وقتی برادران حضرت یوسف خواستند ایشون رو به چاه بندازند، ی
وقتی برادران حضرت یوسف خواستند ایشون رو به چاه بندازند، یوسف لبخندی زد !
یهودا، یکی از برادران، پرسید: چرا خندیدی ؟ این جا که جای خنده نیست !
یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند، با اینکه برادرانِ نیرومندی دارم !
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای به غیر خدا تکیه کنم...
وَ مَنْ يَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (طلاق 3)
و کسی که بر خدا توکل نماید او برایش کافی است
یهودا، یکی از برادران، پرسید: چرا خندیدی ؟ این جا که جای خنده نیست !
یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند، با اینکه برادرانِ نیرومندی دارم !
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای به غیر خدا تکیه کنم...
وَ مَنْ يَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (طلاق 3)
و کسی که بر خدا توکل نماید او برایش کافی است
- ۲.۴k
- ۲۷ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط