میبخشی پارت ۱
سلام امیدوارم چطورتون عالییی باشه زی زی هستم بچه ها امروز تولد ایشونهfree_delahoya@ و اینم کادوی تولد ایشون از طرف منه مبارکههههه ایشالا صد و بیست ساله شب
باران آرامی میبارید. دو سال از روزی که شو کورونای قلبت را شکست گذشته بود
آن روز را هنوز خوب به یاد داشتی؛
روزی که فهمیدی شو پشت سرت با دختر دیگری رابطه داشته. هیچ توضیحی نتوانسته بود دردت را کم کند.
تو بدون اینکه حتی اجازه بدهی بیشتر حرف بزند، از زندگیاش بیرون رفتی.
دو سال..
دو سالی که هرکدام از شما راه خودتان را رفتید.
تو قویتر شده بودی، مستقلتر و آرامتر.
اما شو؟
شو هیچوقت نتوانسته بود فراموشت کند.
بعد از یک مسابقه بزرگ بیبلید، وقتی از سالن خارج میشدی، صدایی آشنا نامت را صدا زد.
شو:ا/ت...»
همان لحظه خشکت زد.برگشتی.
شو آنجا ایستاده بود.
موهای سفیدش کمی بلندتر شده بود و چهرهاش خستهتر از چیزی بود که به خاطر میآوردی.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردید.
بعد تو سرد گفتی
ا/ت:کاری داشتی؟
شو نگاهش را پایین انداخت.
شو:فقط... میخواستم ببینمت.
لبخند تلخی زدی.
ا/ت:بعد از دو سال؟
شو مشتهایش را گره کرد.
شو:میدونم حق داری ازم متنفر باشی.
ا/ت:متنفر نیستم.
برای لحظهای امید در چشمانش ظاهر شد.
اما جمله بعدیات همه چیز را شکست.
ا/ت :فقط دیگه برام مهم نیستی.
انگار قلبش فرو ریخت.
دو سال تمام از خودش متنفر بود.
هر موفقیتی که به دست آورده بود، بدون تو بیمعنی به نظر میرسید.
آرام گفت
شو:من هر روز به اون اشتباه فکر کردم...
تو چیزی نگفتی.
شو ادامه داد
شو:اون روز فکر میکردم میتونم همه چیزو کنترل کنم. فکر میکردم تو همیشه کنارم میمونی...
صدایش لرزید.
شو:و وقتی رفتی فهمیدم چه چیزی رو از دست دادم.
برای اولین بار دیدی که شو واقعاً شکسته به نظر میرسد.
پسری که همیشه مغرور و محکم بود، حالا با چشمانی پر از پشیمانی روبهرویت ایستاده بود.
شو:ا/ت...
نفسی عمیق کشید
شو:من انتظار بخشیده شدن ندارم.
ا/ت :پس چرا اومدی؟
شو چند لحظه سکوت کرد.
شو:چون نمیخواستم تا آخر عمرم بدون اینکه حقیقت رو بگم زندگی کنم.
نگاهش را به چشمانت دوخت.
شو:هنوز دوستت دارم.
قلبت برای لحظهای فشرده شد.
نه به خاطر اینکه احساساتت برگشته بود...بلکه به خاطر اینکه زمانی آرزو داشتی این جمله را بشنوی.
اما حالا خیلی دیر شده بود.
اشکی گوشه چشم شو جمع شد.
شو:اگه حتی یه درصد شانس داشته باشم... حاضرم هرچقدر لازم باشه صبر کنم.
تو آرام به او نگاه کردی.
سکوتی طولانی بینتان افتاد.
باران همچنان میبارید.
و شو، پسری که روزی قلبت را شکسته بود، زیر آن باران ایستاده بود و برای اولین بار واقعاً بهای اشتباهش را میپرداخت...
باران آرامی میبارید. دو سال از روزی که شو کورونای قلبت را شکست گذشته بود
آن روز را هنوز خوب به یاد داشتی؛
روزی که فهمیدی شو پشت سرت با دختر دیگری رابطه داشته. هیچ توضیحی نتوانسته بود دردت را کم کند.
تو بدون اینکه حتی اجازه بدهی بیشتر حرف بزند، از زندگیاش بیرون رفتی.
دو سال..
دو سالی که هرکدام از شما راه خودتان را رفتید.
تو قویتر شده بودی، مستقلتر و آرامتر.
اما شو؟
شو هیچوقت نتوانسته بود فراموشت کند.
بعد از یک مسابقه بزرگ بیبلید، وقتی از سالن خارج میشدی، صدایی آشنا نامت را صدا زد.
شو:ا/ت...»
همان لحظه خشکت زد.برگشتی.
شو آنجا ایستاده بود.
موهای سفیدش کمی بلندتر شده بود و چهرهاش خستهتر از چیزی بود که به خاطر میآوردی.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردید.
بعد تو سرد گفتی
ا/ت:کاری داشتی؟
شو نگاهش را پایین انداخت.
شو:فقط... میخواستم ببینمت.
لبخند تلخی زدی.
ا/ت:بعد از دو سال؟
شو مشتهایش را گره کرد.
شو:میدونم حق داری ازم متنفر باشی.
ا/ت:متنفر نیستم.
برای لحظهای امید در چشمانش ظاهر شد.
اما جمله بعدیات همه چیز را شکست.
ا/ت :فقط دیگه برام مهم نیستی.
انگار قلبش فرو ریخت.
دو سال تمام از خودش متنفر بود.
هر موفقیتی که به دست آورده بود، بدون تو بیمعنی به نظر میرسید.
آرام گفت
شو:من هر روز به اون اشتباه فکر کردم...
تو چیزی نگفتی.
شو ادامه داد
شو:اون روز فکر میکردم میتونم همه چیزو کنترل کنم. فکر میکردم تو همیشه کنارم میمونی...
صدایش لرزید.
شو:و وقتی رفتی فهمیدم چه چیزی رو از دست دادم.
برای اولین بار دیدی که شو واقعاً شکسته به نظر میرسد.
پسری که همیشه مغرور و محکم بود، حالا با چشمانی پر از پشیمانی روبهرویت ایستاده بود.
شو:ا/ت...
نفسی عمیق کشید
شو:من انتظار بخشیده شدن ندارم.
ا/ت :پس چرا اومدی؟
شو چند لحظه سکوت کرد.
شو:چون نمیخواستم تا آخر عمرم بدون اینکه حقیقت رو بگم زندگی کنم.
نگاهش را به چشمانت دوخت.
شو:هنوز دوستت دارم.
قلبت برای لحظهای فشرده شد.
نه به خاطر اینکه احساساتت برگشته بود...بلکه به خاطر اینکه زمانی آرزو داشتی این جمله را بشنوی.
اما حالا خیلی دیر شده بود.
اشکی گوشه چشم شو جمع شد.
شو:اگه حتی یه درصد شانس داشته باشم... حاضرم هرچقدر لازم باشه صبر کنم.
تو آرام به او نگاه کردی.
سکوتی طولانی بینتان افتاد.
باران همچنان میبارید.
و شو، پسری که روزی قلبت را شکسته بود، زیر آن باران ایستاده بود و برای اولین بار واقعاً بهای اشتباهش را میپرداخت...
- ۷.۸k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط