پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
با قدم های آروم وارد خونه شدم
لبخندی روی لبام بود که از عصر ، روی لبام جا خوش کرده بود
وقتی به امشب فکر میکردم ناخداگاه لبخندی میزدم
به قدم هام سرعت دادم و سریع به سمت اتاقم رفتم
لباسام رو با تیشرت و شلوارک مشکی عوض کردم
روی تختم دراز کشیدم و گوشیم رو از عسلی کنار تخت برداشتم
همین که صفحه گوشیم رو باز کردم با پیامی مواجه شدم که باعث پررنگ تر شدن لبخندم شد
تهیونگ بود
وارد صفحه چت شدم
پیامش شاید ساده اما دلنشین بود
نوشته بود ، : امشب کنار تو خیلی قشنگ بود ، خوب بخوابی عزیزم ♥️
جوابش رو دادم و گوشیم رو کنار تخت گذاشتم
لبخند روی لبم از بین نمیرفت
خیلی تهیونگ رو دوست داشتم ، نه از اون دوست داشتن های ساده ، از اون دوست داشتن هایی که وقتی غذا میخوردم یادش میوفتادم که آیا غذا خورده ؟ چی خورده ؟ ،
از اون دوست داشتن هایی که وقتی میرفتم خرید یادش میوفتادم و براش خرید میکردم ، و از همه مهم تر از اون دوست داشتن هایی که وقتی کسی راجب عشق حرف میزد ، ناخداگاه یادش میوفتادم...
تهیونگ هم همینطور بود ، در روز چند بار بهم زنگ میزد و حالم رو میپرسید
وقتی موقع غذا خوردن میشد فوری بهم پیام میداد که غذا خوردی یا برات بخرم بیارم ؟
وقتی میریم بیرون تمام مدت دستم رو گرفته و مراقبمه ،
مثل یه جنتلمن واقعی همیشه بهم احترام میزاره
حتی موقع دعوا ، بدون هیچ حرفی از اونجا میره و هر وقت آرومتر شد برمیگرده و بغلم میکنه
تهیونگ زیاد با حرفاش عشقش رو نشون نمیده اما با رفتارهایی که از خودش نشون میده ، متوجه عشقش میشم
حدود یک ساله عشقمون رو به هم اعتراف کردیم و به زیبا ترین حالت ممکن کنارهم شادیم
اما به یه دلیل تمام قرارهامون ، تماس و پیام هامون مخفیانست
اونم اینه که خانواده ی من نمیدونن
شاید دلیلش اینه که ، خانواده ی من همیشه میگن ، اول باید تحصیلات دانشگاهم رو تمام کنم و بعد وارد رابطه بشم ، اما خب مگه عاشقی این چیزا رو میشناسه ؟
رشته ی افکارم با صدای باز شدن در اتاق به هم ریخت
سرم رو از زیر پتو بالا آوردم که با دو تا چشم درشت مواجه شدم
دایون بود ، خواهر هفت سالم
نفسی از روی آسودگی کشیدم و آروم بغلش کردم و روی تخت ، کنار خودم گذاشتمش
ا.ت : چیزی شده عزیزم ؟
دایون : آبجی ( بغضی )
ا.ت : جونم ؟ ( لبخند )
دایون : تو میخوای ازدواج کنی ؟
با شنیدن جملش لبخندم از بین رفت
دایون درباره ی چی حرف میزنه ؟
ا.ت : چرا این حرف رو میزنی دایون ؟
دایون : خودم دیدم یه مردی رسوندت خونه و آخر سر بغلت هم کرد
با حرفش ناخداگاه استرسی به وجودم هجوم آورد
چند لحظه سکوت کردم
نمیدونستم باید در جواب حرفش چی بگم
اصلا باید انکار میکردم یا میگفتم واقعا میخوام باهاش ازدواج کنم ؟
دایون دختر خبرچینی نبود ، اما نمیدونستم میتونم بهش اعتماد کنم یا نه
ادامه دارد ....
نظرتون رو داخل کامنتا برام بنویسید 😊♥️
ویو ا.ت
با قدم های آروم وارد خونه شدم
لبخندی روی لبام بود که از عصر ، روی لبام جا خوش کرده بود
وقتی به امشب فکر میکردم ناخداگاه لبخندی میزدم
به قدم هام سرعت دادم و سریع به سمت اتاقم رفتم
لباسام رو با تیشرت و شلوارک مشکی عوض کردم
روی تختم دراز کشیدم و گوشیم رو از عسلی کنار تخت برداشتم
همین که صفحه گوشیم رو باز کردم با پیامی مواجه شدم که باعث پررنگ تر شدن لبخندم شد
تهیونگ بود
وارد صفحه چت شدم
پیامش شاید ساده اما دلنشین بود
نوشته بود ، : امشب کنار تو خیلی قشنگ بود ، خوب بخوابی عزیزم ♥️
جوابش رو دادم و گوشیم رو کنار تخت گذاشتم
لبخند روی لبم از بین نمیرفت
خیلی تهیونگ رو دوست داشتم ، نه از اون دوست داشتن های ساده ، از اون دوست داشتن هایی که وقتی غذا میخوردم یادش میوفتادم که آیا غذا خورده ؟ چی خورده ؟ ،
از اون دوست داشتن هایی که وقتی میرفتم خرید یادش میوفتادم و براش خرید میکردم ، و از همه مهم تر از اون دوست داشتن هایی که وقتی کسی راجب عشق حرف میزد ، ناخداگاه یادش میوفتادم...
تهیونگ هم همینطور بود ، در روز چند بار بهم زنگ میزد و حالم رو میپرسید
وقتی موقع غذا خوردن میشد فوری بهم پیام میداد که غذا خوردی یا برات بخرم بیارم ؟
وقتی میریم بیرون تمام مدت دستم رو گرفته و مراقبمه ،
مثل یه جنتلمن واقعی همیشه بهم احترام میزاره
حتی موقع دعوا ، بدون هیچ حرفی از اونجا میره و هر وقت آرومتر شد برمیگرده و بغلم میکنه
تهیونگ زیاد با حرفاش عشقش رو نشون نمیده اما با رفتارهایی که از خودش نشون میده ، متوجه عشقش میشم
حدود یک ساله عشقمون رو به هم اعتراف کردیم و به زیبا ترین حالت ممکن کنارهم شادیم
اما به یه دلیل تمام قرارهامون ، تماس و پیام هامون مخفیانست
اونم اینه که خانواده ی من نمیدونن
شاید دلیلش اینه که ، خانواده ی من همیشه میگن ، اول باید تحصیلات دانشگاهم رو تمام کنم و بعد وارد رابطه بشم ، اما خب مگه عاشقی این چیزا رو میشناسه ؟
رشته ی افکارم با صدای باز شدن در اتاق به هم ریخت
سرم رو از زیر پتو بالا آوردم که با دو تا چشم درشت مواجه شدم
دایون بود ، خواهر هفت سالم
نفسی از روی آسودگی کشیدم و آروم بغلش کردم و روی تخت ، کنار خودم گذاشتمش
ا.ت : چیزی شده عزیزم ؟
دایون : آبجی ( بغضی )
ا.ت : جونم ؟ ( لبخند )
دایون : تو میخوای ازدواج کنی ؟
با شنیدن جملش لبخندم از بین رفت
دایون درباره ی چی حرف میزنه ؟
ا.ت : چرا این حرف رو میزنی دایون ؟
دایون : خودم دیدم یه مردی رسوندت خونه و آخر سر بغلت هم کرد
با حرفش ناخداگاه استرسی به وجودم هجوم آورد
چند لحظه سکوت کردم
نمیدونستم باید در جواب حرفش چی بگم
اصلا باید انکار میکردم یا میگفتم واقعا میخوام باهاش ازدواج کنم ؟
دایون دختر خبرچینی نبود ، اما نمیدونستم میتونم بهش اعتماد کنم یا نه
ادامه دارد ....
نظرتون رو داخل کامنتا برام بنویسید 😊♥️
- ۶.۹k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط