{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد.

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟این جا که جای خنده نیست !

یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی

دارم ؟! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست
دیدگاه ها (۵)

هر آن چه در مغز انسانی‌  کاشته شودآن شخص خودرا به همان شکل د...

کودکانه های شیرین  :)بی الایشی ها و ذوق های لطیف :)yup :)

طلا را به مسگر بده، مس را به آهنگر!یه روز مردی تصمیم گرفت بر...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

پارت ۱۴: فرار به سویِ روشناییا.ت با نگاه به کدهایی که روی ما...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۳ | «خاطره‌هایی که نزدی...

پارت ششم: در پسِ اعداد و ارقاماتاق دوباره در سکوت فرو رفته ب...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

بسم الله الرحمن الرحیم اخلاق :برخی می‌گویند: اخلاق برای حفظ ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط