{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟

این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند

با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد

تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست
دیدگاه ها (۹)

در این صبح قشنگآرزویم این است که بهاری بشود روز و شبتکه ببار...

هیچکس با من نیست...مانده ام تا به چه اندیشه کنم...مانده ام د...

❤️شنیدن عبارت دوستت دارم❤️ فرقی نمیکند،معشوق باشی یا عاش...

وقتی احساس خوبی درباره خود دارید، دیگران هم بهتر از همیشه به...

🥀❤️گاهی بعضی خداحافظی‌ها فقط پایان یک حضور نیست؛ پایان بخشی ...

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم می‌...

«blood shadows» (سایه های خونی) part ۲۱/____صبح روز بعد، الی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط