{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خط‌های خاکستری روی نیمکت

خط‌های خاکستری روی نیمکت
شخصیت‌ها:

جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی تیم مدرسه؛ پسری که به ظاهر پرانرژی و موفقه، ولی از انتظارات و فشارهای مداوم اطرافیانش حسابی خسته و کلافه‌ست.
تهیونگ (۱۷ ساله): پسری آروم و کم‌حرف که ردیف آخر کلاس، کنار پنجره می‌شینه و دنیای خودش رو توی دفتر طراحی و خط‌خطی‌های روی چوب نیمکت خلاصه کرده.
پارت ۱: باران، ردیف آخر و یک مداد اتود
صدای کشیده شدن گچ روی تخته‌سیاه، تمام کلاس را پر کرده بود. معلم فیزیک با ریتمی خسته‌کننده از حرکت شتاب‌دار می‌گفت، اما حواس جونگ‌کوک به هیچ فرمولی نبود.

او ردیف یکی مانده به آخر نشسته بود. دست‌هایش را زیر چانه‌اش ستون کرده بود و به باران تندی نگاه می‌کرد که به شیشه‌های بلند کلاس شلاق می‌زد. کتونی‌های ورزشی‌اش از تمرین صبحگاهی هنوز کمی نم‌دار بودند و عضلات پاهایش درد می‌کردند. فقط یک هفته تا مسابقات استانی دو و میدانی مانده بود و جمله‌ی مربی توی گوشش اکو می‌شد: «فقط طلا، جونگ‌کوک. دوم شدن برای تو شکسته.»

جونگ‌کوک کلافه نفسش را بیرون داد و به پشتی صندلی تکیه زد. نگاهش بی‌اختیار چرخید به سمت راست؛ ردیف آخر، درست کنار پنجره.

تهیونگ آنجا بود. مثل همیشه هودیِ سرمه‌ای و گشادی پوشیده بود و آستین‌هایش تا نوک انگشتانش کشیده شده بودند. سرش پایین بود و یک هندزفری سیمی سفید از زیر موهای مشکی و کمی مجعدش روی گردنش افتاده بود. انگشت‌های کشیده‌اش با یک مداد اتود تیره، روی سطحصیقلی نیمکت چوبی حرکت می‌کردند.

نه حواسش به اخم‌های معلم بود، نه به ورق زدن جزوه‌های دیگران. او در دنیای خودش غرق بود؛ خطوط نرمی می‌کشید که کم‌کم شبیه بال‌های باز یک پرنده می‌شدند که از لابه‌لای میله‌های یک قفس فلزی بیرون می‌زد.

زنگ پایان کلاس که خورد، همهمه‌ی هم‌کلاسی‌ها بلند شد؛ صدای جمع کردن سریع دفترها، بسته شدن زیپ کیف‌ها و هجوم به سمت در برای رفتن به خانه. در عرض پنج دقیقه، کلاس خالی شد. فقط صدای شرشر باران ماند و سرمای پاییزی که از درز پنجره تو می‌آمد.

جونگ‌کوک کیفش را روی شانه انداخت، اما دلش نمی‌خواست برود؛ خانه یعنی سوال‌های بی‌پایان درباره‌ی تمرین و آینده، و خوابگاه ورزشی یعنی تمرین‌های طاقت‌فرسا.

نگاهش دوباره به تهیونگ افتاد که هنوز پشت میزش نشسته بود و داشت خاکِ گرافیت مدادش را با فوت آرامی از روی میز کنار می‌زد.

جونگ‌کوک به سمت ردیف آخر رفت و دستش را روی گوشه‌ی میز تهیونگ گذاشت. تهیونگ سرش را بالا آورد. چشم‌های درشت و آرامی داشت که زیر چتری‌هایش پنهان شده بودند. هندزفری را از گوشش بیرون کشید:

— «کاری داشتی؟»

جونگ‌کوک به نقاشی ظریف روی میز نگاه کرد؛ یک شاهکار کوچک که فردا قرار بود مستخدم مدرسه با دستمال نم‌دار پاکش کند.

— «حیف نیست؟ روی میز می‌کشی که تا فردا صبح هیچی ازش نمونه؟»

گوشه‌ی لب تهیونگ خیلی محو بالا رفت، نگاهی به طرحش انداخت و گفت:

— «همه‌ی چیزهای قشنگ قراره پاک بشن. خوبی نقاشی روی چوب اینه که کسی بابتش ازت توضیح نمی‌خواد… فقط نگاهش می‌کنی، بدون این‌که مجبور باشی به کسی ثابت کنی چقدر خوبه.»

حرفش عجیب روی قلب جونگ‌کوک نشست؛ انگار تهیونگ دقیقاً می‌دانست توی سر او چه می‌گذرد.

ناگهان صدای رعد و برق مهیبی در آسمان پیچید و برق‌های راهرو و کلاس با یک «تق» خاموش شدند. مدرسه در تاریکیِ خاکستری بعدازظهر بارانی فرو رفت و فقط نور کم‌رنگ آسمان ابری از پنجره به نیمکت می‌تابید.

تهیونگ مداد را روی میز چرخاند و با صدای آرامی گفت:

— «تا قطع شدن بارون، این مدرسه امن‌ترین جای زمینه. نمی‌خوای بشینی؟»

جونگ‌کوک لحظه‌ای به درِ خروجی تاریک نگاه کرد و بعد، صندلی خالی کنار تهیونگ را عقب کشید و نشست…
دیدگاه ها (۰)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

فیک تهکوک وارث زار

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونیساعت از دو نصفه‌شب گذشته...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

تکپارتی | جونگکوک

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

White Lotus | Part 34چند ساعت بعد...مراسم تمام شده بود.بیشتر...

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخعمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط