نمی دونستم چه عکسی بزارم برای همین اینو گذاشتم
شب فرا رسیده✨🔪
پارت 1
توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم آدامس بادکنکیم رو می جویدم که یهو سنجو اومد خودش رو کنارم جا کرد.
سنجو: هی اِمی،اینقدر پکر نباش دیگه... داریم میریم اردو،بیا ازش لذت ببریم.
هدفونم رو در آوردم و در جوابش گفتم: من خوبم بابا همه چی اوکیه،راستی اون عقبیا دارن چیکار میکنن؟
سنجو: مافیا بازی میکنن،تو هم میخوای بازی کنی؟
کائده: نه نمیخواد تو اگه میخوای برو بازی کن.
سنجو: باشه
سنجو از کنارم بلند شد و دوباره از پنجره اتوبوس بیرون رو نگاه کردم که یهویی صدای داد زدن از پشت اومد.
باجی: این حساب نیست،اون همیشه مافیائه. منم یه بار میخوام مافیا باشم.
چیفویو: باجی سان خونسرد باشید فقط یه بازیه.
کوکو: اصلا دفعه بعدی اول از همه ساوس رو حذف میکنیم که خیالمون راحت شه.
ساوس: تقصیر من نیست که شما ها بازی بلد نیستید.
اینوپی: تو فقط خوش شانسی.
نفسم رو حبس کردم،اینا چرا اینقدر احمقن،از اول بازی ضایع بود کی مافیائه... واقعا بازی بلد نیستن. سرم رو از روی تاسف براشون تکون میدم. که اتوبوس یکهویی ترمز میکنه و نزدیک بود با سر بخورم به صندلی رو به رویی که دراکن محکم گرفتم: حواست رو جمع کن اِمی.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و خیلی سرد گفتم: دفعه بعدی حواسم هست.
از داداشم خیلی خوشم نمیاد،دروغ چرا؟ ازش خیلییییی خوشم میاد پس بهتره ازش فاصله بگیرم وگرنه میبینی کار دست خودم دادم،بعدشم اِما و مایکی کله من رو میکنن. ولی واییی سرد برخورد کردن با دراکن خیلیی سخته...
مایکی: لیا؟
کائده: چی؟ آها بله؟...
مایکی: رسیدیم پیاده نمیشی؟
کیفم رو انداختم رو شونه ام و سرم رو تکون دادم: آره آره بیا پیاده بشیم.
تاکئومی: بچه ها دونه دونه پیاده بشید.
واکاسا: بازم این آقا خودش رو گرفت مسئول همه چی...
تاکئومی: چون واقعا مسئولم.
واکاسا: حالا هر چی...
همه که از اتوبوس پیاده شدن من رفتم پیش راننده تا باهاش تصفیه حساب کنم،کوکو هم همراهم اومد
کوکونوی: ببخشید آقا ولی چقدر باید بپردازیم؟
راننده: من باید جایی برم وقتی برگشتم میتونید پرداخت کنید
کوکونوی: پس ما صبر میکنیم... بیا بیرم اِمی.
دستم رو گرفت و از اتوبوس پیاده شدیم و بعد اتوبوس از دیدرس دور شد.
ران: هر کسی زودتر بره خودش اتاقش رو انتخاب میکنه.
و بعد دوید رفت داخل،منم شونه ای بالا انداختم و خواستم دنبال بقیه اشون برم که سنجو دستم دو گرفت و دنبال خودش کشید
سنجو: بدو میخوام هم اتاقی بشیم.
کائده: بیخیال هر کاری کنن ما از هم جدا نمیشیم چرا اینقدر عجله داری.
یهویی وایساد
سنجو: راست میگیاااا
بعد آروم رفتیم تا داخل.
ایزانا: فکر کنم هیچکس جز خودمون اینجا نیست.
کاکوچو: اینجا بیشتر شبیه اردوگاه مدرسه است.
کائده: خب واقعا همینطوره.
جفتشون برگشتن سمت من و بهم نگاه کردن
کاکوچو: خداوکیلی چرا ما رو آوردی این سفر؟
ایزانا: من فقط چون لیا گفت قبول کردم بیام.
سریع رفتم جلوتر و با دست جلوی دهنم رو گرفتم و خیلی آروم گفتم: آروم تر، مایکی نباید بشنوه... من رو اِمی صدا کن باشه؟
سرش رو به نشونه منفی تکون داد و پرتم کرد عقب
ایزانا: من تو نحوه حرف زدن و صدا کردنم مشکلی نمیبینم.
کائده: خیلی اشکال داره...
کاکوچو: بچه ها الان وقت دعوا نیست.
برگشتم راهم رو بکشم برم یه سمت دیگه که یکهو یه نفر دیگه من رو کشید: ای بابا نمیشه دست از سر من برداشته بشه؟
هیناتا: نه نه نه، دنبالم بیا اِمی باید یه جیزی نشونت بدم.
کائده: چند ثانیه بیشتر نیست اومدیم اینجا و شما کشفیات داشتید؟ بابا شما دیگه کی هستید؟
هینا یه جایی وایساد و بهم گفت: دارادادام، اینجا کافه تریا داره تازه پر از غذا هم هست...
کائده: وای نه باید قایمش کنیم زود باش قفلش کن
هیناتا: وااا چرا؟
کائده: اینا قناعت بلد نیستن تا روز آخر هیچی نمیمونه.
هیناتا: آهان ولی کلیدش دست من نیست.
کائده: پس دست کیه؟
هیناتا: خب....
یهویی یه چیزی با سرعت موشک از کنارم رد شد
کائده: این چی بود؟
هیناتا: هانما سان داره با موتور ویراژی میره،کلیدا هم دست کیساکی کونه که همراهش سواره...
کائده: عالیه بهتر از این چی میشه؟.....
پارت 1
توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم آدامس بادکنکیم رو می جویدم که یهو سنجو اومد خودش رو کنارم جا کرد.
سنجو: هی اِمی،اینقدر پکر نباش دیگه... داریم میریم اردو،بیا ازش لذت ببریم.
هدفونم رو در آوردم و در جوابش گفتم: من خوبم بابا همه چی اوکیه،راستی اون عقبیا دارن چیکار میکنن؟
سنجو: مافیا بازی میکنن،تو هم میخوای بازی کنی؟
کائده: نه نمیخواد تو اگه میخوای برو بازی کن.
سنجو: باشه
سنجو از کنارم بلند شد و دوباره از پنجره اتوبوس بیرون رو نگاه کردم که یهویی صدای داد زدن از پشت اومد.
باجی: این حساب نیست،اون همیشه مافیائه. منم یه بار میخوام مافیا باشم.
چیفویو: باجی سان خونسرد باشید فقط یه بازیه.
کوکو: اصلا دفعه بعدی اول از همه ساوس رو حذف میکنیم که خیالمون راحت شه.
ساوس: تقصیر من نیست که شما ها بازی بلد نیستید.
اینوپی: تو فقط خوش شانسی.
نفسم رو حبس کردم،اینا چرا اینقدر احمقن،از اول بازی ضایع بود کی مافیائه... واقعا بازی بلد نیستن. سرم رو از روی تاسف براشون تکون میدم. که اتوبوس یکهویی ترمز میکنه و نزدیک بود با سر بخورم به صندلی رو به رویی که دراکن محکم گرفتم: حواست رو جمع کن اِمی.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و خیلی سرد گفتم: دفعه بعدی حواسم هست.
از داداشم خیلی خوشم نمیاد،دروغ چرا؟ ازش خیلییییی خوشم میاد پس بهتره ازش فاصله بگیرم وگرنه میبینی کار دست خودم دادم،بعدشم اِما و مایکی کله من رو میکنن. ولی واییی سرد برخورد کردن با دراکن خیلیی سخته...
مایکی: لیا؟
کائده: چی؟ آها بله؟...
مایکی: رسیدیم پیاده نمیشی؟
کیفم رو انداختم رو شونه ام و سرم رو تکون دادم: آره آره بیا پیاده بشیم.
تاکئومی: بچه ها دونه دونه پیاده بشید.
واکاسا: بازم این آقا خودش رو گرفت مسئول همه چی...
تاکئومی: چون واقعا مسئولم.
واکاسا: حالا هر چی...
همه که از اتوبوس پیاده شدن من رفتم پیش راننده تا باهاش تصفیه حساب کنم،کوکو هم همراهم اومد
کوکونوی: ببخشید آقا ولی چقدر باید بپردازیم؟
راننده: من باید جایی برم وقتی برگشتم میتونید پرداخت کنید
کوکونوی: پس ما صبر میکنیم... بیا بیرم اِمی.
دستم رو گرفت و از اتوبوس پیاده شدیم و بعد اتوبوس از دیدرس دور شد.
ران: هر کسی زودتر بره خودش اتاقش رو انتخاب میکنه.
و بعد دوید رفت داخل،منم شونه ای بالا انداختم و خواستم دنبال بقیه اشون برم که سنجو دستم دو گرفت و دنبال خودش کشید
سنجو: بدو میخوام هم اتاقی بشیم.
کائده: بیخیال هر کاری کنن ما از هم جدا نمیشیم چرا اینقدر عجله داری.
یهویی وایساد
سنجو: راست میگیاااا
بعد آروم رفتیم تا داخل.
ایزانا: فکر کنم هیچکس جز خودمون اینجا نیست.
کاکوچو: اینجا بیشتر شبیه اردوگاه مدرسه است.
کائده: خب واقعا همینطوره.
جفتشون برگشتن سمت من و بهم نگاه کردن
کاکوچو: خداوکیلی چرا ما رو آوردی این سفر؟
ایزانا: من فقط چون لیا گفت قبول کردم بیام.
سریع رفتم جلوتر و با دست جلوی دهنم رو گرفتم و خیلی آروم گفتم: آروم تر، مایکی نباید بشنوه... من رو اِمی صدا کن باشه؟
سرش رو به نشونه منفی تکون داد و پرتم کرد عقب
ایزانا: من تو نحوه حرف زدن و صدا کردنم مشکلی نمیبینم.
کائده: خیلی اشکال داره...
کاکوچو: بچه ها الان وقت دعوا نیست.
برگشتم راهم رو بکشم برم یه سمت دیگه که یکهو یه نفر دیگه من رو کشید: ای بابا نمیشه دست از سر من برداشته بشه؟
هیناتا: نه نه نه، دنبالم بیا اِمی باید یه جیزی نشونت بدم.
کائده: چند ثانیه بیشتر نیست اومدیم اینجا و شما کشفیات داشتید؟ بابا شما دیگه کی هستید؟
هینا یه جایی وایساد و بهم گفت: دارادادام، اینجا کافه تریا داره تازه پر از غذا هم هست...
کائده: وای نه باید قایمش کنیم زود باش قفلش کن
هیناتا: وااا چرا؟
کائده: اینا قناعت بلد نیستن تا روز آخر هیچی نمیمونه.
هیناتا: آهان ولی کلیدش دست من نیست.
کائده: پس دست کیه؟
هیناتا: خب....
یهویی یه چیزی با سرعت موشک از کنارم رد شد
کائده: این چی بود؟
هیناتا: هانما سان داره با موتور ویراژی میره،کلیدا هم دست کیساکی کونه که همراهش سواره...
کائده: عالیه بهتر از این چی میشه؟.....
- ۲.۱k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط