{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A Shadow Named You

A Shadow Named You
سایه‌ای به نام تو
P.11
(روایت از زبان ا.ت)

صبح زود در زدند.

من هنوز کامل بیدار نشده بودم که چند نفر اومدن تو. یه زن حدوداً چهل‌ساله با یه ساک بزرگ، یه دختر جوون‌تر با جعبه‌های آرایش، و یه مرد با یه کاور بلند لباس.

هیچ‌کدوم مستقیم نگاهم نکردن اول. انگار اومده بودن یه کار انجام بدن، نه اینکه با یه آدم طرف باشن.

زن مسن‌تر لبخند خشکی زد و گفت:

«ما از طرف آقای جونگ‌کوک اومدیم. باید آماده‌ت کنیم.»

من چیزی نگفتم. فقط از تخت اومدم پایین.

لباس رو از کاور درآوردن. سفید بود. خیلی سفید. ساده و سنگین و گرون. یه مدل بسته و رسمی که بیشتر به عروس‌های خانواده‌های بزرگ می‌اومد تا کسی که داره با اجبار عقد می‌کنه.

وقتی کمکم کردن بپوشم، پارچه سرد بود روی پوستم. زیپ پشتش که بسته شد، احساس کردم داره نفسم رو تنگ‌تر می‌کنه.

بعد نوبت آرایش شد.

نشوندم جلوی یه آینه‌ی بزرگ که خودشون آورده بودن. دختر آرایشگر شروع کرد به کار. برس، اسفنج، کرم، کانسیلر… دست‌هاش سریع و حرفه‌ای حرکت می‌کردن روی صورتم.

من به آینه نگاه می‌کردم.

صورتم داشت کم‌کم عوض می‌شد. پوستم بی‌نقص‌تر، چشم‌هام بزرگ‌تر، لب‌هام رنگی‌تر. ولی هر لایه‌ای که می‌ذاشتن، بیشتر احساس می‌کردم دارن یه نفر دیگه رو می‌سازن رو صورت من.

«چشم‌هاتو ببند.»

بستم.

قلموها روی پلک‌هام حرکت می‌کردن. سرد و دقیق.

تو اون تاریکی پشت پلک‌هام، فقط یه فکر می‌اومد:
فردا شب نیست. امشب.
امشب باید برم جلوی دوربین‌ها با این صورت ساختگی و این لباس سفید و لبخند بزنم.

وقتی چشم‌هام رو باز کردم، یه غریبه تو آینه نگام می‌کرد.

آرایشگر کمی عقب رفت و سرش رو کج کرد.

«خیلی قشنگ شدی.»

من به آینه نگاه کردم و هیچی نگفتم.

زن مسن‌تر اومد جلو و موهام رو شروع کرد به جمع کردن. محکم می‌کشید. هر بار که گیره‌ای می‌زد، یه درد خفیف می‌اومد تو پوست سرم. ولی چیزی نگفتم.

آخر سر موهام رو بالا جمع کردن. مرتب و بی‌نقص و سرد.

وقتی تموم شد، هر سه تاشون کمی عقب ایستادن و نگام کردن. انگار دارن یه کار تموم‌شده رو تحویل می‌دن.

من هنوز رو صندلی نشسته بودم. لباس سفید، آرایش سنگین، موهای جمع‌شده.

تو آینه، شبیه عروس بودم.
ولی خودم می‌دونستم که هیچ‌چیزی از عروس بودن توش نیست.

فقط یه قرارداد روی صورت و بدنم نشسته بود...........
ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۰)

پات ۱۹

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

Custom bride

کپشن مهمههه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت یازدهم "نیکولای"تو اتاق عروسکم ر...

پارت: 14 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سرمای سکوهای فلزیِ ورزشگا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁰قلبم محکم به سینه می‌کوبید.+منظورت چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط