{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم ای فال فروش لای این بسته ی فال «مژده ای دل که مسیحا

گفتم ای فال فروش لای این بسته ی فال «مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید» هم داری؟ گفت:اگر بود کسی فال فروشی می کرد؟!... دیر بازیست در این شهر شلوغ، هر کجا مینگرم غنچه ها پژمرده اند، چهره ها افسرده اند نفسی هست ولیکن همه دل ها مرده اند هدفی هست اگر، نیست به جز لقمۀ نانی شرفی هست اگر، در گرو جاه ومقامی همه افسرده و غمگین، همه سرخورده از این دین همه تسلیم به تقدیر، همه محکوم به تحقیر نه امیدی است به ماندن ونه شوقی است به رفتن همه مغرور از آن چیز که بودیم و از آن کار که کردیم همه از کوروش و جمشید چه مستیم غافل از این سخن تلخ که "امروز" در اندیشه تاریخ کجائیم؟ چه هستیم؟ که هستیم...
دیدگاه ها (۱)

اگر در توانم باشد که یک دل را از شکستن باز دارم به بیهودگی ز...

صبر کن خدا در را باز می کند. ... تنها، نشستن و مودب بودن کار...

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟ همه ی حرف دلم با تو همین ...

و شیرینی‌ یک قاچ هندوانهبرای خواب حیاط در یک شب پر ستارهبرای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط