تقدیر
#پارت۸
با چیزی که دیدیم پاهام سست شد و افتادم
نفس کشیدن برام سخت شده بود حس خفگی سراسر وجودم و گرفته بود انکار همه چی ایستاده بود صدای موزیک خنده شلوغی ...
با زحمت بلند شدم و دستمو روی دیوار کشیدم تصویر برام واضح تر شد
دیدم جکسون داره دختریو میبوسه با چند نفر دیه گرم گرفته
که ناگهان چشمش به من خورد و نگاهش قفل شد روم
جکسون ¥: الیزا چ چ چرا اینجایی مگه نگفتی نمیای ؟
الیزا&: فکر کردم گفتی توی باری نه اینکه ...برات متاسفم خوشحالم که زود تر شناختمت که چطور آدمی هستی همه چی تموم شد .
جکسون خواست ادامه بده که گفتم
& کافیه هیچی نگو همه چیرو دیدم دیه هیچوقت نمیخوام ببینمت
ناگهان لورا اومد سمتم و منو تو آغوش خودم کشید
لورا× : هعی هعی دختر آروم باش بیخیال خودت برای یه آدم مزخرف ناراحت نکن باشه
این شماره من هروقت نیازم داشتی من اینجام
از پله ها اومدم پایین آروم اشک میریختم تمام تصوراتم راجب اون بهم خورده بود
بدنم داغ بود ولی سرمای شک تو تمام وجودم پیچیده بود
تاکسی گرفتم و سمت خونه رفتم
انگار فقط سرما نخورده بودم بلکه قلبم هم مریض شده بود ..
حالا باید چیکار میکردم .. میرفتم دوباره سراغ اون شغل کوفتی یا با حساب خالی زندگیمو ادامه میدادم!
کامنت فراموش نشه زیبا🖤
#رمان #مافیایی
با چیزی که دیدیم پاهام سست شد و افتادم
نفس کشیدن برام سخت شده بود حس خفگی سراسر وجودم و گرفته بود انکار همه چی ایستاده بود صدای موزیک خنده شلوغی ...
با زحمت بلند شدم و دستمو روی دیوار کشیدم تصویر برام واضح تر شد
دیدم جکسون داره دختریو میبوسه با چند نفر دیه گرم گرفته
که ناگهان چشمش به من خورد و نگاهش قفل شد روم
جکسون ¥: الیزا چ چ چرا اینجایی مگه نگفتی نمیای ؟
الیزا&: فکر کردم گفتی توی باری نه اینکه ...برات متاسفم خوشحالم که زود تر شناختمت که چطور آدمی هستی همه چی تموم شد .
جکسون خواست ادامه بده که گفتم
& کافیه هیچی نگو همه چیرو دیدم دیه هیچوقت نمیخوام ببینمت
ناگهان لورا اومد سمتم و منو تو آغوش خودم کشید
لورا× : هعی هعی دختر آروم باش بیخیال خودت برای یه آدم مزخرف ناراحت نکن باشه
این شماره من هروقت نیازم داشتی من اینجام
از پله ها اومدم پایین آروم اشک میریختم تمام تصوراتم راجب اون بهم خورده بود
بدنم داغ بود ولی سرمای شک تو تمام وجودم پیچیده بود
تاکسی گرفتم و سمت خونه رفتم
انگار فقط سرما نخورده بودم بلکه قلبم هم مریض شده بود ..
حالا باید چیکار میکردم .. میرفتم دوباره سراغ اون شغل کوفتی یا با حساب خالی زندگیمو ادامه میدادم!
کامنت فراموش نشه زیبا🖤
#رمان #مافیایی
- ۳.۸k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط