{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم ای فال فروش

گفتم ای فال فروش
لای این بسته ی فال
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
هم داری؟

گفت:اگر بود کسی فال فروشی می کرد؟!...

دیر بازیست در این شهر شلوغ، هر کجا مینگرم
غنچه ها پژمرده اند، چهره ها افسرده اند
نفسی هست ولیکن همه دل ها مرده اند
هدفی هست اگر، نیست به جز لقمۀ نانی
شرفی هست اگر، در گرو جاه ومقامی
همه افسرده و غمگین، همه سرخورده از این دین
همه تسلیم به تقدیر، همه محکوم به تحقیر
نه امیدی است به ماندن ونه شوقی است به رفتن
همه مغرور از آن چیز که بودیم و از آن کار که کردیم
همه از کوروش و جمشید چه مستیم
غافل از این سخن تلخ که
"امروز"
در اندیشه تاریخ
کجائیم؟ چه هستیم؟ که هستیم...
دیدگاه ها (۴)

بوی رفتن می دهد با من مدارا کردنت؛ سخت دلتنگم برای اخم و دعو...

بزن باران بزن دیوانه ام کنبزن باران بزن ویرانه ام کنبزن بارا...

گاهی سراغم را بگیر از کوچه های آشتی ...از حسِ بی تاب دلت، حس...

جواب پست قبلی1-چقدر خوشگله این؟؟2-عزیز دلم واقعا بابت این فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط