.....پارت چهارم.....

part:4

پارت ۴ — .....

چند روز از ضبط اولین ویدئو گذشته بود.

سورا هر روز بیشتر خسته می‌شد.

با این حال، جلوی یونگی لبخند می‌زد و سعی می‌کرد نگرانی‌اش را پنهان کند.

آن شب، یونگی دیر به خانه برگشت.

سورا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیس از باران نگاه می‌کرد.

صدای باز شدن در باعث شد برگردد.

یونگی وارد شد.

— هنوز بیداری؟

سورا لبخند زد.

— منتظرت بودم.

یونگی نزدیکش شد و پیشانی‌اش را بوسید.

— باید زودتر می‌خوابیدی.

سورا آرام گفت:

— نمی‌تونستم.

یونگی نگاهش کرد.

— چیزی شده؟

سورا سریع سرش را تکان داد.

— نه.

لبخند کوچکی زد.

— فقط دلم می‌خواست قبل از خواب ببینمت.

یونگی دستش را گرفت.

— من اینجام.

سورا به او نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— یونگی؟

— هوم؟

— اگه یه روز من...

یونگی اخم کرد.

— دوباره شروع نکن.

سورا خندید.

— باشه.

اما نگاهش هنوز غمگین بود.

---

نیمه‌شب...

یونگی خواب بود.

سورا آرام از تخت بیرون آمد.

به سمت اتاق کوچکی که کمتر از آن استفاده می‌کردند رفت.

در را بست.

روی میز، همان لپ‌تاپ قرار داشت.

سورا نشست.

چند لحظه فقط به صفحه‌ی خاموش خیره ماند.

بعد دوربین را روشن کرد.

تصویر خودش روی صفحه ظاهر شد.

این بار بیشتر از قبل مضطرب بود.

دستش را روی شکمش گذاشت.

نفس عمیقی کشید.

— سوهی...

صدایش لرزید.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد دکمه‌ی ضبط را زد.

تصویر شروع به ثبت شدن کرد.

سورا به دوربین نگاه کرد.

اشک در چشمانش جمع شده بود.

اما این بار هیچ‌چیز درباره‌ی حرف‌هایش نمی‌دانستیم.

فقط می‌دیدیم که ساعت‌ها روبه‌روی دوربین نشسته و گاهی گریه می‌کند، گاهی لبخند می‌زند و گاهی دستش را روی شکمش می‌گذارد.

در پایان، آرام دستش را جلو آورد.

ضبط متوقف شد.

سورا فایل را ذخیره کرد.

نام فایل را فقط با یک اسم گذاشت:

SOHEE

چند لحظه به آن نگاه کرد.

بعد فلش کوچکی را از کشوی میز بیرون آورد و فایل را داخل آن منتقل کرد.

فلش را در دست گرفت.

نگاهش برای لحظه‌ای روی آن ماند.

بعد آن را داخل یک پاکت سفید گذاشت.

روی پاکت فقط یک اسم نوشت:

سوهی

پاکت را داخل کشوی قفل‌شده‌ای گذاشت.

کلید را برداشت.

اما درست وقتی می‌خواست از اتاق بیرون برود، صدای یونگی را شنید.

— سورا؟

خشکش زد.

سریع اشک‌هایش را پاک کرد.

در را باز کرد.

یونگی در راهرو ایستاده بود.

— اینجا چیکار می‌کنی؟

سورا لبخند زد.

— خوابم نمی‌برد.

یونگی نزدیک شد.

دستش را روی شانه‌ی سورا گذاشت.

— باید بیشتر مراقب خودت باشی.

سورا سرش را روی سینه‌ی او گذاشت.

— هستم.

چشمانش را بست.

و در حالی که یونگی او را در آغوش گرفته بود، به کشویی فکر می‌کرد که پشت سرشان بسته مانده بود.

کشویی که داخلش چیزی قرار داشت که قرار بود شش سال بعد، زندگی سوهی را تغییر دهد.

اما آن شب...

هیچ‌کس نمی‌دانست سرنوشت آن پاکت چه خواهد شد.

ادامه دارد....🌙

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۳)

.....پارت هفدهم.....

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

فاصله یک لبخند تا جنون

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

پارت ۳۴ — «اولین قدم»سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.نه با یورا ح...

پارت آخر

فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط