اخرین سختی

پارت ۳۲:
وقتی که به رستوران رسوندین از ماشین پیاده شدی که هیونجین اومد سمتت .
هیونجین:چیشد که تصمیم گرفتی بیای این رستوران ؟
ا.ت:من نصف خاطره هام توی این رستوران با افرادش بوده .
هیونجین که انگار متعجب شده بود با سر تایید کرد . رفتی سمت یوری و دستشو گرفتی .
ا.ت:بریم .
اروم وارد رستوران شدین که دیدی میونگ داره با خانم چونگ صحبت میکنه . کلی دست و پا زدی که بالاخره ببینتت . میونگ یواشکی بهتون گفت که برگردین . بعد از ۲ دقیقه اومد پیشتون .
میونگ :به به خوشگل خانوما . خوبه که زود اومدین.
ا.ت:اوهوم خانم چونگ هنوز نمیدونه ؟
میونگ:اگع بهش گفته بودم الان از شدت شادی دیوونه شده بود (خنده)
یوری:خوبه پس(لبخند)
همینجوری داشتین صحبت میکردین که میونگ یهویی گفت .
میونگ:وایسا ببینم اون لیراست ؟؟
جفتتون برگشتین سمت جایی که میونگ با انگشت نشون میداد .
ا.ت:اره خودشه .
میونگ:چقدر تغییر نکرده .(متعجب)
یوری:اره همونیه که بود فقط رشد کرده (خنده)
میونگ:نمیخواید بهش بگیم بیاد .
خواستی مخالفت کنی که یاد تمام لحظاتتون با هم و خانم چونگ افتادی .
ا.ت:حتما خانگ چونگ ناراحت میشه اگه مارو اینجوری ببینه .
میونگ:اره .
یوری:پس ... من میرم بهش میگم .
باشه ای گفتی که یوری رفت سمت لیرا . بعد از چند دقیقه اومد . معلوم بود که لیرا مخالفت کرده ولی یوری بالاخره راضیش کرده بود .
لیرا:سلام . (لبخند)
میونگ دستشو با لبخند اورد جلو و به لیرا دست داد .
میونگ:سلام . اصلا تغییر نکردی(لبخند)
لیرا: هعی چی بگیم(لبخند)
ناخوداگاه لبخند میزدی ولی سریع به خودت اومدی که هیونجین و اعضا اومدن سمتتون .
میونگ:اوه . مگه استریکیدزم قرار بود بیاد ؟(چشمای گشاد)
ا.ت:هیسسسس انقدر تابلو نباش .
میونگ:وای خدا چقدر جذابن.(چشماش داشت از حدقه میزد بیرون )
کلشو گرفتی و برگردوندی سمت خودت .
ا.ت:بریم پیش خانم چونگ؟
میونگ:اره اره بریم .
اروم به سمت پیشخوان حرکت کردین و اروم دستتو روی زنگش گذاشتی.
ا.ت:ببخشید . یدونه ایس امریکانو میخواستم .(لبخند)
خانم چونگ سرشو اورد بالا و با شما ها روبرو شد .
خانم چونگ:یا ابلفضل ... یا پنج تن... واییییی.
دویید سمتتون و همتون و گرفت توی بغلش . بوسه ای روی گونت زد .
خانگ چونگ:ماشالا ماشالاا .... چه دخترایی ...چقدر خوشگل شدینن . (اشکاش داره میاد)
یوری:خوبین؟(بغض خوشحاللی)
خانگ چونگ :تا وقتی شماها خوب باشین منم خوبم .(اشک خوشحالی)
ا.ت:بریم بشینیم .
همینجوری که داشتیم میرفتین بشینین با هیونجین چشم تو چشم شدی که با اعضا دو میز اونور نشسته بودن . نشستین . تو تقریبا با لیرا هیچ حرفی نمیزدی ولی. حس میکردی که یخ بینتون کم کم داره اب میشه . بعد از یه ساعت چند تا مکالمه کوچولو داشتین .
انقدر نوشیدنی خورده بودین و خوش گذرونده بودین که مست شده بودین .
ا.ت:واییی .... بعدش میونگ رفت تو دیوار...(خندههه)
لیرا:تازه بعدشم من رفتم کمکش کنم .... خودمم رفتم تو دیوار(خنده)
خانم چونگ: وای خدا نکشتتون (خنده)
یوری:هعی .. مردیم از خوشی.
وقتی یوری اینو گفت دوباره همتون زدین زیر خنده . به ساعت نگاهی کردی تقریبا ساعت ۱ بود . داشتی میخندیدی که هیونجین اومد پیشت نشست و لیوانو از دستت گرفت . بقیه اعضا هم داشتن به بقیه دخترا کمک میکردن .
هیونجین: بسه ا.ت خودتو خفه کردی.
ا.ت:واییی دور شو از من ... بدوو...من دوست پسر دارم .(خواب الود)
هیونجین:که دوست پسر داری اره ؟(خنده)
ا.ت:اره تازه خیلیم از تو .... جذابتره .(خواب الود)
هیونجین:خب بیا من بببرمت پیشش.. (خنده)
ا.ت:مگه هیونجینو ... میشناسی؟
هیونجین :اره ممیشناسم .
کیوتی زیر لب گفت و اروم بغلت کرد . بقیه اعضا هم داشتن دخترارو میاوردن .
فیلیکس:درست نیست اینجوری ولشون کنیم . بیاریمشون کمپانی . میبریمشون اتاق ا.ت .
بنگچان؛:اره اره .
هیونجین اروم بغلت کردو به سمت ماشین رفتین .
ا.ت:منو ندزدیاا . .... من یه بار دزدیده شدم .(حالت ناراحت و خوابالود)
هیونجین که انگار یذره بابت این حرفت و اون روزها ناراحت شده بود اروم گفت .
هیونجین:اونموقع من باید نجاتت میدادم بجاش الان نجاتت میدم.
دیگه جون حرف زدن نداشتی سرتو روی شونش گذاشتی و خوابیدی...



خدمت شما🔥❤️
دیدگاه ها (۲۷)

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

stolen

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

سناریو سو پارت اخر

سناریو سو پارت اخر

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط