★سکوت....p²
★سکوت....p²
(۲ ماه بعد)
جیهوپ:
اعصابم به شدت خورد بود...
تمام پروژهی گرافیک عقب افتاده بود!
با اینکه سرپرست تیم بودم اما هیچکس اونطور که توقع داشتم کارها رو پیش نمیبرد!
دلیل تمام این بدبختی ها؟؟
مرخصی یک هفتهای هایری...
اون نبود و همه چیز به هم ریخته بود!
راستش وقتی اعتراف کرد که عاشق من شده؛ با خودم میگفتم ایکاش توی تیم نباشه تا باهاش چشم تو چشم نشم...
آخه من عاشق هایری نبودم!
و عشق یک طرفهی اون، معذبم میکرد...
تا اون شب...
اون شبی که نگرانم کرد!
وقتی ازش پرسیدم چرا همچنین تماسی باهام گرفته و خودش رو اضافی خطاب کرده؛ بهم گفت چند روز قبل وقتی حالش خوب نبوده میخواسته از شرکت و گروه گرافیک کنار بکشه و استعفا بده اما بعدش پشیمون شده... و فقط میخواسته واکنش من رو ببینه که اگر یهو ناپدید بشه چه ریکشنی دارم!
اما من...
من فکر نمیکنم قضیه از این قرار باشه!
از اون شب به بعد فهمیدم چقدر حضورش مهمه...
به مدیر گفت میخواد یک هفته استراحت کنه و بعد برگرده؛ توی این یک هفته نبود اون برام خیلی سخت گذشت!
هایری:
دیگه شب شده...
از فردا دوباره مجبورم برم شرکت!
از اون شب که میخواستم به زندگیم پایان بدم سیجون خیلی مراقبمه... حس خوبیه که یکی حواسش بهت باشه...
قبلا تجربش نکرده بودم!
رفتم بیرون تا از لحظات آخر بدون کار لذت ببرم!
به مکان مورد علاقهام رسیدم...
یک ساز فروشی قدیمی...
این مکان جایی بود که من ویولن یاد گرفتم!
اون موقع خیلی بچه بودم...
استاد پیر شده بود اما هنوز هم به آموزش ویولن ادامه میداد!
رفتم داخل...
_"استاد؛ سلام... من اومدم، هایریام"
صدای گرافامون به گوش میرسید...
استاد با دیدنم لبخند بزرگی زد و اومد سمتم و من رو در آغوش گرفت و گفت:"واو سلام هایری... بالاخره اومدی! حالت خوبه؟؟ ویولونیست کوچولو!"
خندیدم و در جواب با صدای آرومی گفتم:"من خوبم اما... استاد میتونم یک درخواست داشته باشم؟؟ میشه برام ویولن بنوازید؟؟ اینجوری حالم خیلی خوب میشه!"
استاد جواب داد:"هایری من دیگه مثل قبل نمیتونم بنوازم! دیگه پسر شدم اما... اگر قراره حالت رو بهتر کنه... باشه"
گرافامون رو متوقف کرد و ویولن قدیمیاش رو برداشت و شروع به نواختن کرد...
ویولن زدنش مثل صدای بارون پر از آرامش بود...
مثل شکوفه های بهاری زیبا بود...
و مثل اشک پر از احساس بود...
استاد وقتی متوجه شد دارم گریه میکنم دست از نواختن برداشت و گفت:"تو گفتی میخوای حالت بهتر بشه نه اینکه گریه کنی هایری... سعی کردم موزیکی رو انتخاب کنم که خیلی غمگین نباشه اما..."
_"من خوبم استاد... احساساتی شدم چون یاد زندگی خودم افتادم! استاد من دارم عشق یکطرفه رو تجربه میکنم... برای همین زندگیم خیلی سخت شده... میتونم هروقت حالم بد بود به شما پناه ببرم؟؟"
نگران نگاهم کرد و سر تکون داد:"آره دخترم... میتونی به من تکیه کنی و پناه بیاری!"
بعد صحبتهایی که با استاد داشتم...
حالم خیلی بهتر شد!
اون خوب میتونست من رو بخندونه و حالم رو خوب کنه!
از ساز فروشی اومدم بیرون و برای استاد دست تکون دادم...
چشمم به سوجو فروشی بغل اونجا خورد...
اون جیهوپ بود؟؟
با دیدنم تلو تلو خوران اومد سمتم و گفت:"تو هایری هستی؟؟"
_"جیهوپ؟؟ این چه سر و وضعیه؟؟؟ تو مگه نمیخوای بیای سرکار؟؟ چجوری میخوای صبح بلند شی؟؟"
نزدیک صورتم شد و گفت:"هایری... چرا وقتی نیستی انقدر حالم بده؟؟ نه تنها وقتی نیستی کارهای شرکت پیش نمیره بلکه حضور تو توی زندگیم احساس دلگرمی میده!"
زدم به شونش و گفتم:"نباید اینقدر زیادهروی میکردی! چجوری میخوای بری خونه؟ میخوای برات تاکسی بگیرم؟؟"
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد سرش رو انداخت پایین...
_"هایری... خودم میرم خونه... اما یک خواهش دارم! دیگه مرخصی نگیر... چون حالم خیلی بده میشه!"
با این حرفش قلبم به لرزش افتاد...
چطور بود؟؟منتظر پارت بعد باشید...
_ آگاتا★
(۲ ماه بعد)
جیهوپ:
اعصابم به شدت خورد بود...
تمام پروژهی گرافیک عقب افتاده بود!
با اینکه سرپرست تیم بودم اما هیچکس اونطور که توقع داشتم کارها رو پیش نمیبرد!
دلیل تمام این بدبختی ها؟؟
مرخصی یک هفتهای هایری...
اون نبود و همه چیز به هم ریخته بود!
راستش وقتی اعتراف کرد که عاشق من شده؛ با خودم میگفتم ایکاش توی تیم نباشه تا باهاش چشم تو چشم نشم...
آخه من عاشق هایری نبودم!
و عشق یک طرفهی اون، معذبم میکرد...
تا اون شب...
اون شبی که نگرانم کرد!
وقتی ازش پرسیدم چرا همچنین تماسی باهام گرفته و خودش رو اضافی خطاب کرده؛ بهم گفت چند روز قبل وقتی حالش خوب نبوده میخواسته از شرکت و گروه گرافیک کنار بکشه و استعفا بده اما بعدش پشیمون شده... و فقط میخواسته واکنش من رو ببینه که اگر یهو ناپدید بشه چه ریکشنی دارم!
اما من...
من فکر نمیکنم قضیه از این قرار باشه!
از اون شب به بعد فهمیدم چقدر حضورش مهمه...
به مدیر گفت میخواد یک هفته استراحت کنه و بعد برگرده؛ توی این یک هفته نبود اون برام خیلی سخت گذشت!
هایری:
دیگه شب شده...
از فردا دوباره مجبورم برم شرکت!
از اون شب که میخواستم به زندگیم پایان بدم سیجون خیلی مراقبمه... حس خوبیه که یکی حواسش بهت باشه...
قبلا تجربش نکرده بودم!
رفتم بیرون تا از لحظات آخر بدون کار لذت ببرم!
به مکان مورد علاقهام رسیدم...
یک ساز فروشی قدیمی...
این مکان جایی بود که من ویولن یاد گرفتم!
اون موقع خیلی بچه بودم...
استاد پیر شده بود اما هنوز هم به آموزش ویولن ادامه میداد!
رفتم داخل...
_"استاد؛ سلام... من اومدم، هایریام"
صدای گرافامون به گوش میرسید...
استاد با دیدنم لبخند بزرگی زد و اومد سمتم و من رو در آغوش گرفت و گفت:"واو سلام هایری... بالاخره اومدی! حالت خوبه؟؟ ویولونیست کوچولو!"
خندیدم و در جواب با صدای آرومی گفتم:"من خوبم اما... استاد میتونم یک درخواست داشته باشم؟؟ میشه برام ویولن بنوازید؟؟ اینجوری حالم خیلی خوب میشه!"
استاد جواب داد:"هایری من دیگه مثل قبل نمیتونم بنوازم! دیگه پسر شدم اما... اگر قراره حالت رو بهتر کنه... باشه"
گرافامون رو متوقف کرد و ویولن قدیمیاش رو برداشت و شروع به نواختن کرد...
ویولن زدنش مثل صدای بارون پر از آرامش بود...
مثل شکوفه های بهاری زیبا بود...
و مثل اشک پر از احساس بود...
استاد وقتی متوجه شد دارم گریه میکنم دست از نواختن برداشت و گفت:"تو گفتی میخوای حالت بهتر بشه نه اینکه گریه کنی هایری... سعی کردم موزیکی رو انتخاب کنم که خیلی غمگین نباشه اما..."
_"من خوبم استاد... احساساتی شدم چون یاد زندگی خودم افتادم! استاد من دارم عشق یکطرفه رو تجربه میکنم... برای همین زندگیم خیلی سخت شده... میتونم هروقت حالم بد بود به شما پناه ببرم؟؟"
نگران نگاهم کرد و سر تکون داد:"آره دخترم... میتونی به من تکیه کنی و پناه بیاری!"
بعد صحبتهایی که با استاد داشتم...
حالم خیلی بهتر شد!
اون خوب میتونست من رو بخندونه و حالم رو خوب کنه!
از ساز فروشی اومدم بیرون و برای استاد دست تکون دادم...
چشمم به سوجو فروشی بغل اونجا خورد...
اون جیهوپ بود؟؟
با دیدنم تلو تلو خوران اومد سمتم و گفت:"تو هایری هستی؟؟"
_"جیهوپ؟؟ این چه سر و وضعیه؟؟؟ تو مگه نمیخوای بیای سرکار؟؟ چجوری میخوای صبح بلند شی؟؟"
نزدیک صورتم شد و گفت:"هایری... چرا وقتی نیستی انقدر حالم بده؟؟ نه تنها وقتی نیستی کارهای شرکت پیش نمیره بلکه حضور تو توی زندگیم احساس دلگرمی میده!"
زدم به شونش و گفتم:"نباید اینقدر زیادهروی میکردی! چجوری میخوای بری خونه؟ میخوای برات تاکسی بگیرم؟؟"
چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد سرش رو انداخت پایین...
_"هایری... خودم میرم خونه... اما یک خواهش دارم! دیگه مرخصی نگیر... چون حالم خیلی بده میشه!"
با این حرفش قلبم به لرزش افتاد...
چطور بود؟؟منتظر پارت بعد باشید...
_ آگاتا★
- ۱.۶k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط