دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۵
شب:
شب شده بود.
بارون آروم روی خیابون میزد و چراغهای شهر روی آسفالت خیس کش میاومدن.
میا کنار پنجره ایستاده بود و به گوشیاش نگاه میکرد.
از وقتی پیام ناشناس رو گرفته بود، یک حس بد ولش نمیکرد.
گوشی لرزید.
یک پیام جدید.
فقط یک آدرس.
میا زیر لب گفت:
میا: این دیگه چیه...
همان لحظه پیام دیگری آمد.
اگر میخوای مایکی سالم بمونه، تنها بیا.
میا خشکش زد.
میا: مایکی؟!
بدون اینکه زیاد فکر کنه، کاپشنش رو پوشید و از خونه بیرون رفت.
---
چند دقیقه بعد، مقر تومن.
دراکن با عجله وارد شد.
دراکن: مایکی!
مایکی سرش رو بلند کرد.
مایکی: چی شده؟
دراکن: میا نیست.
لبخند مایکی همان لحظه محو شد.
مایکی: چی؟
دراکن: گوشیش خاموشه. کسی هم نمیدونه کجاست.
مایکی چند ثانیه ساکت موند.
بعد آرام از جاش بلند شد.
مایکی: آدرس رو پیدا کن.
دراکن: مایکی، صبر کن. ممکنه تله باشه.
مایکی: میدونم.
دراکن: پس تنهایی نرو.
مایکی کلاهش رو برداشت.
مایکی: قرار نیست تنها برم.
چند نفر از اعضای تومن پشت سرش ایستادن.
---
میا خودش رو به آدرسی که توی پیام بود رسوند.
یک ساختمان قدیمی و متروکه.
میا وارد شد.
میا: کسی اینجاست؟
صدایی از تاریکی جواب داد.
پسر غریبه: بالاخره اومدی.
میا قدمی عقب رفت.
میا: مایکی کجاست؟
پسر: اینجا نیست.
میا: پس چرا اسمش رو آوردی؟
پسر لبخند زد.
پسر: چون میدونستم میای.
میا تازه فهمید چه اتفاقی افتاده.
میا: شما از اول دنبال من بودین.
پسر: نه.
مکث کرد.
پسر: دنبال مایکی بودیم.
میا: پس چرا من؟
پسر: چون مایکی برای اولین بار چیزی داره که براش مهمه.
میا چیزی نگفت.
صدای موتورهایی از بیرون بلند شد.
پسر غریبه برگشت سمت پنجره.
پسر: ظاهراً مهمون داریم.
صدای مایکی از بیرون پیچید.
مایکی: میا!
میا نفس راحتی کشید.
میا: مایکی!
مایکی وارد ساختمان شد.
چشمش که به میا افتاد، مستقیم سمتش رفت.
مایکی: خوبی؟
میا سرش رو تکون داد.
میا: آره.
مایکی: ترسیدی؟
میا: یکم.
مایکی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد برگشت سمت پسر.
مایکی: دیگه اسمشو نیار.
پسر خندید.
پسر: برای چی؟ میترسی اتفاقی براش بیفته؟
مایکی جلو رفت.
دراکن دستش رو گرفت.
دراکن: مایکی، نه.
مایکی چند ثانیه چشم از پسر برنداشت.
بعد آرام گفت:
مایکی: من برای جنگ نیومدم.
پسر: پس برای چی اومدی؟
مایکی برگشت سمت میا.
مایکی: برای اینکه برگردونمش.
میا با تعجب نگاهش کرد.
مایکی: چون بهش قول دادم.
میا آرام لبخند زد.
میا: یادته؟
مایکی: من قولهامو یادم نمیره.
دراکن لبخند زد.
دراکن: خب، حالا بریم.
میا کنار مایکی راه افتاد.
اما قبل از خروج، مایکی ایستاد.
میا: چی شده؟
مایکی: میا.
میا: هوم؟
مایکی کمی مکث کرد.
مایکی: اون روز که گفتی دوستمی...
میا: آره؟
مایکی: من خوشحال شدم.
میا لبخند زد.
میا: منم.
مایکی: ولی فکر کنم...
دراکن از دور:
دراکن: مایکی، بیا دیگه!
مایکی آهی کشید.
مایکی: بعداً میگم.
میا خندید.
میا: باشه.
هر دو از ساختمان خارج شدن.
بارون هنوز میبارید.
مایکی کتش رو روی سر میا گرفت.
میا: خودت خیس میشی.
مایکی: مهم نیست.
میا: مایکی...
مایکی: چی؟
میا: ممنون که اومدی دنبالم.
مایکی لبخند زد.
مایکی: گفتم که.
میا: چی؟
مایکی: نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
میا برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام کنار مایکی راه افتاد.
و برای اولین بار، هر دو فهمیدن که رابطهشون دیگه فقط یک آشنایی اتفاقی نیست.
مایکی به میا نگاه کرد.
مایکی: میا.
میا: بله؟
مایکی: فردا بستنی میخوای؟
میا خندید.
میا: بعد از این همه دردسر، فقط بستنی؟
مایکی: آره.
میا: باشه.
مایکی: پس قرارمون شد.
میا: قرار دوستانه.
مایکی: فعلاً.
میا: مایکییی! 😂
صدای خندهی مایکی توی خیابون بارونی پیچید.
🏍️🌧️🖤
اما شاید این تازه شروع داستانشون بود... 👀
پایان
خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه و تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
شب شده بود.
بارون آروم روی خیابون میزد و چراغهای شهر روی آسفالت خیس کش میاومدن.
میا کنار پنجره ایستاده بود و به گوشیاش نگاه میکرد.
از وقتی پیام ناشناس رو گرفته بود، یک حس بد ولش نمیکرد.
گوشی لرزید.
یک پیام جدید.
فقط یک آدرس.
میا زیر لب گفت:
میا: این دیگه چیه...
همان لحظه پیام دیگری آمد.
اگر میخوای مایکی سالم بمونه، تنها بیا.
میا خشکش زد.
میا: مایکی؟!
بدون اینکه زیاد فکر کنه، کاپشنش رو پوشید و از خونه بیرون رفت.
---
چند دقیقه بعد، مقر تومن.
دراکن با عجله وارد شد.
دراکن: مایکی!
مایکی سرش رو بلند کرد.
مایکی: چی شده؟
دراکن: میا نیست.
لبخند مایکی همان لحظه محو شد.
مایکی: چی؟
دراکن: گوشیش خاموشه. کسی هم نمیدونه کجاست.
مایکی چند ثانیه ساکت موند.
بعد آرام از جاش بلند شد.
مایکی: آدرس رو پیدا کن.
دراکن: مایکی، صبر کن. ممکنه تله باشه.
مایکی: میدونم.
دراکن: پس تنهایی نرو.
مایکی کلاهش رو برداشت.
مایکی: قرار نیست تنها برم.
چند نفر از اعضای تومن پشت سرش ایستادن.
---
میا خودش رو به آدرسی که توی پیام بود رسوند.
یک ساختمان قدیمی و متروکه.
میا وارد شد.
میا: کسی اینجاست؟
صدایی از تاریکی جواب داد.
پسر غریبه: بالاخره اومدی.
میا قدمی عقب رفت.
میا: مایکی کجاست؟
پسر: اینجا نیست.
میا: پس چرا اسمش رو آوردی؟
پسر لبخند زد.
پسر: چون میدونستم میای.
میا تازه فهمید چه اتفاقی افتاده.
میا: شما از اول دنبال من بودین.
پسر: نه.
مکث کرد.
پسر: دنبال مایکی بودیم.
میا: پس چرا من؟
پسر: چون مایکی برای اولین بار چیزی داره که براش مهمه.
میا چیزی نگفت.
صدای موتورهایی از بیرون بلند شد.
پسر غریبه برگشت سمت پنجره.
پسر: ظاهراً مهمون داریم.
صدای مایکی از بیرون پیچید.
مایکی: میا!
میا نفس راحتی کشید.
میا: مایکی!
مایکی وارد ساختمان شد.
چشمش که به میا افتاد، مستقیم سمتش رفت.
مایکی: خوبی؟
میا سرش رو تکون داد.
میا: آره.
مایکی: ترسیدی؟
میا: یکم.
مایکی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد برگشت سمت پسر.
مایکی: دیگه اسمشو نیار.
پسر خندید.
پسر: برای چی؟ میترسی اتفاقی براش بیفته؟
مایکی جلو رفت.
دراکن دستش رو گرفت.
دراکن: مایکی، نه.
مایکی چند ثانیه چشم از پسر برنداشت.
بعد آرام گفت:
مایکی: من برای جنگ نیومدم.
پسر: پس برای چی اومدی؟
مایکی برگشت سمت میا.
مایکی: برای اینکه برگردونمش.
میا با تعجب نگاهش کرد.
مایکی: چون بهش قول دادم.
میا آرام لبخند زد.
میا: یادته؟
مایکی: من قولهامو یادم نمیره.
دراکن لبخند زد.
دراکن: خب، حالا بریم.
میا کنار مایکی راه افتاد.
اما قبل از خروج، مایکی ایستاد.
میا: چی شده؟
مایکی: میا.
میا: هوم؟
مایکی کمی مکث کرد.
مایکی: اون روز که گفتی دوستمی...
میا: آره؟
مایکی: من خوشحال شدم.
میا لبخند زد.
میا: منم.
مایکی: ولی فکر کنم...
دراکن از دور:
دراکن: مایکی، بیا دیگه!
مایکی آهی کشید.
مایکی: بعداً میگم.
میا خندید.
میا: باشه.
هر دو از ساختمان خارج شدن.
بارون هنوز میبارید.
مایکی کتش رو روی سر میا گرفت.
میا: خودت خیس میشی.
مایکی: مهم نیست.
میا: مایکی...
مایکی: چی؟
میا: ممنون که اومدی دنبالم.
مایکی لبخند زد.
مایکی: گفتم که.
میا: چی؟
مایکی: نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
میا برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام کنار مایکی راه افتاد.
و برای اولین بار، هر دو فهمیدن که رابطهشون دیگه فقط یک آشنایی اتفاقی نیست.
مایکی به میا نگاه کرد.
مایکی: میا.
میا: بله؟
مایکی: فردا بستنی میخوای؟
میا خندید.
میا: بعد از این همه دردسر، فقط بستنی؟
مایکی: آره.
میا: باشه.
مایکی: پس قرارمون شد.
میا: قرار دوستانه.
مایکی: فعلاً.
میا: مایکییی! 😂
صدای خندهی مایکی توی خیابون بارونی پیچید.
🏍️🌧️🖤
اما شاید این تازه شروع داستانشون بود... 👀
پایان
خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه و تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
- ۲۳.۱k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط