𝖕𝖆𝖗𝖙9

𝖕𝖆𝖗𝖙9


صبح، قصر مروارید لباس عزا پوشید. پرده‌های سیاه از پنجره‌ها آویزان شدند و پرچم‌های سلستیا، که همیشه آبی و طلایی بودند، حالا نیمه‌افراشته تکان می‌خوردند.

اما در سالن تاج‌گذاری، هیچ نشانی از عزا نبود.

سالن بزرگ، همان سالنی که شب جشن پر از چراغ و موسیقی بود، حالا پر از اشراف و سرباز و روحانیون سلطنتی شده بود. تختی از طلا و سنگ‌های قیمتی، در انتهای سالن، روی سکویی بلند قرار داشت. و بالای آن تخت، تاج سلستیا؛ تاجی از نقره و الماس، که نسل‌ها روی سر پادشاهان این سرزمین نشسته بود.

مارال در گوشه‌ای، پشت ستون‌ها، ایستاده بود. لباس ساده‌ی خاکستری پوشیده بود. خدمتکارها او را نمی‌شناختند، اشراف نگاهش نمی‌کردند. و این همان چیزی بود که می‌خواست.

ملکه، در ردیف اول، روی صندلی نشسته بود. صورتش سفید بود و چشمانش پف کرده. تاج ملکه را از سرش برداشته بود. کنارش، جیمین ایستاده بود. لباس سیاه پوشیده بود و دستانش را پشت کمر قفل کرده بود. نگاهش به در بود.

و بعد، در باز شد.

سوهو وارد شد.

لباسش، از هر چیزی که مارال دیده بود، باشکوه‌تر بود. شنل بلندش، از مخمل سرخ و خز سفید، روی زمین کشیده می‌شد. روی سینه‌اش، نشان سلطنتی سلستیا می‌درخشید. موهای تیره‌اش را مرتب کرده بود و چهره‌اش آرام بود. آرامِ آرام. مثل سطح دریاچه‌ای که کسی نمی‌داند عمقش چقدر است.

از میان سالن گذشت. اشراف سر خم کردند. سربازها شمشیرهایشان را بالا گرفتند. سوهو، بدون این‌که به کسی نگاه کند، به سمت تخت رفت.

مارال نفسش را حبس کرد.

سوهو روی پله‌های سکو ایستاد. برگشت. رو به جمعیت. نگاهش از میان سرها گذشت. از ملکه. از جیمین.

و بعد، برای یک لحظه، ایستاد.

روی مارال.

مارال حس کرد پاهایش سست شد. اما نگاهش را برنداشت. نمی‌خواست. نمی‌خواست بترسد.

سوهو گوشه‌ی لبش بالا رفت. آن لبخند کوچک. آن لبخندی که مارال حالا معنی‌اش را می‌دانست.

روحانی سلطنتی جلو آمد. کتاب قطور قوانین را باز کرد. صدایش در سالن پیچید.

«به نام قانون سلستیا، به نام نسل پادشاهان، به نام خون و تخت، ما این تاج را بر سر وارث راستین می‌گذاریم.»

تاج را بلند کرد.

مارال به جیمین نگاه کرد. جیمین چشمانش را بسته بود. مشتش را محکم کرده بود. طوری که رگ‌های دستش بیرون زده بود.

«پارک سوهو، پسر بزرگ پادشاه فقید، ولیعهد سلستیا، از این لحظه، پادشاه سلستیا است.»

تاج روی سر سوهو نشست.

سالن منفجر شد. فریاد، کف زدن، هلهله.

مارال به تخت نگاه کرد. به سوهو که حالا روی تخت نشسته بود. به تاجی که روی سرش می‌درخشید.

و بعد به جیمین نگاه کرد.

جیمین چشمانش را باز کرده بود. به برادرش نگاه می‌کرد. نه با خشم. نه با حسادت. با چیزی که مارال نمی‌توانست اسمش را بگذارد.

اندوه.

اندوهِ کسی که می‌داند حقش را دزدیده‌اند.

👑💛
خوبه؟

شرط:
لایک ۱۳
کامنت ۲۶
بازنشر ۵
دیدگاه ها (۱)

the lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

.....پارت دوم.....

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.39(روایت از زبان نویسند...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جیمین چند دقیقه مکث کرد، بعد با ملا...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

{محکوم به لمس } part ۲۰ 杂交种 آسمان آبی در آستانه خورشید می‌د...

جادویی به نام عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط