{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم ای فال فروش....

گفتم ای فال فروش....
لای این بسته ی فال
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
هم داری......
گفت...: اگر بود کسی فال فروشی می کرد......

دیر بازیست در این شهر شلوغ، هر کجا مینگرم.....
غنچه ها پژمردند، چهره ها افسردند....
نفسی هست ولیکن همه دل ها مردند.....
هدفی هست اگر، نیست به جز لقمۀ ی نانی......
شرفی هست اگر، در گرو جاه و مقامی......
همه افسرده و غمگین، همه سرخورده از این دین.....
همه تسلیم به تقدیر، همه محکوم به تحقیر......
نه امیدی است به ماندن ونه شوقی است به رفتن.......
همه مغرور از آن چیز که بودیم و از آن کار که کردیم .......
همه از کوروش و جمشید چه مستیم.......
غافل از این سخن تلخ که
امروز
در اندیشه ی تاریخ
کجائیم...؟ چه هستیم...؟ که هستیم.....؟
دیدگاه ها (۱)

گفتم ای فال فروش....لای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا ن...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

گفتم ای فال فروش لای این بسته ی فال «مژده ای دل که مسیحا نفس...

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط