برده عمارت جئون
پارت ¹²⁶
کلاس که تموم شد من موندم تا یه فکری برای کفشم کنم والا تا غروب ابرویی برام نمیموند.
اصلا نباید میومدم دانشگاه.
کلاسا که تموم شد باید خودم رو به یه کفش فروشی میرسوندم و کفشام رو عوض میکردم
چسب که زدم کتونی هام رو به شوفاژ چسبوندم تا کاملا خشک بشه.
یکی از صندلی ها رو هم کنار شوفاژ گذاشتم و روش نشستم تا خودمم گرم شم.
کاش یه ژاکت یا سویشرت داشتم.
باید یواشکی به مامان میگفتم تا برام لباس بفرسته.
اما همون گرمای شوفاژ هم برام کافی بود تا کم کم خواب بهم غلبه کنه.
پشت پلکام که گرم شد بی خبر از اتفاقی که در حال رخ دادن بود سرم رو روی میز گذاشتم و خوابیدم.
اتفاق بدی که انتهای اون چیزی جز قلب پر پر شده برای ات نداشت.
خستگی و مریضی و گریه باعث شده بود خوابم به حدی سنگین بشه که نفهمم
آزمایشگاه آتیش گرفته و خیلی زود آتیش به کلاس مجاورش رسیده.
یعنی درست همونجایی که من خوابم برده بود.
صدای شکستن شیشه که بلند شد سعی کردم پلک های سنگینم رو باز کنم اما دود چنان غلیظ بود که نمیتونستم.
دود تمام کلاس رو برداشته بود.
به خیال اینکه چشمام تار میبینه چند باری پلک زدم اما از سنگینی قفسه سینه ام و
سوزش گلوم تازه داشتم میفهمیدم که اوضاع اصلا خوب نیست.
به خاطر دود غلیظ سرم سنگین شده بود.
چشمام روی هم میفتاد و نفس نداشتم.
دستم رو روی سرم گذاشتم و با ناله ی بلندی تنم رو بالا کشیدم.
آتیش کم کم داشت به پرده های کلاس سرایت میکرد و دود هم بیشتر میشد.
سرفه بلندی کردم و به طرف در نگاهی انداختم .
باید تا قبل از اینکه آتیش بیشتر میشد خودم رو نجات میداد.
صدای جیغ و فریاد از بیرون میاومد.
انگار یه نفر توی آتیش گیر افتاده بود که صداها قطع نمیشد.
همون بیشتر من رو میترسوند.
ات اگه توی آتیش میسوخت هم برای کسی اهمیت نداشت.
باید خودم،خودم رو نجات میدادم.
نه وقت گریه و زاری داشتم،نه وقت اه و ناله کردن،بلند شدم تا فرار کنم.
کلاس که تموم شد من موندم تا یه فکری برای کفشم کنم والا تا غروب ابرویی برام نمیموند.
اصلا نباید میومدم دانشگاه.
کلاسا که تموم شد باید خودم رو به یه کفش فروشی میرسوندم و کفشام رو عوض میکردم
چسب که زدم کتونی هام رو به شوفاژ چسبوندم تا کاملا خشک بشه.
یکی از صندلی ها رو هم کنار شوفاژ گذاشتم و روش نشستم تا خودمم گرم شم.
کاش یه ژاکت یا سویشرت داشتم.
باید یواشکی به مامان میگفتم تا برام لباس بفرسته.
اما همون گرمای شوفاژ هم برام کافی بود تا کم کم خواب بهم غلبه کنه.
پشت پلکام که گرم شد بی خبر از اتفاقی که در حال رخ دادن بود سرم رو روی میز گذاشتم و خوابیدم.
اتفاق بدی که انتهای اون چیزی جز قلب پر پر شده برای ات نداشت.
خستگی و مریضی و گریه باعث شده بود خوابم به حدی سنگین بشه که نفهمم
آزمایشگاه آتیش گرفته و خیلی زود آتیش به کلاس مجاورش رسیده.
یعنی درست همونجایی که من خوابم برده بود.
صدای شکستن شیشه که بلند شد سعی کردم پلک های سنگینم رو باز کنم اما دود چنان غلیظ بود که نمیتونستم.
دود تمام کلاس رو برداشته بود.
به خیال اینکه چشمام تار میبینه چند باری پلک زدم اما از سنگینی قفسه سینه ام و
سوزش گلوم تازه داشتم میفهمیدم که اوضاع اصلا خوب نیست.
به خاطر دود غلیظ سرم سنگین شده بود.
چشمام روی هم میفتاد و نفس نداشتم.
دستم رو روی سرم گذاشتم و با ناله ی بلندی تنم رو بالا کشیدم.
آتیش کم کم داشت به پرده های کلاس سرایت میکرد و دود هم بیشتر میشد.
سرفه بلندی کردم و به طرف در نگاهی انداختم .
باید تا قبل از اینکه آتیش بیشتر میشد خودم رو نجات میداد.
صدای جیغ و فریاد از بیرون میاومد.
انگار یه نفر توی آتیش گیر افتاده بود که صداها قطع نمیشد.
همون بیشتر من رو میترسوند.
ات اگه توی آتیش میسوخت هم برای کسی اهمیت نداشت.
باید خودم،خودم رو نجات میدادم.
نه وقت گریه و زاری داشتم،نه وقت اه و ناله کردن،بلند شدم تا فرار کنم.
- ۳۳.۲k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط