{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخندي زد!

يهودا پرسيد: چرا خنديدي؟ اين جا که جاي خنده نيست!

يوسف گفت: روزي در اين فکر بودم که چگونه کسي مي‌تواند به من اظهار دشمني کند با وجود اين که برادران نيرومندي چون شما دارم!

اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غير از خدا تکيه گاهي نيست!

و اين چاه نشيني امروز من تاوان تکيه دادن به خلق خداست!

و من یتوکل علی الله فهو حسبه
دیدگاه ها (۳)

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لـ...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لـب...

● فقط به خدا توکل کنوقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند ی...

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!یه...

برادران يوسف وقتی می‌خواستنديوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخ...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط