رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم / الهه پورعلی

پارت دوم منیم گوزل سِئوگیلیم


کایان درحالی که به ترند اول و مد روز می‌اندیشید نفسی کشیده و با شیطنت لپ پدر را کشیده و گفت:
- Bu sefer baba!
( بابا این مده!)
قدیر صورتش را کنار کشید و نفسی از روی عصبانیت سر داد.
با لبخند صدادار و شیطنت‌وار کایان بیشتر عصبانی شد و به سمت دیگری برگشت.
ساک‌ها را که از گیت تحویل گرفتند همگی به سمت هواپیما به راه افتادند.
کایان با دو انگشت و لبخند زیرکانه از ایلیا و هاکان خداحافظی کرد و کیف دستی را روی شانه انداخته و پشت سر خانواده به حرکت درآمد.
با صدای دنیز خواهر کوچکش که گفت:
- sarıl bana kardeşim!
(داداش منو بغل کن)
کایان چهازانو نشسته کیف را روی زمین نهاد و دستانش را باز کرد و گفت:
- gel güzelim!
( بیا خوشگلم)
دنیز به سرعت خود را به کایان رساند و بغل او پرید، کایان دنیز را پشت گردن نشانده و دوباره کیفش را برداشت و به سمت خانواده که درحال سوار شدن به هواپیما بودند رفت.
دنیز با اینکه شش‌سال بیشتر نداشت اما مجبت فراوانی نسبت به برادرش داشت و کایان بیش‌ از اندازه او را دوست می‌داشت تا جایی که دنیز گاهی شب‌ها نیز کنار کایان می‌خوابید.
هرکدام به سمت شماره صندلی مخصوصشان رفته و نشستند، دنیز طبق معمول کنار کایان نشسته و مشغول بازی با عروسکش شد.
آسیه که طرف دیگر کایان نشسته بود با افتخار به چهره کایان چشم دوخته بود، تک پسرش که بیست و شش‌سال بود زحمتش را کشیده و او را بهترین پسر دنیا می‌دانست، دستش را روی دست کایان گذاشته و لبخندی رویش پاشید، کایان نیز به خنده افتاده و دست مادر را فشرده و به سمت لبانش آورد، بوسه‌ای طولانی روی آن نشاند و در دل خدا را بابت داشتن چنین مادری شکر کرد.
با بلند شدن هواپیما سرش را به صندلی تکیه داد با تنبلی چشمانش را بسته و با شمارش سه به خوابی عمیق فرو رفت.
قدیر کنار آسیه در همان ردیف نشسته بود، همان‌طور که به برادرانش می‌اندیشید با خود زمزمه کرد:
- من سالهاست که به ایران نرفتم، از زمانی که بویوک سر ارث و میراث دعوا راه انداخت چشم دیدنش هم نداشتم، اما به‌خاطر عمه هاریکا مجبورم.
با یاد سال‌های گذشته او نیز چشمانش را بست.
قضیه از این قرار بود که قدیر بکتاش و بویوک، سه برادر به همراه خانواده در استانبول به دنیا آمده و همانجا زندگی می‌کردند سال‌های کودکی‌شان در همانجا گذشت تا اینکه خان‌پاشا پدر قدیر عزم رفتن کرد، با اینکه اصالتا اهل ترکیه بود اما ایران را برای زندگی انتخاب کرد.
آن هنگام با رفتنش خواهرش نیز با او همراه شده و خاک ترکیه را ترک کردند، اقامت دائمی ایران را گرفته و تمام اموال را به ایران منتقل کردند.
سال‌های متوالی گذشته و قدیر برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک دکترایش دوباره به ترکیه بازگشته و با آسیه آشنا شد، همان‌طور شد که در این خاک ماند تا به‌ الان!
دیدگاه ها (۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 26آن شب، ویولت و هوسوک در مهمان‌خانه...

این خانم راست میگه ولی روایت دروغه!!

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :ایرانیان : به جمعیت مه...

تک پارتی

⭕️آقای پزشکیان شما به چه حقی موضوع انتقام را رد می کنید و تر...

p5

𝖕𝖆𝖗𝖙9صبح، قصر مروارید لباس عزا پوشید. پرده‌های سیاه از پنجره...

.....پارت چهارم.....

طرح محرمانه روسیه برای ساخت قطعات هواپیما در ایرانبه گزارش ف...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط