جونگکوک دوباره سوت زد.
جونگکوک دوباره سوت زد.
جونگکوک: همه سر جای خودشون. از اول.
ات نفس عمیقی کشید و ایستاد.
ا/ت: مربی، من دیگه خسته شدممم.
جونگکوک: هنوز ده دقیقه هم نشده.
ا/ت: برای من شده سه ساعت! 😭
چند نفر از بچههای سالن خندیدن.
جونگکوک سعی کرد نخنده و جدی گفت:
جونگکوک: ا/ت، بهونه ممنوع.
ا/ت: ولی من همسرتم، یه تخفیفی چیزی نمیدی؟ 🥺
جونگکوک: نه.
ا/ت: حتی یه کوچولو؟
جونگکوک: نه، امکان نداره.
ا/ت: نصف کوچولو؟
جونگکوک: ا/ت.
ات لبهاشو جمع کرد.
ا/ت: باشه... 😐
تمرین ادامه پیدا کرد. این بار ات حرکات رو درست انجام داد و جونگکوک از دور با دقت نگاهش میکرد.
بعد از چند حرکت، جونگکوک گفت:
جونگکوک: خوب بود.
ات فوراً برگشت سمتش.
ا/ت: واقعاً؟
جونگکوک: آره. این یکی رو خوب انجام دادی.
ات با ذوق لبخند زد.
ا/ت: پس میتونم برم آب بخورم؟
جونگکوک: آره.
ا/ت: یسسسس!
رفت سمت بطری آبش.
یکی از شاگردها با خنده به جونگکوک گفت:
«مربی، همسرتون خیلی با بقیه فرق داره.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: اتفاقاً از همه بیشتر ازش کار میکشم.
ات از دور شنید.
ا/ت: شنیدمممم!
همه خندیدن.
جونگکوک هم خندید و گفت:
جونگکوک: خوبه، پس گوشهات سالمه. حالا برگرد تمرین.
ات با ناباوری بهش نگاه کرد.
ا/ت: تو واقعاً مربی بیرحمی هستی.
جونگکوک: و تو واقعاً شاگرد پرحرفی هستی.
ات زیر لب غر زد:
ا/ت: منتظر باش برسیم خونه...
جونگکوک: شنیدم.
ا/ت: وای خداااا 😭
تمرین دوباره شروع شد؛ اما این بار ات تصمیم گرفته بود به هر قیمتی شده جونگکوک رو مجبور کنه ازش تعریف کنه....
جونگکوک: همه سر جای خودشون. از اول.
ات نفس عمیقی کشید و ایستاد.
ا/ت: مربی، من دیگه خسته شدممم.
جونگکوک: هنوز ده دقیقه هم نشده.
ا/ت: برای من شده سه ساعت! 😭
چند نفر از بچههای سالن خندیدن.
جونگکوک سعی کرد نخنده و جدی گفت:
جونگکوک: ا/ت، بهونه ممنوع.
ا/ت: ولی من همسرتم، یه تخفیفی چیزی نمیدی؟ 🥺
جونگکوک: نه.
ا/ت: حتی یه کوچولو؟
جونگکوک: نه، امکان نداره.
ا/ت: نصف کوچولو؟
جونگکوک: ا/ت.
ات لبهاشو جمع کرد.
ا/ت: باشه... 😐
تمرین ادامه پیدا کرد. این بار ات حرکات رو درست انجام داد و جونگکوک از دور با دقت نگاهش میکرد.
بعد از چند حرکت، جونگکوک گفت:
جونگکوک: خوب بود.
ات فوراً برگشت سمتش.
ا/ت: واقعاً؟
جونگکوک: آره. این یکی رو خوب انجام دادی.
ات با ذوق لبخند زد.
ا/ت: پس میتونم برم آب بخورم؟
جونگکوک: آره.
ا/ت: یسسسس!
رفت سمت بطری آبش.
یکی از شاگردها با خنده به جونگکوک گفت:
«مربی، همسرتون خیلی با بقیه فرق داره.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: اتفاقاً از همه بیشتر ازش کار میکشم.
ات از دور شنید.
ا/ت: شنیدمممم!
همه خندیدن.
جونگکوک هم خندید و گفت:
جونگکوک: خوبه، پس گوشهات سالمه. حالا برگرد تمرین.
ات با ناباوری بهش نگاه کرد.
ا/ت: تو واقعاً مربی بیرحمی هستی.
جونگکوک: و تو واقعاً شاگرد پرحرفی هستی.
ات زیر لب غر زد:
ا/ت: منتظر باش برسیم خونه...
جونگکوک: شنیدم.
ا/ت: وای خداااا 😭
تمرین دوباره شروع شد؛ اما این بار ات تصمیم گرفته بود به هر قیمتی شده جونگکوک رو مجبور کنه ازش تعریف کنه....
- ۱.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط