{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟

این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند

با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد

تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست
دیدگاه ها (۹)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

طلا را به مسگر بده، مس را به آهنگر!یه روز مردی تصمیم گرفت بر...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

پارت ۱۴: فرار به سویِ روشناییا.ت با نگاه به کدهایی که روی ما...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۳

بسم الله الرحمن الرحیم اخلاق :برخی می‌گویند: اخلاق برای حفظ ...

سخن دوست نکوست ...

p21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط