{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۴۲

دیدم صدا ازش در نمیاد و بدنش داره میلرزه برش گردوندم بغلش کردم
من:هیششش منو ببخش
خواست از بغلم بیاد بیرون‌که محکم تر گرفتمش
من:نرو
ریحانه:ولم کن اینجوری بدتر میشه
راست میگفت
ولش کردم رفت تو
حق داشت با عصبانیت رفتم طرف ماشینن
سوار ماشینم شدم از ویلا زدم بیرون
~~~ناشناس~~~
*:پیداش کردین؟
*:بله قربان
*:خوبه کارتون عالیه
*:فعلا توی شمالن ولی تهران زندگی میکنن ولس دخترش تویه دانشگاه(__)درس میخونن
*:هر موقع بهتون گفتم میارینش اینجا
*:چشم قربان
*:پیدات کردم خانم کوچولو
~~~ریحانه~~~
از خواب پاشدم یاد دیشب افتادم که چقدر خوب بود
بغلمو نگاه کردم دیدم ایناز نیست
حتما زودتر از من بیدار شده
روسریمو سرم کردم رفتم بیرون
من:سلام
بی بی:سلام دخترم برو دست و صورتتو بشور بیا صبحونه بخور
من:چشم
رفتم صورتمو شستم اومدم بیرون
نشستم سر سفره
حاج بابا:خوب خوابیدی بابا جان؟
یاد ارمیا افتادم
بخشیدمشا ولی دارم برات اقا ارمیا
من:عالییییی
با کمک هم سفره رو جمع کردیم
صدای گوشیم اومد
رفتم تو اتاق برش داشتم‌دیدم ناشناسه
جواب دادم
من:بله
*:____
من:بفرمایید
*:____
من:وا مشکل داریا
گوشیو قعط کردم
رفتم تو حال
ایناز:کی بود؟
من:مزاحم زنگ میزنه جواب نمیده
زنگ در به صدا در اومد
من:من باز میکنم
رفتم درو باز کردگ دیدم ارمیاست
من:خوش اومدی
ارمیا:یاالله
بی بی:بیا تو پسر نازم
ارمیا رفت تو اول از همه رفت بغل حاج بابا
ارمیا:سلام حاج بابا
حاج بابا:سلام پسرم
بی بی هم پیشونیشو ب*و*سید
بی بی:خوش اومدی پسرم
ارمیا:ممنونم بی بی
بیاین تو اول بی بی رفت بعد حاج بابا بعد ایناز خواستم برم که دستمو گرفت
صداشو از پشت شنیدم
ارمیا:خوس کردی خبریه؟
جوابشو ندادم رفتم تو یه لبخند خبیصانه زدم
من:بی بی من چای میارم
بی بی:باشه دخترم
حالا حالتو میگیرم اقا ارمیا
رفتم تو چایی ارمیا فلفل و نمک ریختم
چایی بقیه هم بردم تو حال
چاییو اخر از قصد جلوی ارمیا گرفتم
سینیو بردم تو اشپز خونه
دیدم صدای سرفه میاد
فهمیدم نقشم‌گرفت ایناز میزد پشتش
ایناز:حالت خوبه داداش
بی بی:دخترم اب بیار
من:چشم
اب نمک براش بردم گزاشتم جلوش
ابو که خورد پاجید از دهنش بیرون تند رفت تو دستشویی
یه لبخند مرموز زدم
سرمو اوردم بالا دیدم سه تاشون دارن نگام میکنن
من:چیه خوب خواستم یکم بخندیم
ایناز یه نیشگون از بازوم گرفت
من:اییی چته
ایناز:داداشمو کشتی خواستی بخندیم
تو دلم یه پوزخند بهش زدم نمیدونی که داداشت دیروز منو کشت
به بی بی و حاج بابا نگاه کردم که دیدم با لبخند نگامون میکنن
دیدیم ارمیا اومد بیرون صورتش‌قرمز شده بود
سرمو انداختم پایین
بی بی:دخترم برو برای پسرم چایی بیار
خواستم پاشم که ارمیا گفت
ارمیا:نه مرسی نمیخوام
دیدگاه ها (۵)

bts

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

رمان

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

رمان: قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط