ناخوش شـده ام درد تـو افتاده به جانم
ناخوش شـده ام درد تـو افتاده به جانم
باید چـه بگـویم به پرسـتـار جـوانـم؟
باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم
وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟
تب کـرده ام امـا نه به تـعـبـیـر طبیبان
آن تب کـه گـل انداخته بر گـونه جانم
بـیـمـاری مـن عـامـل بیگـانــه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخـر چـه کـنـد با دل مـن علم پزشکی
وقتی کـه به دیدار تـو بسـتـه ضربانم؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسـم اگـر بـاز شـود قـفــل دهـانــم
این گـرگ پرستار به تـلـبـیـس دماسنج
امـشـب بکـشـد نام تــو از زیـر زبانـم
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش...
چیزی کــــه عیان ست چه حاجت به بیانم
باید چـه بگـویم به پرسـتـار جـوانـم؟
باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم
وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟
تب کـرده ام امـا نه به تـعـبـیـر طبیبان
آن تب کـه گـل انداخته بر گـونه جانم
بـیـمـاری مـن عـامـل بیگـانــه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخـر چـه کـنـد با دل مـن علم پزشکی
وقتی کـه به دیدار تـو بسـتـه ضربانم؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسـم اگـر بـاز شـود قـفــل دهـانــم
این گـرگ پرستار به تـلـبـیـس دماسنج
امـشـب بکـشـد نام تــو از زیـر زبانـم
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش...
چیزی کــــه عیان ست چه حاجت به بیانم
- ۱.۳k
- ۱۰ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط