشسته بود.

جین از آشپزخانه بیرون آمد.

— جیا، ظرف میوه می‌خوای؟

جیا سریع نشست.

— آره، عمو جین!

جین ظرف را جلو آورد.

— بفرما.

— ممنون عمو!

جیا یک تکه میوه برداشت و دوباره روی مبل نشست.

چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک از کنارشان رد شد.

جیا بدون اینکه زیاد فکر کند، گفت:

— بابا، وایسا!

جونگ‌کوک همان‌جا ایستاد.

جیا هم ناگهان ساکت شد.

تهیونگ آرام لبخند زد.

جونگ‌کوک برگشت سمتش.

— جانم؟

جیا چند لحظه به او نگاه کرد.

این بار دیگر فرار نکرد.

— می‌خواستم بگم... کنترل تلویزیون رو ندیدی؟

جونگ‌کوک کنترل را از روی میز برداشت و به طرفش گرفت.

— اینه؟

جیا با لبخند گفت:

— آره، ممنون بابا.

تهیونگ ابروهایش را بالا برد.

جیا نگاهش کرد.

— چیه عمو تهیونگ؟

— هیچی!

— پس چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟

تهیونگ خندید.

— چون دیگه خیلی راحت گفتیش.

جیا کمی فکر کرد.

— راست می‌گی...

بعد شانه بالا انداخت.

— خب، دیگه بابامه.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

جیا دوباره مشغول تلویزیون شد.

اما این بار، وقتی «بابا» را گفت، خودش هم دیگر احساس غریبی نکرد.

انگار کم‌کم داشت برایش طبیعی می‌شد. 🖤
دیدگاه ها (۰)

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

سناریو جونگکوک

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط